تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
داستان ملکه و فائزه (5)

چه کسی اردیبهشت‌ماه شیراز را دوست ندارد؟ به نظر شما این کج‌سلیقگی نیست که ما ملکه را توی باغِ ارم شیراز تنها رها کنیم؟ و نگذاریم خواننده گل‌های رنگارنگ و بوی بهارنارج و گل اشرفی‌هایی را که با یک نسیم روی پیاده‌رو پخش می‌شوند ببیند؟ یک نویسنده‌ی خوب لحظه‌های زیبای داستانی را از دست نمی‌دهد. پس بیایید ملکه را در لحظه‌ای ببینیم که از هلیکوپتر پیاده می‌شود. هلیکوپتری که در باغ ارم روبروی خوابگاه دانشجویان ارم می‌نشیند. و ملکه را که با دو دست محکم کلاهش را گرفته تا بادِ بالگردها آن را از سرش برندارد، پیاده می‌کند. اما این کلاه را چه کسی بر سر شهبانو گذاشته؟ خودش؟ ندیمه‌اش؟ آدم‌های دور برش؟ اگرآدم‌های دور بر شهبانو و یا خود شهبانو قدرت پیشگویی داشتند می‌دانستند که این کلاه، کلاهِ خطرناکی است و نه تنها نباید از آن مواظبت کند که باید حتماً بگذارد باد کلاهش را ببرد. اما همه ما می‌دانیم که دو گروه از آدم‌های روی زمین می‌توانند پیشگویی کنند، گروه دوم نویسندگان هستند. نویسندگانی که در دنیای آزاد زندگی می‌کنند قبل از واقعه می‌توانند پیشگویی کنند و نویسندگانی که در دنیای بسته نفس می‌کشند بعد از واقعه فقط می‌توانند حسرت بخورند... شهبانو چه لباسی به تن دارد، چه گوشواره‌ای وکفش‌هایش چه مارکی است؟ کسی نمی‌پرسد چرا این قدر به ظاهر ملکه گیر داده‌ای؟ نه نمی‌پرسد چون همه می‌دانند که ظاهر  Appearances شخصیت داستانی مهم است.  لباس آدم‌ها می‌تواند زبان آدم‌ها باشد و خیلی چیزها از شخصیت آن‌ها را به ما بگوید. راه دوری نرویم آیا ما می‌توانیم لباس فائزه را تن ملکه کنیم و لباس ملکه را تن  دخترآقای رئیس‌جمهور؟ حتماً نمی‌توانیم چون نوع پوشش آنها از تاریخی خاص حرف می‌زند. نوع پوشش رفتار وکردار خاصی با خود می‌آورد حتی یک شخصیت داستانی که ظاهراً تاریخی هم نیست مثل زنی که پنجره را باز می‌کند تا به کفترها دانه بدهد رفتار و کردارش وقتی در خانه است یا در بازار تره‌بار یا درمیهمانی فرق می‌کند چون مکان زمان و پوشش زبان خاص خود را دارند... راست داستانی‌اش را اگر بخواهید زبان همان کلماتی نیست که از دهان آدم‌ها بیرون می‌آید ...همه‌چیز جاندار و بی‌جان، خزنده و چرنده و پرنده همه گوینده‌اند همه در حال گفتن داستانی هستند با زبان خاص خود... هر شیی هر چه که می‌بینم یا تخییل می‌کنیم زبان خود را دارند رویاها، خواب‌ها، کابوس‌ها، مناظر طبیعت و... خوب حالا شهبانو را داریم که از هلیکوپتر پیاده می‌شود. عطر بهارنارج و گل‌های رز، هوا را سنگین کرده. مست از بوی گل‌ها فکرمی‌کند ای‌کاش به دوستان امریکایی هم گفته بود... اما یادش می‌آید که دلش برای زبان فرانسه تنگ شده برای روزهایی که در کافه‌های پاریس با دوستانش درباره سیاست و هنر حرف می‌زدند. چرا می‌رویم توی ذهن ملکه؟ می‌توانیم یکراست او را وارد ساختمان اربابی کنیم. کمی استراحت کنند. اما نویسنده لجباز ما می‌داند که بسیار مهم است که بدانیم یک شخصیت درباره خودش چه feelings احساسی دارد. این احساسات در داستان باعث می‌شود که شخصیت داستانی بتواند راحت حرکت کند در واقع برای شخصیت داستانی انگیزه حرکت -  motivation ایجاد می‌کند و همه این‌ها باعث می‌شود که شخصیت داستانی صدای خاص خودش را داشته باشد. ملکه صدای خودش را دارد فائزه صدای خودش و همسر آقای رئیس‌جمهور کنونی هم که ما فقط  یک تصویر کنار همسرشان با عینک‌دودی از او  دیده‌ایم صدای خاص خودش. پس  برای یک نویسنده که می‌خواهد داستان قابل قبولی بنویسد the character's voice بسیارمهم است. با همه این‌ها نباید فراموش کنیم که در داستان‌ِکوتاه نویسنده مجبور به انتخابی فشرده است نمی‌تواند و مجال آن‌را هم ندارد که خیلی از جزئیات حرف بزند و وپس نکند  طرح ما در یک داستان کوتاه نمی‌گنجد؟

+ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت15:22 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (4) «شخصیت‌سازی در داستان»

characterization در داستان کوتاه، انتخاب شخصیت و شخصیت‌سازی سخت‌ت از رمان است و نویسنده نمی‌تواند به تمام جزئیات بپردازد چون مجال زیادی ندارد و مصالح خود را باید با دقت انتخاب کند. دیالوگ که ساده‌ترین کارش دادن اطلاعات و سخت‌ترین وظیفه‌اش ساختن شخصیت و فضای داستانی است  نمی‌تواند طولانی باشد. ما در غرور و تعصب با دیالوگ‌هایی سر وکار داریم که ظاهر شخصیت داستانی را هم توصیح می‌دهد.  دیالوگ‌هایی طولانی که خاص رمان‌های قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است.  اما در داستان‌های چخوف یا الن‌پو می‌بینم که دیالوگ‌ها کوتاه و دقیق‌اند و نزدیک‌تر به زمانه‌ی ما. در کارهای همینگوی و شرود‌اندرسن به دیالوگ‌هایی برخورد می‌کنیم که با یك خط، شخصیت داستانی را می‌سازند. و یا در داستان‌های کوتاهِ فاکنر از جمله یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی. شخصیت داستانی باید باورپذیر و قابل قبول باشد. نویسنده پلیس راهنمایی و رانندگی نیست که فقط گزارشی بنویسد و کروکی‌‌یی بکشد و خود را فارغ کند. او شخصیت را می‌سازد پوست و گوشت و استخوان به او می‌دهد. به آدم‌های دور بر شخصیت خود توجه می‌کند. به زمانه‌ای که درآن زندگی می‌کند و نیز به عادات بخصوصی که احیاناً دارد. به نوع لباس پوشیدن، حرف زدن، حرکت کردن و علائق او. نویسنده راه‌های مختلفی برای شخصیت‌سازی دارد .گاهی ممکن است او را توصیف كند. زمانی از طبیعت کمک می‌گیرد که خلق و خوی او را به ما نشان دهد و یا از طریق تکنیک‌های متفاوت  او را برای خواننده قابل قبول می‌سازد. گاهی شخصیتی فقط بر اساس شایعات شکل می‌گیرد یا براساس حرف‌هایی که دیگران در باره‌اش می‌زنند و نویسنده موفق می‌شود  از طریق گفتگو با دیگران داستانش را بنویسد. از یک رمان و یک داستان‌کوتاه مثال می‌آورم؛ در رمان سیمای‌زنی‌در‌میان‌جمع نوشته هانریش‌بل از گفته‌های دیگران نلی شکل می‌گیرد. اورا از طریق دیگران می‌بینیم و در "یک‌گل‌سرخ برای‌امیلی" این شایعات شهر است که امیلی را به خواننده نشان می‌دهد.  چرا که امیلی سالیان سال است درِ خانه‌اش را به روی خود بسته و به شهر پشت کرده است. یک سئوال: آیا ما می‌توانیم شخصیت فائزه را از طریق حرف‌های دیگران بسازیم؟ واقعیت این است وقتی  دو زن را در دو دوره‌ی تاریخی انتخاب می‌کردم به عنوان شخصیت داستانی می‌دانستم که به همین جا می‌رسم. متوجه می‌شوید؟ وقتی زنی خودش را پنهان می‌کند مثل امیلی ما، از طریق دیگران او را می‌سازیم. از طریق حرف‌هایی‌که می‌شنویم شایعات  پچ‌پچه‌ها و احیاناً نوشته‌هایی که این‌جا و آن‌جا درباره او می‌توانیم بخواینم. و هرکس البته داستان خودش را می‌نویسد. احتمالاً نیک‌آهنگ‌كوثر و آقای فرشادامیرابراهیمی اگر بخواهند این داستان را بنویسند حتماً با داستانی که من و یا شما می‌نویسیم  فرق خواهد کرد چرا که هم داده‌های متفاوتی داریم و هم تخیل متفاوت. پس این قاعده که می‌گویند شخصیت صدای خودش را دارد، صدایی که متفاوت است و می‌تواند او را از دیگران متمایز کند چه می‌شود؟  آیا این قانون شامل حال شخصیت‌های تاریخی هم می‌شود؟

+ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت12:13 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (3) «عناصر داستان»

تا ملکه دو روزی در شیراز استراحت کند و بعد به کیش برسد ما می‌توانیم در باره عناصر مهم داستانِ کوتاه حرف بزنیم (اما پیشاپیش این را بگویم که هر چه ملکه به کیش نزدیک‌تر می‌شود نوشتن طرح داستانی برای فائزه سخت‌تر می شود.) تا حالا درباره:1-foreshadowing-۴ setting-۳ dialogue-۲ Zcharacterisation کم و بیش حرف زده‌ایم اما داستانِ کوتاه عناصر مهم دیگری هم دارد که باید به تدریج درباره آن‌ها بحث کنیم.  پس آنها را به خاطر می‌سپاریم: 5-coflict-۸  point of view-۷  plot-۶  theme خوب همه ما به عنوان کارآموز گارگاه اینترنتی داستان‌نویسی باید به خاطر بسپاریم که:1-نویسنده زیرک و مستقل و قدرتمند هرگز داستانش را فدای یک پیام سیاسی نمی‌کند. نویسنده البته بی‌پیام نیست حرفی برای گفتن دارد اما این حرف را بسیار زیرکانه می‌زند. مستقیم و علنی حرف زدن درباره‌ی هدفی که نویسنده دارد کار داستان معاصر نیست. شولوخف می‌تواند بر گورِ داویدوف شیون کند و خواننده را تحت تاثیر قراردهد اما از زمانه این جورنوشتن‌ها خیلی‌وقت است که گذشته هرچند کسی نمی‌تواند منکر زیبایی کار میخائیل شولوخف شود. 2-نویسنده حاکم شرع نیست. نویسنده‌ی خوب، می‌تواند خودش را جای تمام شخصیت‌های داستانی بگذارد. خوب یا بد فرقی نمی‌کند اما درمورد نوشته‌اش قاضی سخت‌گیری است، بیرحمانه حدف می‌کند و روی نوشته‌های بسیاری خط می‌کشد. 3-نویسنده پلیس نیست و برای دستگیری کسی نیامده و نیز سیاسی نیست اما درانتخاب عناصر داستانی، مثل یک پلیس جنایی عمل می‌کند نکته بین و دقیق. پاهای آقای کارور روی شانه‌های ادگار‌الن‌پو و چخوف است. خیلی راحت‌طلبی می‌خواهد که فقط به خواندن داستان‌های کارور بسنده کنیم و او را تنها نمونه‌ی موفق داستان‌نویسی کوتاه  بدانیم.

مشق: یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی را حتماً بخوانیم. نمونه زیبا و دقیق یک داستانِ کوتاه با تمام عناصر داستانی. این داستان فاكنر را آقای نجف‌دریابندری ترجمه کرده. بعد از خواندن داستان عناصر داستانی آن را مشخص کنیم. ازحالا درباره فائزه و ملکه تحقیق کنید از زندگی آنها آرشیوی داشته باشید. یک مسابقه‌ داستان‌نویسی در راه است. به برندگان اول تا سوم جایزه خوبی می‌دهم. داوران این مسابقه همه ما هستیم.

+ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت11:15 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (2) «شخصیت‌سازی در داستان»

نوشا، خبری ازت نیست. سال پیش در پرویدنس providence داستانی به من دادی، خواندم  و تند و تیز در باره‌اش توی وب‌لاگ نوشتم. دلخور شدی؟ بشو... برای اینکه نشانت بدهم آدم باید چقدر به به‌تر شدن کارش حساس باشد ظرف یکی- دو ماه آینده  وقتی  این سری نوشته‌ها تمام شد، داستانی از خودم روی وبلاگ می‌گذارم تا دوستانِ با تجربه و بی‌تجربه در برنامه پنبه‌زنی کاملی شرکت کنند. اما چه باشی و چه نباشی!؟ مخاطب اصلی حرف‌های من درباره شخصیت‌سازی در داستان‌کوتاه تو هستی.

برای بحث شخصیت‌سازی در داستان characterization ما دو کارکتر انتخاب می‌کنیم. اما اولین چیزی که باید یادمان بماند این است: ما قاضی شرع نیستیم و فقط می‌خواهیم داستانی بنویسیم از سفر دو زن مشهور و سیاسی ایرانی آخرین ملکه ایران و دختر آقای رئیس‌جمهور. هر دو معاصرند. در روزگار ما زندگی کرده‌اند و می‌کنند... اما هر دو تقریباً به یک سرنوشت دچار شده‌اند باروبندیلشان را بسته‌اند و رفته‌اند... کجا؟ چطور؟ به چه دلیلی؟ چه کسانی آنها را از صحنه سیاست راندند... خودشان رفتند؟ مردم چیزخور شده بودند یا کسانی مردم را جادو کرده بودند؟ خودشان در این واقعه چه نقشی داشتند؟ اطرافیانش؟ آیا می‌توانیم بگوئیم آنها خوب بودند و اطرافیانشان بد و هزار سئوال دیگر که حتماً به داستان ما مربوط می‌شود... خیلی‌خوب از سفر شهبانوی‌ایران به کیش شروع می‌کنیم: صبح آخرین روز فروردین‌ماه مدیردفتر ملکه برنامه‌های روزانه‌اش را برایش می‌آورد. ایشان در باغِ نیاوران قدم می‌زنند. تازه از خواب برخاسته‌اند و فضای سبز کاخ، گل‌های زیبا و چنارها و شمشادهای کاخ... درختی که در وسط پله‌ها هم‌چنان سر‌افراز مانده است، صدای پرندگان نگذاشته که ایشان در اتاق بماند و غلت و واغلت بزند... شهبانو نفس عمیقی می‌کشد و به مدیر دفتر و ندیمه‌اش نگاه می‌کند که از پله‌ها پائین می‌آیند. هر دو تعظیم می‌کنند و لبخندزنان برنامه را به او نشان می‌دهند؛ چند جا را باید افتتاح کند، به چند موسسه باید سر بزند، با چند نفر ملاقات دارد و... باید آماده دریافت دکترای افتخاری دانشگاه تهران باشند. (روز پر کاری است...) ملکه چه لباسی بر تن دارد؟ احتمالاً لباس نباید رسمی باشد. شاید شلوارکی یا لباس ورزشی که بتواند، یک دور هم اگر شده، دورِ سرای بزرگ کاخ بدود. اما هر لباسی تنش باشد رنگ‌ها در هماهنگی کاملند. (این را باید بدانیم که ملکه عاشق زیبایی‌هاست و دانشجوی رشته معماری در پاریس بوده) خُب چیدمان داستان یا همان ستینگ‌داستانی این‌جا خوب است. کامل است و ما که نویسنده‌ایم بعد از یک روز پرمشعله می‌خواهیم او را به کیش بفرستیم. وقتی قدم‌زنان از پله‌های سرای کاخ بالا می‌روند مدیر دفتر دوباره تعظیم می‌کند و می‌گوید: که برنامه سفر هرساله‌ی کیش هم در دست تدارک است. این‌جاست که شهبانو می‌ایستد، نگاهی به فصای سبز کاخ می‌اندازد و می‌گوید: ترجیج می‌دهد دو روزی هم در کاخ ارم شیراز اطراق کند. این جمله آخر را به فرانسه می‌گوید و یادش می‌آید که خیلی‌وقت است دلش برای دوستان پاریسی تنگ شده، برای دوستانی که بتواند با آنها در باره هنر اونگارد حرف بزند... مدیر‌دفتر ملکه به کار خودش وارد است می‌داند که باید دوستان فرانسوی را هم دعوت کند اما... شهبانو می‌گوید: آنها مستقیم به کیش بیایند. این را هم به فرانسه می‌گوید. فردا در روزنامه‌ها... مردم سراسر ایران ملکه‌ی نیکوکار را می‌بینند که با شیک‌ترین لباس‌ها و رفتاری با وقار در حال افتتاح موسسه‌ها و کانون‌های خیریه... است و شب تلویزیون مردمی را نشان می‌دهد که قربان‌-‌صدقه‌اش می‌روند و برایش هورا می‌کشند و شهبانو با صدایی که معلوم نیست چرا حزنی در آن است برایشان دست تکان می‌دهد و تشکر می‌کند. از میان تمام کسانی که فیلم‌های ملکه را دیده‌اند دخترکی هم در رفستجان نشسته است که پدرش با اینکه روحانی است و زندانی اجازه داده است که توی خانه تلویزیون باشد. دخترک نگاه می‌کند، نگاه می‌کند و حسی مغشوش از ذهنش می‌گذرد. تلویزیون شهبانو را نشان می‌دهد که سینی به دست در صف سلف‌سرویس دانشجویان دانشگاه تهران برای گرفتن غذا ایستاده است... اما هیچ‌کس نمی‌بیند که ملکه در کافی‌شاپ دانشگاه نشسته است و با لباسی سبز و موهایی که هماهنگ با رنگ لباس اوست سیگاری در دست دارد که سبز است... هماهنگی کامل رنگ‌ها همیشه رعایت می‌شود... اما این فیلم را که روزنامه‌نگاری که همیشه در رکاب ایشان است گرفته مسئول اطلاعاتی عکس‌های ملکه سانسور می‌کند... مردم نباید ملکه را در حال سیگار کشیدن ببینند. ملکه خوشحال در میان دانشجویانی که اغلب انتخاب شده‌اند نشسته است ولی در آن میان کسانی هم هستند که مثل ایشان مدتی در پاریس بوده‌اند و انقلاب 1968 را دیده‌اند و مخفیانه به رنگ سیگار ملکه پوزخند می‌زنند ملکه این پوزخند را نمی‌بیند.

(خوب این بحث ادامه دارد و همان طور که دیدید من چیدمان را معادل ستینگ انتخاب کردم. کلمه‌ای که یکی از کولی‌ها پیشنهاد کرده بود به نظرم چیدمان مناسب‌ترین کلمه برای ستینگ است اگر مخالفید بگویید.)

+ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت10:44 منيرو روانی‌پور |
شخصیتِ‌داستانی، دیالوگ (بررسی يك داستان، سرب در گوش باران می‌خواند)

در آذر‌ماه‌۸۶ شبی از شب‌ها‌ی وبلاگ‌گردی به این داستان رسیدم .خواندم و برای نویسنده‌اش{اثرانگشت} کامنت گذاشتم. جوابم را با یک کامنت زیبا داد. قول دادم که بیش‌تر درباره داستان با او حرف بزنم و خیلی طول کشید تا به قولم وفا کنم. بعد ازش خواستم داستان را از طریق ایمیل برایم بفرستد. فرستاد. علت اینکه مستقیم لینک ندادم این بود که کمی به شما دردسر بدهم... حالا دیالوگ‌هایی را که در باقی داستان است مشخص می‌کنم. می‌بینید که روی نوشتن آنها دقت نشده. چیزی نشان داده نشده. مشتی کلمات بی‌جان که هیچ خلاقیتی در آنها نیست، و شخصیت داستانی ما را کامل نمی‌کند. چیزی دراین دیالوگ‌ها خلق نمی‌شود ...بدعتی در کار نیست .باید به خاطر داشته باشیم که در یک جمله می‌توان بسیاری از کلمات را حذف کرد بدون اینکه به معنای جمله آسیبی برسد و نیز وقتی صحبت از احساسات است (emotions) باید آن را نشان دهیم با گفتن ارزش داستان را پایین می‌آوریم.

همانطور كه خیره نگاهم می‌كرد گفت: چی رو نباید؟ می‌خوام پسرم رو ببینم. تا این جمله از دهانش بیرون آمد فهمیدم كه می‌خواهد چه كار كند. دردسر بدی بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا این زن می‌خواست داخل یكی از تابوت‌ها را ببیند. آرام جلو رفتم و گفتم: خانم برای من دردسر میشه، خواهش میكنم. زن همچنانكه به تابوت خیره مانده بود جواب داد: نه پسرم! هركی اومد چیزی گفت من گردن میگیرم.  گفتم: آخه مادر‌جان! اینجوری كه نمیشه. مسئولیت اینجا گردن منه. خواهش میكنم. زن سرش را بلند كرد كه: پسرم! من از تهران اومدم كه بچه‌ام رو ببینم. مسئولیت و این چیزا هم حالیم نمیشه. گیج شدم. پرسیدم: از تهران؟ مادر جان این تابوت‌ها رو كه میخوان ببرن تهران. نمیشد همونجا ببینی؟ حالا دیگر كاملاً نشسته بود. حق به جانب جواب داد: بچه جون من یه مادرم. نمیتونم تا سه‌شنبه صبر كنم. این همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچه‌ام اومده میخوام ببینمش. توروخدا بذار یه دقیقه ببینمش. فكر كن منم جای مادرتم. حرفم رو زمین ننداز. تورو جون مادرت. نمی‌دانستم باید چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفی دلم هم برایش می‌سوخت، اما دلم برای خودم بیشتر می‌سوخت كه باید توبیخ می‌شدم. گفتم: خب مادرجان اگه تهران ببینیش كه بهتره. اونجا بیشتر میتونی ببینش. چرا اومدی اینجا؟ هر چند خودم می‌دانستم كه دارم دروغ می‌گویم. ملتمسانه‌ جواب داد: پسرم! من یه مادرم. نمیتونم صبر كنم. دلم برای بچه‌ام یه ذره شده. میخوام ببینمش. تورو خدا بذار ببینمش. فقط یه دقیقه. تورو جون مادرت. لای منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمی‌كند شاید كوتاه می‌آمدم، اما می‌دانستم كه حتما گریه و شیون خواهد كرد. تا خواستم چیزی بگویم، سریع گفت: «قول میدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نمی‌دانستم باید چه كار كنم. این پا و آن پا می‌كردم كه بهانه‌ای دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستی به سرم كشیدم. داشتم پیشانی‌ام را با نوك انگشتانم می‌مالیدم كه گفت: «دور از جونت جوون! پسرم وقتی میرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. والیبالیست بود پسرم. وقتی رفت خودش رفت. نگفتم چرا میری مادر؟ حالا كه اومده میخوام ببینمش. میخوام ببینم پسرم چه شكلی برگشته پیش مادرش. ببین جوون! من پیرزن فقط برای این زنده موندم كه یه بار دیگه پسرم رو ببینم. توروخدا بذار ببینمش. من كه مثل خیلی از مادرا نتونستم عروسی پسرم رو ببینم. تورو جون مادرت بذار یه دقیقه پسرم رو ببینم.» دلم برایش می‌سوخت. می‌دانستم درِ تابوت را كه باز كند چه چیزی خواهد دید. خم شدم و آرام گفتم: «مادرجان! چیزی كه توی این تابوته ربطی به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن. ادامه ندادم. پرسید: «خب؟ بگو پسرم!» نمی‌خواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه دیدم ادامه دادم: «برادر منم كه پارسال آوردن میخواستم ببینمش. دیدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از دیدن پسرت. توی این تابوت‌ها چیزی نیست كه پسر تو باشه. چند تیكه استخون و یه پلاك زنگ زده. همین.» لبخند كجی تحویلم داد كه: «خدا برادرت رو بیامرزه. پسر جون حق داری نفهمی. یعنی مادر نیستی كه بفهمی. مادرت چی؟ اون چی كار كرد؟» گفتم: «مادرم؟ مادرم خیلی ساله كه مرده. نبود كه ببینه.» آهی كشید و جواب داد: «خدا مادرت رو هم بیامرزه. خوش به حالش. هیچی برای یه مادر بدتر از این نیست. اینو من دارم بهت میگم. بیین جوون! تو و برادرت از یه خون بودین. اما حكایت مادر فرق میكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشیدم. شیره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توی دلم بوده. بزرگش كردم. هیچوقت خودتو با یه مادر مقایسه نكن. من این بچه رو به دندون كشیدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من میدونم كه پسرم الان سرومروگنده اینجا نخوابیده. پسرم اونقدر رشید بود كه توی این تابوت‌ها جاش نمیشه. فقط میخوام ببینمش. فقط میخوام ببینم چه جوری برگشته. میخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. میفهمی جوون؟» بی‌اختیار سرم رو تكان دادم و تایید كردم. گفت: «جوون! امید منو ناامید نكن. روی یه مادر رو زمین ننداز. توروخدا بذار بچه‌ام رو ببینم. قول میدم سروصدا نكنم. فقط یه دقیقه. توروخدا.» نمی‌دانم چه شد كه گفتم: «باشه مادرجان! فقط یه دقیقه. برای من دردسر درست میشه.» خوشحال شد و با تكان‌های كج سرش قول داد. سرپا ایستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحت‌تر باشد، اما زیرچشمی نگاه می‌كردم. زن بلند شد و بسم‌الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اینكه درون تابوت را دید خشكش زد و متعجب به درون تابوت خیره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه دیده كه اینطور مبهوت شده است. سر كشیدم. درون تابوت یك پلاك بود و مشتی خاك كه پایین آن ریخته شده بود.  منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روی تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف می‌زد به نرمی و با احتیاط بدنه تابوت را نوازش می‌كرد. حس بدی داشتم. چیزی آزارم می‌داد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقب‌تر رفتم، اما آرام نشدم. حس می‌كردم در این فضا بیگانه‌ام، مزاحمم. بغض گلویم را گرفته بود. حس می‌كردم وجود من فضا را آلوده می‌كند. عقب‌گرد كردم و به‌سرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدایی از صحبت‌های زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روی زمین انداختم. بغضم تركید. نشستم.

همان‌طور که می‌بینیم در این قسمت  بیش‌تر دیالوگ است ولی این دیالوگ‌ها داستان را پیش نمی‌برند و اگر بسیاری از آنها حذف شوند به داستان لطمه‌ای وارد نمی‌کنند. باید ببینم که شخصیت مادر می‌تواند این‌همه وراج باشد؟ کسی که تحمل چنین دردی را دارد خیلی نمی‌تواند حرف بزند... حرافی از ان کسانی است که دردی نکشیده‌اند و می‌خواهند ادای یک مادر را در بیاورند. در سریال‌های تلویزیونی ما فراوان از این دست شخصیت‌های بی‌شخصیت حراف می‌بینیم. این‌جور مادران - چه کسانی که بچه‌های خود را در جبهه از دست دادند و چه کسانی که عزیزانشان تیرباران شدند و می‌شوند-  آدم‌های حرافی نیستند. درد، آنها را به سکوتی سنگین عادت داده... اما مادران جلو دوربین البته از قماش دیگری هستند و تعدادشان بسیار اندک. مادران‌بازیگر بدون دوربین حرکتی نمی‌کنند. مادرانی که از جان عزیزانشان مایه می‌گذاشتند تا به روی همه فخر بفروشند که ما، مادر شهیدی ... این‌جاست که مادرِ ماکسیمگورگی آدم را دلزده می‌کند... برای هیچ مادری آرمان، گرامی‌تر از جان فرزند نیست. مگر اینکه آن مادر به قول امروزی‌ها جو گیر شده باشد... هیچ اید‌ئولوژی جای فرزند را نمی‌گیرد. فضا خیلی باید غیرانسانی باشد که مادری فرزند خود را لو بدهد یا از دست دادن فرزند را بهانه‌ای برای پیش‌برد اعتقادات خودش کند .

در واقع سئوال اصلی این است: مادر چه‌جور  شخصیتی دارد؟ چون ما با این‌همه حرف هنوز شخصیت او را نمی‌شناسیم. برای این کار باید از فیلم‌های تلویزیونی دست برداریم و به میان مادرانی برویم که تجربه تلخ جنگ را پشت سرگذاشته‌اند. با آنها حرف بزنیم یادداشت برداریم از حرف‌ها، حرکات و قصه‌هایی که می‌گویند... و بدانیم که شخصیت‌ها می‌توانند در مقابل یک عمل، عکس‌العمل‌های متفاوتی نشان دهند اما هرجور که واکنش نشان دهند این واکنش باید باورپذیر و درست باشد .

(خوب مشق امروز این است: دیالوگ‌هایی را که با رنگ مشخص کرده‌ام  بازنویسی کنید. اگر شما بودید  این حرف‌ها را چطور می‌نوشتید؟ کسی که به‌ترین جواب را بدهد می‌تواند برود یکی از کتاب‌فروشی‌هایی که من می‌شناسم کتاب بخرد به حساب من.)

+ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت10:5 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (1) «ستینگ و دیالوگ»

شراگیم، به نظر تو چطور می‌توانیم با یک خط نویسندگان یک‌دهه را قضاوت کنیم؟ اصلاً این کار شدنی است؟ وقتی برای یک داستان‌کوتاه این‌قدر باید فکر کنیم و نت برداریم؟ چطور کسانی به خودشان جرأت می‌دهند که با یک صفحه تکلیف ادبیات داستانی دهه‌ی60 را روشن کنند؟ شراگیم حتماً بعداً در این‌باره با تو حرف خواهم زد اما حالا فقط یک سئوال دارم از تو و دوستان دیگر: فرق میان سرکشی و عصبیت چیست؟ این را به عنوان تکلیف درسی می‌پرسم و همه ما باید این دو واژه را تا آنجا که می‌توانیم ریشه‌یابی کنیم و معانی مختلفش را پیدا کنیم و نیز کاربردش را در جمله. اما امروز می‌خواهم در باره آخرین ملکه ایران  شه‌بانو‌ فرح‌پهلوی و دختر رئیس‌جمهور سابق ایران سرکار‌خانم‌ فائزه‌هاشمی‌رفسنجانی حرف بزنم به عنوان شخصیت داستانی. این‌روزها در ایران روزِ زن است و می‌دانیم که هر دوی این‌ها زن هستند و می‌دانیم که این دو زن یک وجه مشترک دارند: هر دو به ورزش علاقه‌مندند. اسکی‌روی‌آب را دوست دارند و اسب‌سواری و... اما آنچه از شخصیت داستانی الف می‌دانیم (ملکه) کاملاً روشن است همه عکس‌های او را روی جلد نشریات دیده‌اند در حال اسکی، در حال اسکی روی آب و... ولی شخصیت داستانی ب (فائزه) که خیلی معاصر‌تر از شخصیت اولی است... علائقش را از طریق حرف‌های در‌ِگوشی این ‌و ‌آن می‌فهمیم. اطلاعات ما از طریق شایعات کامل شده یا می‌شود. ما بیش‌تر یک چشم فائزه را دیده‌ایم چشمی که پارچه‌ای سیاه آن را قاب گرفته - یا فقط یک بار عکسش را دیده‌ایم که گردی صورتش پیدا بود‌ه - او زن ورزشکاری است که خودش را چادرپیچ می‌کند برای نویسنده ساختن شخصیت داستان این زن سخت‌تر است اما ناممکن نیست. فرض کنیم موضوع داستانِ ما علاقه این دو زن به اسکی روی آب است. یا اسب‌سواری... موضوع یکی است اما داستان به کلی با هم فرق می‌کند. ستینگ‌داستانی فرق می‌کند چون شخصیت‌ها با هم بسیار متفاوت‌اند. اگر از ستینگ‌داستانی فقط مکان مشترک باشد... مثلاً هر دوی آنها را نشان بدهیم که در کیش اسکی‌روی‌آب می‌کنند باز هم همه چیز متفاوت خواهد بود: دوره تاریخی، لباس‌ها، آدم‌های دوربر، کردار و رفتار، دیالوگ‌ها و... مثلا ملکه وقتی دارد راه می‌افتد برای پرواز به سوی کیش، رئیس‌دفترش چک می‌کند که خبرنگاران آماده باشند اما فائزه وقتی می‌خواهد به کیش برود همه دوربری‌ها کاری می‌کنند که هیچ‌کس نفهمد ‌و احتمالاً آقای‌رئیس‌جمهور از طریق همسرش حاج‌خانم هشدار می‌دهند که کارهای این دختر آخرش ما را بدبخت خواهد کرد باید مواظب باشد. البته همه مواظب‌اند اما آقای ‌پالیزار که خیلی طرفدار خلق است و با مسئول اسب‌های خانم فائزه به کمک دوستی ارتباطی به هم زده از این طریق خیلی زود می‌فهمد که شخصیت داستانی ما نه تنها به کیش برای اسکی روی آب می‌رود بلکه به اسب‌هایش هم روزی صد‌هزار‌تومان غذا می‌دهد.

خیال می‌کنم با این مثال آنچه را تا به حال روی این وب‌لاگ نوشته‌ام در‌باره ستینگ و دیالوگ، روشن‌تر شده باشد. ما این دو شخصیت داستانی را رها نمی‌کنیم و در پست‌های بعدی باز به آنها خواهیم پرداخت. ما در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنیم. نمی‌خواهیم بگوییم ورزش بد است یا ‌شخصیت داستانی ما نباید به اسب‌ها غذا بدهد. ما می‌خواهیم دو شخصیت را در داستان بررسی کنیم همان‌طور که فعلاً کار نداریم که جنگ خوب است یا بد فقط درباره داستان سرب در گوش باران می‌خواند حرف می‌زنیم.

+ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:59 منيرو روانی‌پور |
دیالوگ‌نویسی

اگر نویسنده‌ای قهرمان داستانش رئیس‌جمهور باشد و این شخصیت داستانی در یک جمع خصوصی بگوید که: قرار بوده مرا ترور کنند. من به عنوان خواننده فوراً می‌فهمم که نویسنده نه از شخصیت‌پردازی چیزی می‌داند و نه از دیالوگ‌نویسی. چون سال‌ها دیدن اخبار سیاسی و خبر گرفتن ازحاکمان کشورها این معرفت را به من داده است که بدانم رئیس‌جمهوری اگر قرار باشد ترور شود و این نقشه لو برود اول سخنگوی دولت رسماً آن را اعلام می‌کند وبعد نمایی از آقای رئیس‌جمهور را نشان می‌دهند که صحیح‌و‌سالم است و در دفتر کارش مشغول حل مشکلات مملکت یا مشغول بازی فوتبال مثلاً. مقصودم این است که دیالوگ حتماً باید به شخصیت داستانی بخورد... یا شخصیت داستانی به حرف‌هایی که می‌زند بیاید. برای نوشتن دیالوگ‌های مناسب و باور پذیر چه باید کرد؟

1- یک نویسنده خوب گوش‌های تیزی برای شنیدن حرف‌های مردم دارد. توی صف‌ها، پارک‌ها، تاکسی‌ها و خیلی جاهای دیگر معدنی از گفتگوهای زنده و جاندار پیدا می‌کنیم. ماندن درخانه می‌تواند این امکان وسیع را از ما بگیرد. گوش دادن به حرف‌های مردم و داشتن دفترچه‌ای کوچک با خود که همیشه بتوانی یادداشت کنی. کلمات زیبا و جاندار، جمله‌های تکان دهنده و نو که مردم می‌سازند و بسیار‌ی از وقت‌ها می‌توانیم  ازآن‌ها استفاده کنیم. و اگر می‌توانید خریدن یک ضبط کوچک که دکمه‌اش را بزنید و پا‌ی صبحت آد‌م‌ها بنشیند. با گوش دادن به  حرف‌های دیگران متوجه می‌شویم که مردم در دیالوگ‌های خود اصطلاحات عامیانه بکارمی‌برند (slang) از ضرب‌المثل‌ها استفاده می‌کنند و خیلی از کلمات را حذف می‌کنند کلماتی که طرف مقابل می‌فهمد گاهی جمله‌ها را ناتمام می‌گذارند و خیلی از حرف‌ها را بدون اینکه کلمه‌ای بگویند با حرکت سرو دست و چشم و ابرو بیان می‌کنند در حال حرف زدن مکث می‌کنند گلویشان را صاف می‌کنند و یا به سرفه می‌افتند و ...Body language، با بالا و پایین آوردن تن صدا به نویسنده کمک می‌کند که داستان خود را دقیق و زنده روایت کند. پس نویسنده باید چشمانی تیز و بینا برای دیدن داشته باشد. نگاه کردن کافی نیست. ممکن است نگاه کنی و هرگز نبینی. بدون این ویژگی  نویسنده فقط می‌تواند شرح بدهد. توصیفی در کارنیست و همه ما می‌دانیم نشان دادن اصل مهم داستان‌نویسی است و گفتن و روایت داستانی را بی‌بنیه می‌کند. به زبانی دیگر احساسات و انگیزه‌های شخصیت‌های داستانی باید نشان داده شوند و یکی از نقش‌های دیالوگ همین است.

2- خواندن داستان‌ها و رمان‌ها – نمایش‌نامه‌های مدرن. (همینگوی استاد دیالوگ‌نویسی است. بکت دیالوگ‌های متفاوتی دارد و در غرور و تعصب می‌توانید ‌دیالوگ‌های درخشانی ببینید گفتگوهایی که درآن‌ها شخصیت ساخته وحتی شکل فیزیکی آنها  توصیف می‌شود. دیدن فیلم‌هایی مثل ناخداخورشید با آن دیالگوهای شگفت‌انگیز.) 

3- گوش دادن به صدای کلمات - دیالگوهایی را که در داستان خود نوشته‌اید با صدای بلند بخوانید می‌دانید آنجا که کار خراب است کلمات راحت شنیده نمی‌شوند دچارلکنت می‌شوید. ( خیلی خوب برای body language معادل فارسی پیدا کنید.)

+ شنبه یکم تیر 1387ساعت8:9 منيرو روانی‌پور |