تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
داستان ملکه و فائزه (7) «شرابِ سفید ملکه، و شله‌زرد فائزه»

شراگیم، ما به بحث  point of view نزدیک می‌شویم. اما دلم می‌خواهد با هم برویم سَرکی در باغ ارم بکشیم و ببینیم ملکه چه می‌کند و چه می‌خورد و چه‌جوری می‌خورد؟ و برای این کار باید اول بدانیم که چه ساعتی از روز است؟ اگر نزدیک ظهر باشد دانشجویان زیادی از دانشکده‌های ادبیات سوار اتوبوس می‌شوند تا برسند به سلف‌سرویس دانشگاه ارم. چلوکباب پرسی پانزده ریال است و کمک هزینه‌ای که دانشگاه به دانشجویان می‌دهد صد و پنجاه تومان. اگر بعدازظهر هم باشد باز برای شام همپای غروب، دانشجویان راهی سلف‌سرویس می‌شوند. شراگیم، حتماً می‌پرسی چه کار به کار ملکه داری‌؟ هر چه می‌خورد بخورد این چه ربطی می‌تواند به داستان ما داشته باشد؟ اما خیال نمی‌کنی آن‌چه آدم‌ها می‌خورند و آن‌جور که می‌خورند ارتباط مستقیمی با ذهنیات آنها دارد؟ تو فکر می‌کنی ملکه با آن اندام خوش‌ترکیب و ظریف  و بلند بالا می‌تواند بنشیند یک نفس، سه تا کاسه ‌آش بخورد یا صبح سفارش کله‌پاچه بدهد؟ یا توی حیاط خانه‌اش دیگ‌های بزرگ علم کند و خودش  برای ثواب هم که شده یک‌بار شله‌زرد را به هم بزند؟ دلم می‌خواست می‌توانستم عکس تمام قدی از ملکه همین‌جا بگذارم اما تو می‌دانی که من چقدر تو این کارهای تکنیکی می‌لنگم آن‌وقت یک عکس هم از یک دانشجوی آن سال‌ها می‌گذاشتم و عکسی هم از خانم فائزه... سئوالی که می‌کردم این بو د: این سه زن چه می‌خورند و چه‌جوری می‌خورند؟ واقعییت این است که آدم‌های داستان‌های ما همیشه روزه‌اند. در کم‌تر کتابی می‌بینی که نویسنده عنایتی به خورد و خوراک شیخصیت‌های داستانی‌اش داشته باشد. بساط تریاک البته هست و چای‌خوری و عرق‌خوری اما. برخلاف فیلم‌های ایرانی که تا پلک می‌زنی سفره‌ای پهن می‌شود در داستان‌های ما آدم‌ها اغلب چیزی نمی‌خورند. انگار غذاخوردن جزو زندگی ما نیست. نمی‌دانم کتاب چومپا لاهیری را خوانده‌ای یانه؟ لیست کاملی از غذاهای هندی و بنگلادشی را ردیف می‌کند. طوری که آخر کتاب خواننده هوس می‌کند برود حتماً یک دور هم که شده غذایی هندی برای خودش بپزد. البته من نمی‌گویم که نویسنده باید این‌قدر توریستی به غذاخوردن شخصیت‌های داستانیش نگاه کند اما هیچ آدمی بدون هوا و غذا زنده نمی‌ماند چه آدم‌های توی داستان باشند چه آدم‌های روی زمین. خوشبختانه "خوردن" در فرهنگ ما آزاد است. کتک‌خوردن از بزرگ‌ترها، شلاق‌خوردن از مامورین دولت و غذا‌خوردن. شراگیم هیچ فکر کرده‌ای که ملتی که پس‌مانده غذایش پانزده‌میلیون گرسنه را سیر می‌کند چرا در ادبیاتش آدم‌ها غذا نمی‌خورند؟ نمی‌دانم داستان‌های کلاسیک روسی را خوانده‌ای یانه؟ ولی نوشیدن چای ویا خوردن نهار و شام برای خودش آئینی است و تولستوی استاد این است که خانم‌ها را نشان دهد پای سماورِ روسی و زیبارویانی که دارند در باغ قدم می‌زنند و حرف‌های دلچسبشان درباره دلدادگی. ما چرا در داستان  از خوردن پرهیز میکنیم؟ ما که در اغلب آئین‌ها مردم را به  خاطر غذا در خیابان‌ها می‌بینیم و یا در  سال حداقل چندین‌بار کاسه و دیگ و قابلمه به دست در خیابان‌ها راه می‌افتیم تا آش‌ِنذری، قیمه‌پلو و یا... بگیریم و یخچالمان را برای یک‌هفته پراز غذا کنیم؟ فکر نمی‌کنی شخصیت‌های ما این‌جور قلابی می‌شوند؟ فکر نمی‌کنی کمی در نوشتن حقه‌بازیم؟ نه حقه‌ای که نویسنده باید بزند و حتماً هم می‌زند. ادای آدم پرهیزگار و فقط گرفتار درآوردن کار سختی نیست. شخصیت‌های ما گرفتارند اما غذا نمی‌خورند. لذت غذاخوردن لذت کمی نیست اگر آنقدر توی شکمت نچپانده باشی که بالا بیاوری... شراگیم، در همان لحظه‌ای که دانشجویان در سلف‌سرویس نشسته‌اند و غذا می‌خورند و یا شهبانو احتمالاً دارد یک قهوه فرانسه می‌نوشد(باید به داد من برسید و کسانی که کهن‌دیارا را خوانده‌اند به من بگویند که شه‌بانو به چه غذایی، چه درینکی، چه قهو ه‌ای علاقه دارند. نمی‌دانم شاید هم باید خانم منصوره‌پیر‌نیا را پیدا کنم که خبرنگار مجله زن‌روز بود و یا خانم مهنازافخمی و یا خانم لیلی‌امیر‌ارجمند.) چطور است فکر کنیم ملکه ناگهان به یاد رستورانی یونانی می‌افتد در پاریس که یک شب در دوران دانشجویی خطرکرد و با دوستانش رفت. رستورانی که جلوی پای مشتریانش بشقاب می‌شکند؟ و باز فکرکنیم که ملکه به دوران دانشجویی‌اش فکر می‌کند و این‌که چقدر بعد از آن هوسِ دخترانه با قناعت زندگی کرد تا بتواند پول همان یکی شب را جبران کند؟ اما فائزه، در این لحظه کجاست؟ در قم زندگی می‌کند؟ در تهران و یا در رفسنجان؟ اگر در تهران زندگی کند در اردیبهشت‌ماه هنوز می‌توان آش نذری پخت. همان‌طورکه می‌دانیم هوای این سه شهر با هم خیلی فرق دارند. قم و رفسنجان البته از نظر آب و هوایی به هم نزدیک‌ترند. خیلی خُب خانواده جمع است و زنان فامیلی که تازه از رفسنجان آمده‌اند یا از قم نذر کرده‌اند و دارند آش می‌پزند. بوی پیاز‌داغ همه‌جا پیچیده و بوی معطر سبزی‌هایی که خورد شده‌اند و آماده  سرازیز شدن توی دیگ همه هستند اما فائزه نیست دیشب البته تا دیروقت پا به پای زنان فامیل کارکرده، با اینکه از سبزی پاک کردن بیزار است اما نتوانسته روی مادرش را زمین بگذارد و به یک شرط حاضر به شرکت در مراسم آش‌پزان شده که سبزی‌ها را زنان خانواده خیلی دیر توی دیگ بریزند چون ویتامین‌هایش از بین می‌رود و روغن هم کم بریزند و... زنان فامیل البته به هم چپ‌چپ نگاه کرده‌اند آخر آشی که یک‌وجب روغن رویش نباشد که آش نیست. اما حالا فائزه مدرسه است. دخترک در این  زمان چه سن و سالی دارد؟ ایا پدرش از زندان آزاد شده واین آش نذری به خاطر  آزادی حاج‌آقا نیست؟ (تحقیق... تحقیق...  تحقیق.) اگر در رفستجان باشد و یا در قم همه درو‌همسایه جمعند. دیگِ بزرگی توی حیاط بار گذاشته‌اند و هرکس کاری می‌کند یکی مراقب آتش زیر دیگ است.  یکی دیگر کاسه‌ها را  آماده می‌کند  و... صورت زنان از گرما گر گرفته... هرکس برای نیاز خود یک بار شله‌زرد را هم می‌زند. آخرین نفر فائزه است که از مدرسه آمده- نیامده صدایش می‌زنند که دیگ را هم بزند. نوبت خوردن و پخش شله‌زرد یا آش که می‌رسد فائزه هم چادر به سر سینی پر از کاسه‌های آش یا شله‌زرد را بر می‌دارد با چادری که همه بدنش را پوشانده توی کوچه‌های محله‌ای در قم یا رفسنجان راه می‌افتد... این دل‌مشغولی خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌ها است در خانواده‌های مذهبی... پس در این لحظه تاریخی شه‌بانو قهوه می‌خورد یا یک درینک ساده مثلاً شراب سفید. دانشجوی ما از پله‌های سلف‌سرویس بالا می‌رود. آقای وزیرِ کار آینده که بعدها برای روزنامه‌اش از آقای خاتمی امتیاز چاپخانه می‌گیرد و در مدت زمان کوتاهی در روزنامه‌اش را تخته می‌کند و چاپخانه را به شاه‌پسرش می‌دهد تا برای خودش پول در بیاورد هم دارد آخرین قدم‌ها را به سوی سلف‌سرویس بر می‌دارد... و فائزه روی زمین نشسته است دارد یک کاسه‌اش ویا شله‌زرد می‌خورد و به فکر امتحانی است که باید بدهد یا کاری که باید بکند- اگر سن و سال فائزه را بدانیم  دقیق‌تر در باره ذهنیت او در این مرحله از زمان می‌توانیم حرف بزنیم. چندسئوال: من می‌گویم شخصیت‌های داستانی احمد‌محمود کم‌تر از همه روزه می‌گیرند‌. در جای‌خالی‌سلوج و کلیدر هم آدم‌ها روزه نیستند اگر غذا نمی‌خورند به خاطر نداری است. شما چه فکر می‌کنید؟ من فکر می‌کنم زویاپیرزاد خیلی دقیق و هوشیار مراقب این است که شخصیت‌های داستانی‌اش در چراغ‌ها را چه كسی‌خاموش‌می‌كند گرسنه نمانند شما چه فکر می‌کنید. از شما می‌پرسم در تهران شهر بی‌آسمان نوشته امیر‌چهل‌تن آدم‌ها چه می‌خورند‌؟ در سووشون چطور؟ نام داستان‌هایی را بگویید که شخصیت‌هایش گرسنه نیستند؟ و برای پیشبرد  داستانی که می‌نویسیم اگراطلاعاتی از فائزه یا ملکه دارید برای من ایمیل کنید یا در بخش کامنت‌ها بنویسید بخصوص از طرفداران فائزه و ملکه که گاهی سرکی می‌کشند و کامنتی می‌گذارند می‌خواهم که به من مدرک بدهند و این را بدانند که من شخصیت‌های داستانی‌ام را دوست دارم و این‌قدر عقب‌مانده نیستم که فرمان قتل آنها را صادر کنم و یا به آنها تهمت و افترا بزنم خیالتان جمع باشد دوستان من...

+ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت11:33 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (6)

ما ملکه را در حالی رها کردیم که کلاهش را محکم گرفته بود تا بادِ بالگرد آن را با خودش نبرد. اما حالا هلیکوپتر رفته است و شه‌بانو دارد به پروانه‌ای نگاه می‌کند که روی گل رزی نشسته و همین‌جاست که نگاهش به آن‌طرف خیابان می‌افتد. دانشجویانی که کنار خیابان منتظر اتوبوس دانشگاه هستند و کسانی که از در میله‌ای خوابگاهِ ارم می‌روند و می‌آیند. چند دانشجو آن‌طرف برایش دست تکان می‌دهند. او هم دستان ظریف و باریکش را تکان می‌دهد و ماموران امنیتی را هم می‌بیند که به فاصله و برخی در کنار موتورسیکلت‌های بزرگ خود ایستاده‌اند. باز همان بیزاری به سراغش می‌آید، همان بیزاری جدایی از کسانی که همیشه دوستش دارند. بارها به زنجیره امنیتی ساواک اعتراض کرده اما اعلاحضرت فرموده: تو خیلی چیزها را نمی‌دانی... (راوی داستان می‌تواند بعدها بپرسد آیا اعلاحضرت شاهنشاه خودش همه چیز را می‌دانست؟) ملکه همیشه حیرت می‌کند. مردمی که برای او دست تکان می‌دهند و خودشان را به در و دیوار می‌زنند تا به او برسند چه کینه‌ای می‌توانند نسبت به او داشته باشند؟ ملکه با ندیمه‌اش می‌رود توی ساختمان اما آیا همه دانشجویان آن طرف خیابان را دیده است؟ می‌خواهید باهم برویم آن‌طرف خیابان؟ چاره‌ای نیست برای اینکه بدانیم چطور سال‌ها بعد فائزه به جای ملکه فرح به کیش می‌رود حتماً باید به آن‌طرف خیابان برویم و چیزهای دیگری ببینیم غیر از آن چیزهایی که ملکه دیده است. خوب حالا ما درست روبروی باغ ارم هستیم. یعنی این‌بار کنار خوابگاه، از این‌طرف به کاخ نگاه می‌کنیم به اطراقگاه ملکه از نگاه کی؟(point of view) خوب از نگاه دانشجویی که آن سوی میله‌ها توی محوطه  خوابگاه ایستاده. ایستاده یا دارد از پله‌ها خوابگاه شماره یک ارم پایین می‌آید که به اتوبوس برسد؟ دانشجوی دختر ما ظاهر بی‌خیالی دارد. شلوار جین، کفش کتانی و موهای از پشت بسته. او البته تنها نیست. دانشجویان زیادی هستند که باید سر کلاس بروند و برخی ماشین دارند، برخی در انتظار اتوبوسند. دانشجویی با اتوموبیل آخرین مدل ازخوابگاه ارم بیرون می‌آید احتمالاً به دیدن دوستی آمده است. (اینجا ما باید تحقیق کنیم ببینیم اصلاً آن‌روزها اجازه ورود به اتوموبیل‌ها داد می‌شد یا نه، چون ممکن است حافظه راوی؟ ضعیف باشد.) برخی هم در صف اتوبوس ایستاده‌اند. دانشگاه اتوبوس‌های مخصوص دارد با همان آرم مخصوص سه پله که می‌گویند طرحی است که  از پله‌های تخت‌جمشیدگرفته شده. باز از همان جا شرو ع می‌کنیم از جایی‌که  ملکه از هلیکوپتر پیاده می‌شوند. درهمان لحظه که شه‌بانو فکر می‌کند که ای‌کاش دوستان امریکایی‌اش را هم خبر کرده بود. دانشجوی ما  به اخطار ساواک فکر می‌کند. از او پرسیده‌اند چرا این‌قدر با دانشجویان‌خارجی معاشرت می‌کند... اما ورود دانشجویی ذهنِ دانشجوی دختر ما را متوجه موضوع دیگری می‌کند این دانشجو جوانی است به قول  بوشهری‌ها سرخ وسفیدِ چهارشانه زبر و زرنگ و عضو انجمن‌اسلامی دانشگاه. معروف است که می‌گویند: جایی که چپ‌ها راه می‌روند او پا نمی‌گذارد. چپ‌ها را نجس می‌داند. پیراهنش آستین‌کوتاه است. مغرور از قدم‌های خود، با نفرت به آن‌طرف خیابان نگاه می‌کند. به دخترها نگاه نمی‌کند دختر دانشجو او را بارها دیده است. صدای فریادهایش را توی اعتصاب‌ها شنیده و می‌داند که همیشه حواسش هست که دانشجویان چپ از او جلو نزنند. همه او را می‌شناسند. بعدها قرار است وزیر کار شود. راوی ما هرگز فکر نمی‌کند که این دانشجوی عدالت‌خواه و مؤمن روزی 48 گارگر را در خانه گارگر به صلابه بکشد آن‌هم در عرض سه‌روز. دختر فکر می‌کند حالاست که داد بزند، اما فریادی کشیده نمی‌شود. دختر چند دانشجوی خوش‌پوش را می‌بینند که لبخند زنان به ملکه که هوش و حو اسش به این است که کلاهش را باد نبرد نگاه می‌کنند. ملکه عاقبت به این طرف نگاه می‌کند لبخند می‌زند و دست تکان می‌دهد. اتوبوس دانشگاه از راه می‌رسد دختر دانشجو پاتند می‌کند که به اتوبوس برسد و دراین لحظه به دانشجوی انجمن‌اسلامی که او هم به طرف اتوبوس می‌رود تنه می‌زند. هردو وارد اتوبوس می‌شوند. وقتی اتوبوس راه می‌افتد دخترک که سمت چپ اتوبوس نشسته ملکه را می‌بیند که راه افتاده و یک‌ریز می‌خندد. این همه خنده را ازکجا آورده؟ اصلاً به چه می‌خندد؟ دخترک این را از خودش می‌پرسد. راست داستانی‌اش را اگر بخواهید او در هواپیما فرصت کرده روزنامه‌ها و مجلات را بخواند. تصاویر خودش را ببیند و لذت ببرد. ملکه راضی است از فعالیت‌ها و از همه چیز و بخصوص از این دانشگاه که کم‌تر درگیر اعتصابات دانشجویی می‌شود. ملکه با خودش فکرمی‌کند: اما به هرحال جوان‌ها همیشه معترضند. خُب در این لحظه بخصوص فائزه کجاست؟ در کدام شهر، در کدام مدرسه درس می‌خواند با چه لهجه‌ای حرف می‌زند؟ چه کتاب‌هایی می‌خواند چه فیلم‌هایی می‌بیند... تحقیق... تحقیق... ما برای شخصیت داستانی خود حتماً باید تحقیق کنیم...

چند سئوال: 1-آیا جمله‌ای که پادشاه به ملکه می‌گوید جمله مناسبی است؟ 2-آیا درست است که ما به آن‌طرف خیابان برویم و این‌بار از نگاه یک دختر دانشجو داستان را دنبال کنیم. 3-آیا فقط باید برای شخصیت‌های تاریخی تحقیق کنیم یا در مورد همه شخصیت‌های داستانی؟ (به این سئوال‌ها جواب مناسب بدهید و جایزه بگیرید. در پست بعد برنده‌ی دیالوگ‌نویسی را خواهید شناخت.)

+ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت13:12 منيرو روانی‌پور |