تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
setting داستان (بررسی يك داستان، سرب در گوش باران می‌خواند)

۱

کلمه سال‌ها پیش که شیراز گروه داستان‌نویسی منسجمی داشت دلخوری‌هایی پیش آورد که هم چنان ادامه دارد  راوی می‌گوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه ‌به یکی از اعضای معبتر گروه گفته:setting داستان خوب نیست... عضو معتبر که نمی‌دانسته‌ ستینگ یعنی‌چه ته‌توی قضیه را در می‌آورد و به راوی می‌گوید حالا فعلاً راجع به این‌جور مسائل حرف نزینم آن‌وقت خودش همچین که می‌نشیند از ستینگ حرف می‌زند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت می‌کند‌. پسر دوازده ‌ساله من دو هفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید ‌ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملاً مشخص می‌کرد و می‌گفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده... (این را محض اطلاع دوستی نوشتم که خیال می‌کند ما جهان سومی نیستیم). خوب وارد داستان می‌شویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کم‌رنگ سازد.

تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه مي‌كردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و مي‌خواستم به پايين نگاه كنم، اما مي‌ترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصاً اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا مي‌دانست كي برمي‌گردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرمانده‌اي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوت‌هايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوت‌ها ايستاده بودم كه رسمي‌تر جلوه كند. نظر فرمانده‌مان بود و تاييد شد.

از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان می‌شود‌. می‌توانیم ستینگ‌داستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق می‌افتد همه ما می‌دانیم که کی‌؟ یعنی زمان داستان. زمان، ‌دوره تاریخی، سال، ماه، هفته، روز و ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب و یا... به ما نشان می‌دهد. گاهی ستینگ داستانی در همان اوايل داستان گفته می‌شود و زمانی نویسنده جزئیات کی و کجا را در داستان پخش می‌کند. وقتی در جایی دور از پایتخت مجالی باشد برای این‌جور مراسم و دژبانی و فرمانده‌ای و... یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا می‌آورند... همه ما می‌دانیم که در زمانه جنگ فرصت این‌جور نمایش‌ها و یا تشریفات آن‌هم دور از نگاه مردم – نیست. مکان داستان کجاست‌؟ منطقه‌ای، شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشور ایران اتفاق می‌افتد، ‌در منطقه‌ای مرزی. جنگی هم در کار نیست. ظاهراً کسانی نمی‌خواهند جنگ فراموش شود ‌یا می‌خواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از آنها باقی مانده است  و البته می‌تواینم حدس‌بزنیم که جوان‌ها هم دیگر دل به جنگ نمی‌دهند. سربازی که دستشويی را بهانه کند و برود نمی‌تواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در می‌رود. آیا سرباز به جانب زندگی می‌رود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر می‌کردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و آنچه گذشته سرباز به همه چیز می‌ریند اما سرباز می‌ترسد نمی‌خواهد آنجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم سرباز زندگی را دوست دارد. نحوه پوشش آدم‌ها به ما می‌گوید که داستان در یک پادگان اتفاق می‌افتد  اتاق هم در ندارد  و هرکسی می‌تواند بگذرد و ببیند... واقعیت این است رازی در کار نیست همه می‌دانند چه خبر است اما رد می‌شوند. داستان شرو ع خوبی دارد حتی social condition را هم که جزء لاینفک ستینگ داستانی است همان اول به ما می‌دهد. در رفتن سرباز... و جمله فوق‌العاده جالب راوی "‌من و تابوت ها را در آن اتاق گذاشته بودند". در این جمله راوی به ما می‌گوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و این‌جا بایستد  مجبور شده عین تابوت‌ها هیچ اراده‌ای از خودش ندارد و چه بسا اگر می‌توانست در می‌رفت‌...

۲

نوشتن درباره ادبیات وقتی رگباری از خبرها از زادگاهت می‌رسد که هرکدام می‌تواند رمانی باشد لذت بخش است. خبرهای این روزها را اگر آرشیو کنید بعدها پی خواهید برد که چه گنجینه‌ای در دست دارید. مصاحبه خبرنگار B.B.C با سه آیت‌الله، محشر بود...  سه نفر را انتخاب کرده بود و بدون اینکه خودش وارد ماجرا شود آینه‌ای روبروی ما گرفته بود تا ببینم. اما در این آینه خود ما هم هستیم پس مصاحبه‌شونده‌ی چهارمی خواننده است من و شما... و سئوال این است با این سه رگه فکری نویسنده ایرانی چکار می‌تواند بکند؟ آنجا اختلاف فکری هولناک است. برای همین آرامشی نمی‌تواند باشد. این افکار مثل سیاره‌های سرگردان دائم به هم می‌خورند و ایجاد انفجار می‌کنند... ما در درونمان دائم منفجر می‌شویم و این انفجار اگر به نابودی ما نیانجامد به خلاقیت نویسنده ختم خواهد شد .دوستی پرسیده است آیا کلمه‌ای در فارسی داریم که معادل ستینگ Setting باشد. من یک‌بار دیگر این کلمه را باز می‌کنم بعد همه ما می‌توانیم دنبال معادل فارسی‌اش بگردیم .ستینگ؛ زمان و مکانی است که داستان در آن اتفاق می‌افتد. برای بعضی از داستان‌ها ستینگ بسیار اهمیت دارد و  برای برخی دیگر نه.

۱ـ زمان، دوره‌تاریخی، سال، ماه، روز یا شب، ساعت داستانی)داستان چه موقعی اتفاق می‌افتد.)

۲- مکان، مکان جغرافیایی (آیا داستان در ماه اتفاق می‌افتد؟ در کره مریخ و یا مثلاً در لبنان، در غزه یا در تاکستانی در اورمیه؟ و یا...

۳ -وضعیت هوا، بارانی است؟ ابری است؟ صاف است؟ برف می‌آید و... WEATHER CONDITIONS. (هوا در داستان‌های جک‌لندن در حد یک شخصیت داستانی عمل می‌کند.)

SOCIAL CONDITION- ۴ وضعیت اجتماعی رنگ و بوی بومی مثلاً شخصیت‌ها چه‌جور لباسی می‌پوشند چه آداب و رسومی دارند نحوه حرف زدنشان با هم چطور است کردار و رفتارشان و... (مثال می‌زنم مارکز و دیگر نویسندگان آمریکای لاتین استاد در ستینگ داستانی هستند مارکز دهکدهماکوندو را با تمام آداب و رسوم و آدم‌های مخصوصش خلق می‌کند. فاکنر هم ستینگ داستانی مشخصی دارد بخصوص در خلق جفرسون.)

اتمسفر یا MOOD داستانی: در اول داستان چه حسی به خواننده منتقل می‌شود؛ غم، شادی، بی‌تفاوتی،  وحشت و... ستینگ داستان باید باورپذیر و کارساز باشد. خواننده نباید اسیر جزئیات به درد نخوری شود که او را خسته کند و نیز نویسنده نمی‌تواند آنقدر کلی‌گویی کند که نویسنده راه به جایی نبرد و گمراه شود. نویسنده در یک داستان با ستینگ مناسب به خواننده مجال می‌دهد که در داستان شرکت کند جزئی از داستان شود و مجال تحلیل و تخییل داشته باشد. خیلی خوب برگردیم به داستان خودمان:

 همانطور كه شق و رق ایستاده بودم، دیدم كه زنی مسن با چادری مشكی به سمت ما می‌آید .محكم‌تر ایستادم. حدس زدم شاید از بنیاد یا جایی شبیه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهی به من انداخت كه مثل مترسك بالای تابوت‌ها خشكم زده بود. خسته نباشید گفت و به ردیف تابوت‌ها خیره شد. به برچسب روی تابوت‌ها با دقت نگاه می‌كرد. بدون اینكه سرم را پایین بیاورم می‌دیدم كه لبانش می‌لرزد، یا شاید داشت چیزی زیر لب با خودش می‌گفت، شاید هم داشت تابوت‌ها را می‌شمرد. به ردیف‌های وسط رسیده بود كه ایستاد و جلوی یكی از تابوت‌ها خشكش زد. چند ثانیه همانطور ایستاد و بعد خم شد كه پرچم روی تابوت را بردارد. با احتیاط و احترام تمام گفتم:"ببخشید خانوم. اما خودتون میدونیدكه؟ نباید به تابوت ها دست بزنین". سرش را بلند كرد و چنان نگاهی به من انداخت كه دوباره خبردار شدم.

دو تعریف از ایستادن در همین پاراگراف نشان از دو حس متفاوت دارد. سرباز که نماینده نسل بعد از جنگ است شق و رق می‌ایستند چون خیال می‌کند که ممکن است کسی از بنیادی موسسه‌ای برای بازدید بیاید... اما لحظه بعد راوی می‌گوید كه مثل مترسك بالای... وقتی مادر وارد می‌شود. لحن سرباز بی‌زاری از کار خودش را می‌رساند و نیز تاسفی که از دیدن مادر به او دست می‌دهد. سرباز می‌داند که زنی که آمده باید مادر باشد این را از خاطراتی که دارد و به ما مستقیم نمی‌گوید  می‌فهمد. توصیف مادر در یک محیط نظامی از نگاه سربازی که سرش را حتی نمی‌نچرخاند و از زیر چشم نگاه می‌کند خوب است اما با اولین دیالوگ خواننده می‌فهمد که نویسنده در این قسمت مهارتی ندارد و نقش دیالوگ را در داستان نمی‌داند.

+ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت8:8 منيرو روانی‌پور |
انتخاب نامِ داستان (بررسی يك داستان، سرب در گوش باران می‌خواند)

۱

شراگیم، نپرس و نگو که چرا این داستان را انتخاب کردی و چرا لینک مستقیم ندادی. اگر صبر کنی در پست‌های آینده توضیح می‌دهم و نظرم را هم در باره کامنت‌های تو و تمام  بچه‌ها خواهم نوشت. فقط دلم می‌خواهد به دوست شاعرم بگویم که فقر، فضیلت نیست و گاهی درنده‌خویی‌اش از قدرت و ثروت بادآورده بیش‌تر است. و نیز از بی‌فرهنگی. بیش‌تر از هر طبقه‌ای ما جوانان طبقه متوسط از خانه‌هایمان بیرون آمدیم و امواج سهمگین انقلاب را به راه انداختیم  و با همین موجاموج سیاسی خود نیز دستخوش گرداب‌های غریب شدیم... اما اگر روی وب‌لاگ اثرانگشت کلیک کنید در قسمت پیوندها و به بخش آرشیو داستا‌ن‌های او بروید داستانی به نام سربدر گوش باران می‌خواند می‌بینید. بخوانید و نظر بدهید.

۲

ازکافی‌شاپ دانشگاه قدم‌زنان می‌آمدم. دیدم شانه به شانه‌ام می‌آید. گفت این داستان را بنویس. گفتم نمی‌شود، تکه‌تکه‌ام می‌کنند. بعد پرسیدم راستی آقا شما گروه اینترنتی کولی‌ها را دیده‌اید؟ گفت: دختر کارت آسان نیست. این را گفت و دست‌هایش را مثل بال‌های کبوتری تکان داد و خند خندان رفت... این‌جوری‌ است که می‌فهمم دلم برای کسی تنگ شده، برای کسی مثل گلشیری... وقتی گیر می‌کنم جایی و نمی‌دانم چطور شروع کنم... کارم آسان نیست می‌دانم چون دوستان گروه اینترنتی را نمی‌بینم و نمی‌شناسم اما می‌دانم که برخی در ابتدای کار داستان‌نویسی‌اند و خیلی‌ها هم ممکن است یادداشت‌های امروز و فردای من برایشان خسته‌کننده باشد. به هر حال باید از جایی شروع کرد. به‌تر است اول گریزی بزنیم به فرودگاه مهر آباد... یک مسافر خارجی وقتی وارد فرودگاه مهرآباد می‌شود می‌تواند حدس بزند که در کشور چه می‌گذرد. این حدس و گمان را از روی لباس کارکنان فرودگاه(سیستم حمل نقل داخلی فرودگاه) رفتار و کردار ایرانیانی که می‌بیند(لباس‌ها و شیوه حرف زدن آدم‌ها با هم) پوسترها و شعارهایی که به در دیوار چسبیده می‌فهمد. اسم هر کتاب می‌تواند وردگاهخواننده باشد. من ِ خواننده وقتی روی یک کتاب می‌خوانم یکگلسرخبرایامیلی. می‌دانم که باید خودم را برای شنیدن ماجرایی عاشقانه آماده کنم. شازدهاحتجاب به خواننده می‌گوید که قرار است داستانی در باره چه دوره‌ای از تاریخ ایران خوانده شود و بوف‌کور به خواننده می‌گوید که نباید حتما انتظار یک داستان رئال را داشته باشد. کولیکنارآتش و اهلغرق هر دو نام‌هایی هستند که خواننده را به حدس و گمان وا می‌دارند. Foreshadowing شیوه‌ای‌ست که نویسنده انتخاب می‌کند تا پیشاپیش ناگفته‌هایی از داستان را گاهی با ایما و اشاره بگوید و در او ایجاد تنش و انتظار کند. خواننده را به حدس و گمان وا دارد. من خواننده وقتی روی کتابی می‌خوانم سرب درگوش باران می‌خواند با خودم می‌گویم "سرب؟" و "باران؟" باران که نشانه صلح پاکی و زندگی است می‌آید و همه چیز را با خود می‌روبد زمین را سیراب می‌کند، زندگی می‌بخشد... اما سرب... نشانه مرگ است. نشانه جنگ.  از سرب گلوله می‌سازند. گلوله درگوش باران چه می‌تواند بخواند؟ از این‌جا حدس می‌زنم که باید منتظر ماجرایی باشم که نشان از جنگ و صلح دارد ماجرایی فردی یا اجتماعی... سرب درگوش باران می‌خواند نامی شاعرانه است. ما در زمانه غریبی زندگی می‌کنیم. فراموش نکنیم که تونی‌ماریسون هم در کتاب دلبند آن همه خشونت را شاعرانه بیان کرده است... پس شاعرانگی و خشونت می‌توانند همسر و همسو باشند و چه جهنمی خواهد شد اگر بگوییم در خشونت گاهی نوعی شاعرانگی هست... (نمی‌دانم با طرفداران نیچه چه کار کنم) خوب بیراهه نرویم؛ به نظر من نام داستان بسیار دقیق و زیبا انتخاب شده اما اجازه بدهید وارد داستان شویم و ببینم که حدس و گمان ما تا چه اندازه درست است...

+ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت8:23 منيرو روانی‌پور |
مقدمه (سلام کولی‌ها)

1

شراگیم، کامپیوترم را آورده‌ام توی حیاط پشتی و زیر درختان صحرایی می‌نویسم در مسیر بادی که می‌وزد و سبزینه‌های درخت‌ها را روی سرو صورتم می‌ریزد. می‌خواهم با تو درباره کلاس‌های قصه‌نویسی حرف بزنم. من میرصادقی این سال‌ها را نمی‌شناسم اما اگر بخواهی از کسی حرف بزنم که نامش جمال‌میرصادقی بود و کلاس‌های قصه‌نویسی شورای‌نویسندگان را اداره می‌کرد باید بگویم که بسیار سخت‌گیر بود و هرگز محض خوشایند کسی از داستانی تعریف نمی‌کرد. خیال می‌کنم سال 1360 بود که من وارد این کلاس شدم- دوم اردیبهشت‌ماه سال 1360 - یعنی روزگاری که از حافظ حرف زدن موجب خنده فعالان‌سیاسی می‌شد و اگر کسی از داستان و یا شعر حرفی می‌زد خودش را مضحکه این و آن می‌کرد. اما در شورای‌نویسندگان که اغلب شرکت‌کنندگان در آن به خاطر آشوب انقلاب بیکار و بازنشسته و یا بازخرید شده بودند کسانی می‌آمدند که عشق به داستان‌نویسی و شعر آنها را دور یکدیگر جمع کرده بود. برای من آنجا مرکز زندگی بود جایی که به داستان‌های کسانی گوش می‌دادم که تازه با آنها آشنا شده بودم داستان‌های حسن‌اصغری، منوچهر‌کریم‌زاده، هوشنگ‌عاشورزاده و همان‌جا بود که عدنان‌غریفی را دیدم و حسین‌منزوی و یک بار هم سیاووش‌کسرایی و با هانیبال‌الخاص دوست شدم و جلال‌سرفراز و داود‌سرفراز را شناختم و نیلوفر‌قادری‌نژاد و... سرانجام محمود‌دولت‌آبادی را یک روز آنجا دیدم که آمده بود برای دیدن کسی انگار...

می‌دانی آدم‌ها با هم فرق می‌کنند. یکی مثل من خوش دارد قبل از چاپ داستانش را برای هرکس که می‌بیند بخواند و با صدای بلند هم بخواند چون من وقتی داستانم را باصدای بلند می‌خوانم جایی را که خوب در نیامده نمی‌توانم خوب بخوانم این است که دور بر آدمی مثل من حتماً باید کسی باشد. این‌جور کلاس‌ها به نویسندگانی مثل من کمک می‌کرد و می‌کند تا کارم را درست‌تر و دقیق‌تر بنویسم. البته زمانه خیلی عوض شده و شاهد بودم که در جلسات قصه‌نویسی این سال‌ها یک بده‌بستان ادبی برقرار نیست و تنها نفر و نفرکشی است و تائید و تکریمی که نتیجه عریانش را ما می‌بینیم. خیلی‌قت است که در تنهایی و با صدای بلند برای خودم داستان می‌خوانم و به صدای خودم مثل یک شنونده داستان و یا خواننده داستان گوش می‌دهم. همین هفته پیش، پنج داستان را برای دو تا از دوستان نویسنده‌ام فرستادم... می‌دانی دنبال یک کلمه یک جمله کوتاه این‌قدر می‌دوم تا سرانجام موفق شوم آن‌را در داستان جا بیندازم... حالا خیلی بیشتر به خودم سخت می‌گیرم راستش باید از کهن‌باوران تشکر کنم که این لج بازی و توان ماندن و کار کردن را باحماقت‌های خود به من دادند. همیشه به خودم می‌گویم وقتی ابلهان بر سر بلاهت خود این‌قدر اصرار می‌کنند من چرا باید قلم را زمین بگذارم و کاسه "چه کنم چه کنم" به دست بگیرم‌؟ در تمام مدتی که به شورای‌نویسندگان می‌رفتم یک داستان هم نخواندم. آن روزها جمال‌میرصادقی می‌گفت داستان‌های تو هنوز داستان نیستند و خیال می‌کنم درست هم می‌گفت اما لحظه‌ای نشد که او به شور و اشتیاق داستان شنیدن و داستان‌نویسی من تردید کند... آن روزها می‌توانستی در این نشست‌ها دوستان هنرمند خوبی پیدا کنی کسانی که من هنوز خاطره آنها را با خود دارم کسانی که همواره جانشان را گرامی می‌دارم و به خاطر همه‌ی چیزهایی که از آنها آموخته‌ام سپاسگزارشان هستم.

شراگیم دوست عزیز و جوان من، فکر کن اگر درِ دانشگاه‌ها به روی نویسندگان ایرانی بسته نبود به روی دولت‌آبادی به روی جمال‌میرصادقی، اسماعیل‌فصیح، براهنی و نسل بعد از آن‌ها که هرکدام آواره یک دیار شدند... فکر کن اگر آذر‌نفیسی نه در دانشگاههاپکینز که در دانشگاه‌تهران درس می‌داد؟ اگر گلی‌ترقی، شهرنوش‌پارسی‌پور می‌توانستند تجربه‌های خود را با دانشجویان قصه‌نویسی در میان بگذارند؟

2

شراگیم، نادیده گرفتن تجربه بشری بلاهت است. جباریت و بلاهت دوقلوهای به هم چسبیده‌ای هستند که به محض جدا شدن از یکدیگر نابود می‌شوند. جباریت خاص حاکمان شیاد نیست. حاکمانی که از گرسنگان می‌گویند و کیسه خود را پر می‌کنند گاهی دوربرمان آدم‌هایی می‌بینیم بسیار ساده  و بسیار مهربان اما کمی اگر نزدیک‌تر شویم به بلاهت و جباریت درون آن‌ها پی می‌بریم. فروید در کتاب ملالت‌های‌تمدن می‌گوید: خیلی‌ها اگر فرصت به دست آورند، شناگر ماهری هستند. می‌گوید: درنده‌خویی سقف ندار... آری همه حرف‌های تو را با سهیل خوانده‌ام و نیز جمله تاسف‌بارت را که می‌گویی "اگر زبان ما را بتوانند نابود کنند پس این زبان زبان نیس..." دوست جوان من، بلاهت و جباریت خیلی از زبان‌ها را نابود کرده است زبان‌هایی که دیگر اثری از آن‌ها نیست و فقط می‌توانی در کتابخانه‌ها الفبای آن‌ها را پیدا کنی و در بخش‌های زبان‌شناسی داشگاه‌های معبتر... روزگاری حماسه گیل‌گمیش به زبانی سروده شده و اینک من و توی داستان‌نویس از آن زبان هیج نمی‌دانیم. کمی دورتر از گوراب نزدیک شیراز اگر به مقبره کورش سر زده باشی و هنوز آن ستون دزدیده نشده باشد می‌توانی جمله‌ای ببینی که به زبان ایلامی نوشته شده. دوست عزیز، ترانه‌ها رقص‌ها و زبان‌ها از دست رفته‌اند. پس این خطر، خطر نابودی زبان مادری ما جدی است و وقتی ببینی که مراکز زبان فارسی در تمام دانشگاه‌های معتبر دنیا بسته شده و از سرزمین ما جز شعارهای کلیشه‌ای و ادعاهای ضد بشری چیزی در رسانه‌های جهان نیست. ما نباید با رد تجربه کسانی که پیش از ما کار کرده‌اند، بی‌آنكه هنوز کاری کرده باشیم به بیماری مسری بی‌دانشی دامن بزنیم. روزگاری با لباس محلی یکی از مناطق جنوب به آن‌جا رفتم و تمام زن‌ها خیال می‌کردند که من لباس تاجیکی یا قفقازی پوشیده‌ام. امیدوارم به این باور رسیده باشی که لباس هم نوعی زبان است همان‌طور که رقص، همان‌طور که رنگ… ما هرگز به جلسات شورای‌نویسندگان کلاس قصه‌نویسی نمی‌گفتیم و نیز به جلساتی که با گلشیری داشتم و با دوستان دیگر در بوشهر یا شیراز یا مشهد یا کاشان… در فرهنگی که نویسنده و هنرمند را به گوشه‌ای می‌رانند من به دنبال روزنه‌ای می‌گشتم و می‌گردم. فرهنگ حاکم، اندیشمندان و هنرمندان را در سیستم تواب‌سازی خود می‌چرخاند و یا به گوشه‌ای می‌راند تا منفغل شود و خاک بخورد… دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی ما زیر و لابلای غبار حماقت و کسالت دارد مدفون می‌شود چون نفس تازه‌ای نیست چون راه بر همه بسته است برای همه کسانی که می‌توانند این لایه‌های غبار را پس بزنند.

این‌جا کلاس‌های داستان‌نویسی توسط نویسندگانی در رده‌های مختلف تدریس می‌شود، نویسندگانی که یکسان نمی‌نویسند و یکسان نیستند اما همه ضد جنگند و با واژهای خود به جنگ خشونت می‌روند .چرا می‌گویی "میرصادقی نامی؟" مثل سال‌ها پیش که برخی از نویسندگان تازه دست به قلم محموددولت‌آبادی را زیر سئوال می‌بردند بدین خیال که خود را بالا بکشند ...من می‌دانم که گستره زبان و ادبیات گستر غریبی است. تو وقتی می‌توانی در باره کسی قضاوت کنی نه این‌که متلک بگویی که تمام کارهایش را خوانده باشی و دقیق بتوانی به همه بگویی که چرا می‌گویی مثلاً "میرصادقی نامی..." می‌دانم که می‌رنجی اما من دوستانم را این‌قدر دوست دارم که با آن‌ها تعارف تکه پاره نکنم. می‌دانی در دانشکده‌ادبیات‌تهران مثلا گلشیری، دولت‌آبادی، براهنی، میرصادقی و احمدمحمود... می‌توانستند تدریس کنند و هرکدام درحوزه کاری خود موفق باشند. حداقل در سرای بی‌کسی آدمی می‌تواند به این دلخوش باشد که کسی داستانش را می‌شنود ...اما البته اینترنت این هدیه نبوغ بشری این‌روزها کار را دگرگونه کرده اما طی حرف‌های آینده‌ام می‌خواهم به تو بگویم برای ما که در جامعه بسته‌ای زندگی می‌کنیم دور هم جمع شدن و زبان واژه‌ها را جدی گرفتن یک مبارزه است بر علیه بلاهت و جباریت.

3

شراگیم، ما به کمک اینترنت توانستیم یک گروه کوچک ادبی درست کنیم. همین دوستانی که کامنت گذاشته‌اند بدون این‌که به کسی بد و بیراه بگویند اعضای گروه ادبی ما هستند و من به یاد گروه کولی‌ها نامش را گروه اینترنتی کولی‌ها می‌گذارم.

شراگیم عزیز، دوستان من، از زمان سگ‌پاولوف سالیان سال می‌گذرد. حالا زمانه دی.‌ان.‌ا است و نقش ژنتیکی انسانی که خواهی‌نخواهی بر پیشانی‌نوشت ما حک شده... نه همه نمی‌‌توانند در کار داستان‌نویسی خلاق باشند. خلاقیت ادبی چیز دیگری است و راه و رسم اولیه کاری را دانستن چیز دیگر. برای نوشتن خلاقیت و استعداد لازم است اما کافی نیست. پشتکار هم باید باشد و تجربه زندگی و نیز همگامی با دانش بشری. و آزادی... آزادی... در فضای بسته و کور جان گرفتن و قد کشیدن آسان نیست. پس به همین خاطراست که منِ نویسنده‌ی جهان‌سومی می‌گویم نویسنده نمی‌تواند نسبت به دنیای پیرامون خود بی‌تفاوت بماند. گاهی استقلال نویسنده می‌تواند هم‌سنگ استعداد او باشد.

۴

می‌خواهم بنویسم و دستم می‌لرزد. این اولین‌بار است که راحت نمی‌توانم بنویسم. چون ناگهان به سال‌ها پیش رفته‌ام به سال‌هایی که حتی نمی‌توانستم کرایه‌خانه خود را بدهم و شیفته داستان‌گویی و داستان‌نویسی، آواره این دیار و آن دیار بودم. اصلا می‌توانم یک حکایت کوچک را قبل از این‌که به اصل مطلب برسم برایت تعریف کنم؟ حکایت مردی که سوار بر اسب بود و به پیاده‌ای خسته و وامانده رسید. اسبش را به او داد تا کمی استراحت کند. مرد بر اسب سوار شد و گریخت و صاحب اسب مات و حیرت‌زده فریاد زد: "این را هیچ کجا تعریف نکن تا آئین مردم‌داری در جهان بر نیفتد..." سال‌ها پیش روزی به نشر‌چشمه رفتم. حسن‌کیائیان جویده‌جویده و آرام به من گفت کسی شش تا چك شش هزار تومانی داده است که به تو بدهم تا بتوانی شش ماه راحت بنویسی و قسم خورد که او را نمی‌شناسد و از طریق واسطه‌ای این چک‌ها را گرفته است... شراگیم این همان حسن‌کیائیانی است که بعضی‌ها به شیوه انتشار کتاب‌هایش اعتراض می‌کنند؟ باور نمی‌کنم. من چک‌ها را گرفتم و او هرگز نه کتابی از من خواست و نه حرفی زد... شراگیم من نمی‌خواهم اسب را بگیرم و بگریزم. تصمیم گرفته‌ام حق‌تالیف تمام کارهایم را در ایران به کسانی بدهم که می‌نویسند و گاهی گرفتاری مالی دارند. این است که حالا حق تالیف کولی‌کنار‌آتش را به تو می‌دهم چرا که آقای علی‌رضا‌رمضانی پیغام داده‌اند و از من نامه‌ای خواسته‌اند که حق‌التالیف را بپردازند. امیدوارم آقای رمضانی این مطلب را بخواند. من هم سعی می‌کنم با او تماس بگیرم. خودت هم می‌توانی به نشر مرکز بروی و همین مطلب را به آن‌ها بگویی. شراگیم اگر کتابی این جا چاپ شد یا داستانی، من سهم نویسندگان جوان را کنار می‌گذارم. با خودم قرار گذاشته‌ام که ۱۰درصد از حق‌تالیف کارهایم را به کسانی بدهم که  مشتاق نوشتن‌اند.

شراگیم، خیلی مانده است که ذهنت سر و سامانی بگیرد اما لابلای نوشته‌های تو نویسنده‌ای طناز و سرکش خوابیده است... می‌دانم تو هم روزگاری به دیگری کمک خواهی کرد. همه این مشکلات حل خواهد شد و آن‌چه می‌ماند از من و تو، داستان‌هایی است که نوشته‌ایم و خاطراتی است که ساخته‌ایم.

داستانی را از توی وبلاگ‌ها انتخاب کرده‌ام که در پست جدید به آن لینک می‌دهم این اولین کار کولی‌ها خواهد بود امیدوارم کولی‌های قدیمی هم پا پیش بگذارند و دوباره وارد این بازی زیبا و دوست داشتنی شوند. بخصوص کولی‌هایی که کتاب‌شان چاپ شده و حالا نام و نشانی دارند.

5

نمی‌دانم این چندمین قافله کولی‌هاست که راه افتاده. از سال 1373 شرو ع کردم و تجربه به من می‌گوید که خیلی‌ها هنگام کوچ و در میانه راه  می‌مانند - راه گم می‌کنند و یا خسته می‌شوند. اما این نشست اینترنتی برای خودم هم تازه است. باید شکرگذار کسانی باشیم که فقط به شکم و زیر شکم فکر نکرده‌اند و مشغله ذهنی آن‌ها آرامش و ارتباط بوده است. نمی‌دانم موافق هستي که هر داستان را یک هفته روی وب بگذاریم؟ با دوستان دیگر هم هستم. فعلا خیال می‌کنم یک هفته‌ای - تا دو روز دیگر - تمام کسانی که به خانه ما سر می‌زنند داستان را خواهند خواند و اگر نظری داشته باشند خواهند نوشت بعد از نو وارد یک بحث دیگر خواهیم شد. من به دقت نظرات کولی‌ها را می‌خوانم و فراوان یادداشت کرده‌ام.

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت13:0 منيرو روانی‌پور |