از روزگاری که عباس معروفي بیهیچ بعض و کینه و حسادتی نشريهاش را در اختیار نویسندگانِ دیگر میگذاشت و بیترس و واهمه از کمرنگ شدنِ نام خودش، انگار سالها میگذرد...
دیگر از آن رفتار انسانی کمتر خبری میبینیم. حتا در سایتهای مدعیِ آزادیخواهی زنجیر سکتاریسم همه را خفه کرده است.
این را نوشتم تا یادی کرده باشم از نویسنده بیکینه و دریادل کشورمان، و نیز بگویم که اقبال این را همیشه داشتهام که دوستان خوبی در کنارم باشند، یکی از آنها عباس است که غمانگیزترین قصهها را یک روز جلوی انتشاراتی نیلوفر برایش تعریف کردم...
یادت هست نازنین؟


بیش از پانزدهسال پیش در سانخوزه مهمان صادقچوبک بودم و مرتضینگاهی هم آمده بود با دوربینی که دائم به دنیا نگاه میکند.
دوست عزیز آقای احمد آرام
روزنامهها درایران آدم را میبلعند. دو روز قبل از انتشار زنگ میزنند و مطلب میخواهند. اگر برای صفحه حوادث بخواهی مطلب بنویسی میتوانی با خیال راحت جواب مثبت بدهی اما وقتی در باره ادبیات و یک مکتب است من اگر بودم تن به این بازی نمیدادم.
قصد بررسی متن شما را ندارم - فعلاً - اما تو ولایت ما پشت سر آدم زنده حرف میزنند یا مرده؟ و غایب؟
اگر همان کسی باشی که در دبیرستانسعادت درس میخواندی و در گروه تاتر ما میآمدی با چشمان درشت هوشمند سیاهت به همه جا دقیق نگاه میکردی و انگار همیشه حیرتزده بودی از جهان پیرامون - حیفم میآيد بگویم تو مرا با خواهرم اشتباه گرفتهای. اولین کسی که در خانواده ما – بعد از پدرم به ادبیات و بخصوص شعر علاقمند شد خواهر بزرگ من بود که آقاي باباچاهی و آتشی هر دو معلمان مدرسه او (شاهدخت) بودند او اما خیلی زود تکلیفش را با خودش مشخص کرد. راحت عاشق شد و همه چیز را بوسید و گذاشت کنار. حالا هم بعد از چهلسال میگوید: از خدا میخواهم اگر میخواهد فرهنگ(شوهرش) را از بین ببرد ده دقیقه زودتر من از دنیا بروم...
این عشق و عاشقی مثل هوای داغ جنوب در خانواده ما ابدی است. عشق سالهای وبا هم نیست میراث قبیلهایست که دائم به جانب عشق کوچ میکند.
دوست نازنین، من نه چیزی در تکاپو نوشتهام و نه قبل از انقلاب نوشته چاپشده دارم. در مورد من همهچیز بعد از انقلاب شروع شد. قبلاً در کارهای نمایشی فعال بودم.
باقی قضایا بماند برای بعد...
و یک نکته دیگر... این ذهنیت شرقی است که متلک میگوید و مستقیم حرفش را نمیزند. چرا نام نمیبری که چه کسانی فقط از باورها به خاطر خود باورها استفاده میکنند؟
شراگیم، داستانت چه شد؟ اصلاً مینویسی یا نه؟ به هرحال چند سال پیش در وبلاگم نوشتم: من مثل بازیکن فوتبالی هستم که محکوم است به تنهایی در یک استادیوم صدهزارنفریِ خالی بازی کند. نوشتم که من به اینجور بازی عادت دارم... حتی اگر سالها خبری از تو نشود من تا این نوشتهها به سرانجامی نرسد همچنان خواهم نوشت خطاب به تو و دوستان دیگر... نمیدانم شاید عادت کردهام برای سایهام بنویسم اما روزگاری که صادقهدایت از زخمهایی میگفت که در زندگی هست و این دردها را فقط برای سایهاش مینوشت سالهای سال گذشته است.
راستی شراگیم راوی بوفکور کیست؟ هدایت از چه زاویه دیدی استفاده کرده و مقصودش از سایه چیست؟
تا تو و دوستان دیگر به این سئوال جواب بدهید من برگردم به موضوعی که در پست قبل نوشتهام.
ماجراهای هکالبریفین داستانی سر راست و روشن است است. راوی به راحتی داستان را روایت میکند و خواننده پا به پای او پیش میرود. زندگی مثل زندگی من و شما جریان دارد و دیالوگها همان دیالوگهاييست كه میتواند بین من و شما هم رد و بدل شود اما غیر از نماییشنامههای کلاسیک یونانی و یا کارهای شکیسپیر(مثلاً گفتنگوی هملت باخودش) چه نویسندهای را میشناسید که از مونولوگ نمایشی استفاده کرده باشد و اصلاً Dramatic monologue چه کاربردی دارد؟
آيا در داستانهایی که راوی اول شخص مفرد یا جمع است از مونولوگ نمایشی میتوان استفاده کرد؟
detective fiction
به خاطر حضور راوی در داستان و محدود بودن دانش او این نوع زاویه دید در داستانهای پلیسی و کاراگاهی استفاده فراوان دارد. در داستانهای پلیسی همان طور که میدانیم خواننده همپای کاراگاه به کشف ماجرا میرود و قدم به قدم با راوی همراه میشود. میتوانید مثال بزنید؟
گاهی راوی اول شخص میتواند شخصیت دوم داستان باشد که شاهد و ناظری بر اعمال شخصیت اصلی داستان است. نمونه مشخص این نوع داستان بلندیهای بادگیر امیلیبرونته و گتسبی بزرگ است در هر دو رمان داستان از دید کسی روایت میشود که به شخصیت اصلی نزدیک است و شاهد اعمال او.
در داستان ماجراهای هکلبریفین راوی اول شخص اصلی است.first prson major
و در بلندیهای بادگیر و گتسبی بزرگ راوی first person minor است. یعنی اولشخصفرعی داستان را تعریف میکند(میتوانید معادل بهتری به فارسی پیدا کنید)
مارسلپروست در در جستجوی زمان از دست رفته یا زمان گم شده از جریان سیالذهنی آگاه استفاده میکند تا داستان خود را روایت کند. تمام روایت به نظر خاطرات روزانه مارسل میآید اما این در واقع شگردی است که نویسنده قدرتمند فرانسوی میزند تا خواننده کنجکاوِ خود را جذب داستان کند. مارسلپروست از خاطرات خود سود میجوید تا بنای عظیم و فراموش نشدنی خود را بسازد.
اما راوی اول شخص فقط من نیست. همانطور که گفتم در یک گل سرخ برای امیلی این اولشخصجمع است که داستان را روایت میکند و معلوم و نامعلوم بودن راوی به زیبایی و جذابیت داستان میافزاید. first- person-plural point of view
در خشم و هیاهو ویلیام فاکنر از راویان متعددی استفاده کرده است. first-person- multiple narrators تا داستان خود را بگوید. صادقچوبک هم در سنگصبور از راویان مختلفی برای گفتن داستان خود استفاده میکند.
شاید اگر بخواهیم داستان سفر شهبانو و فائزه را بنویسیم (میبینید پاک فراموش کردهایم که درباره داستان کوتاه حرف میزدیم... حدس میزدم که این سفر گنجایش یک رمان را دارد) مجبور شویم که از همین شیوه استفاده کنیم هرکس روایت خودش را بگوید شهبانو، فائزه، دانشجوی دختر، دانشجوی پسر که بعدها وزیر میشود، یکی از میهمانان فرانسوی و خلبان هلیکوپتری که شهبانو را به باغ ارم آورده و میتوانیم فرض کنیم که ایشان بعدها به امریکا پناهنده میشوند و...
خوب دوستان ما هیچ راهی نداریم مگر اینکه همه این کتابهایی را که نام بردم دوباره بخوانیم تا دقیقاً متوجه شویم که زاویه دید اول شخص جمع و مفرد چطور در داستان بکار برده میشود و چگونه گاهی حتی معنی داستان را هم تغییر میدهد.
این کار آسانی نیست ولی ما که میخواهیم داستاننویس خوبی شویم نباید از خواندن غفلت کنیم چون خواندن و بازخواندن یعنی خلاقیت.
شهبانو در کتابِ کهن دیارا از زوایه دید راوی اولشخصمفرد استفاده میکند. همینجا بگویم که این کتاب را نخواندهام اما از طریق یک راوی - روایتی از آن شنیدهام. راوی میگوید که کتاب عکسهای زیبایی دارد و من از او پرسیدهام: آیا عکسی از کیش هم در این کتاب هست؟ چون اگر یادتان باشد ما باید شهبانو را به کیش ببریم تا آنجا با میهمانان خود چند روزی استراحت کند.
به یاد دارم که مجله زنروز عکس زیبایی از ایشان انداخته بود با لباسی بلند و ظاهراً محلی... من دنبال آن عکس میگردم تا به شما بگویم لحظهای که ملکه آن عکس را میگرفت هرگز خیال نمیکرد که سالیان سال بعد راوی اولشخص کتاب خاطرات خود باشد.
من اینجا در هیچ کتابفروشی کهندیارا را ندیدهام و این البته طبیعی است کتاب به فارسی نوشته شده و فکر نمیکنم که به انگلیسی ترجمه شده باشد (به فرانسه چی؟ آيا یکی از میهمانان محترم آن سالها تمایلی به خواندن کتاب کهندیارا نشان داده است؟)
به هرحال یکی از راویان ما در قصه شهبانو و فائزه میتواند خود شهبانو باشد... اما او فقط میتواند خاطرات خودش را بنویسد ما شخصیتهای زیادی داریم که در این داستان از پوست و گوشت و استخوانند و خاطراتنویسی با رماننویسی و یا داستاننویسی فرق میکند هر چند در این دیار که من هستم خاطراتنویسی طرفداران زیادی دارد.
در خاطراتنویسی راوی از زندگی خود مینویسد از آنچه در دور برش اتفاق افتاده و به او – یعنی راوی – مربوط میشود. در واقع اطلاعات راوی میتواند فقط محدود به زندگی شخصی خودش باشد.
پس شهبانو فقط باید نویسنده ادبیات باشد که بتواند فائزه را در حال آشخوردن نشان بدهد و مثلاً ببیند که مردانی برای بردن دیگهای گنده میآیند و همه رو میگیرند الا فائزه که دارد آش میخورد و بعدها همان زنانی که در سرای خانه آنها هستند برای فائزه خانم آشی میپزند که هزار وجب روغن رویش ماسیده...
نه شهبانو خاطرات مینویسد - اما دکتر آذر نفیسی از خاطراتش برای نوشتن رمان مدد میگیرد.
لولیتاخوانی در تهران هم ظاهراً خاطرات است اما ساختاری که نویسنده به کار میبرد و ما ر ا به یاد لایههای تو در توی هزار و یک شب میاندازد (من میگویم ساختار کلاس در کلاس در کلاس) حفظ شخصیتهای داستانی و فردیت آنها فضاسازی سهگانه نویسنده در کتاب و حرکت پرندهوار راوی از این شاخه به آن شاخه خاطرات را به رمانی دلچسب و نه چندان آسان تبدیل کرده است.
در داستانهایی که از زوایه دید راوی اولشخصمفرد استفاده میشود: من، روایتکننده داستان است.
این نوع روایت به خواننده کمک میکند تا دریابد تمرکز ذهن راوی روی چه مسائلی است و چه جهانی را پیش روی خواننده میگذارد.
و راوی شخصیتی است که فردیت و ذهنیت دارد، با تمام ویژگیهای یک شخصیت داستانی. این نوع داستان میتواند یک مونولوگ درونی باشد مثلِ یادداشتهای زیر زمینیی داستایوسکی(interior monologue)
و یا...
دوستان گرامی جهت اطلاع از به روز رسانی وبلاگ گروه اينترنتی كولیها و ساير اعضاء، لطفاً كد زير را كپی و در قسمتِ تنظیمات وبلاگ بخشِ اسکریپتها و کدهای اختصاصی قرار دهید.
لازم به ذکر است لینک سایر اعضاء به تدریج درج خواهد شد. (از یکنفر، آرمان، زامیاد و آزاده میخواهم آدرس وبلاگ خود را جهت درج در پیوندها ارسال كنند.)
داستانهای ارسالی شما در اختیار دوستانی که در بخش دیالوگنویسی برنده شدهاند قرار خواهد گرفت تا بخوانند و نظر دهند و هرکدام سه داستان انتخابی خود را - بانقدی که بر داستانها دارند- برای وبلاگِ گروه اینترنتی کولیها ارسال كنند.
هر فصل از داستانهایی که انتخاب کردهایم روی وب خواهیم گذاشت و نویسندهی آنها را معرفی میکنیم. همکاران ما در هر فصل کسانی هستند که فعالانه در برنامههای گروه کولیها شرکت میکنند - با نوشتن نظرات خود و جواب به سؤالها.
از اسماعيل جاشويی (شناشير) هم به عنوان میهمان دعوت میکنیم تا در این کار به ما کمک کند.
دلم میخواهد دوستان بدانند که از ایمیل قبلی من برای فرستادن داستان استفاده نکنند چون جوابی دریافت نخواهند کرد. طبیعی است که منهم تمام داستانها را میخوانم و نظر خودم را میگویم. داستانها براساس نمراتی که گرفتهاند انتخاب میشوند.
خواندن این مطلب (قوانين درست نوشتن در كامپيوتر - وب) پیشنهاد میشود. لطفاً داستانها را با فونتِ Tahama تحت فايل Word ارسال نمائيد.
آدرس جدید جهت ارسال داستان kooliha@gmail.com
میخواهم نام چند کتاب را اینجا بنویسم که خیلی دوست دارم، و دلم میخواهد باز هم آنها را بخوانم. میدانم که در بازارِ به زنجیر کشیده شدهی کتاب پیدا کردن آنها آسان نیست شاید انتشاراتی نیلوفر بتواند در پستوی کتابفروشیاش بعضی از آنها را پیدا کند و به شما بدهد.
وجدان زنو
پرواز بر فراز آشیانه فاخته
خانواده پاسکوال دوراته
جان سخت
طوق طلا
جلاد
پرندگان میروند در پرو میمیرند {داستان اول اين كتاب را اينجا بخوانيد}
ما ملکه را در حالی رها کردیم که جام شرابش را مزهمزه میکرد و فائزه که در چهارچوبِ در نشسته بود و شلهزرد یا آشاش را میخورد. فضای خوابگاه و باغارم را هم توضیح دادیم. اما اگر بنا باشد داستانی نوشته شود از نگاه چه کسی این داستان نوشته میشود؟ آنکس که قصه را روایت میکند کیست؟ نویسندهای که من و شما باشیم چه کسی یا کسانی را برای روایت داستان خود انتخاب میکنیم؟ یک نویسنده دقیق و با استعداد با انتخاب راوی مناسب میتواند داستانش را تا سالیانِ سال خواندنی کند. همه ما میدانیم که این نویسنده نیست که در ادبیات داستانی داستان را روایت میکند. راوی (narrator) با نویسنده فرق میکند. نویسنده راوی را انتخاب میکند اما تجربه روایت از آن روایت کننده است.
رومنگاری با انتخاب یک کودک به عنوان راوی در زندگیدر پیش رو زندگی شاق و خشن زنانی مثل مادرش را تلطیف میکند. خواننده از نگاه یک کودک به فضای ایجاد شده در رمان به روابط و حرکات و رفتار آدمها به ستینگِداستانی و... پی میبرد. به داستانهایي که کودکی آن را روایت میکند و طبیعی است که با نگاه یک بزرگسال فرق میکند. میگویند:Innocent Eye
و فاکنر در یکگلسرخبرایامیلی یکی از آدمهای شهر را انتخاب میکند تا داستان را از نگاه او ببینیم. گاهی پیدا کردن راوی خیلی آسان نیست مثل همین داستان فاکنر اما خواننده زیرک وقتی در حین خواندن به کلمه ما بر میخورد راحت میتواند راویاولشخص جمع را شناسایی کند. منتقدان زیادی درباره "یکگلسرخبرایامیلی" مطلب نوشتهاند و تمام آنها در این نکته متفقالقولند که انتخاب راوی مناسب باعث ماندگاری "یکگلسرخبرایامیلی" شده است. بهجز پچپچههای مردم شهری کوچک و هنوز درگیر سنت چه کسی میتواند از امیلی حرف بزند زنی که سالیان سال است با اسکلت عاشق خود زندگی میکند و فقط زمانی از خانه میآید بیرون که به مالیاتی که باید بدهد اعتراض کند.
و اما یک سئوال پس تکلیف کتابهایی مثل لولیتاخوانیدرتهران چه میشود؟
داوری کار آسانی نیست. بارها دیالوگها راخواندهام و هنوز به قضاوت خودم مشکوکم. اما به هر حال باید انتخاب نهایی خودم را اعلام کنم. آزاده حرفهای درستی زده اما مستقیم به سؤال من جواب نداده است. عنصرنامطلوب به خود سؤال جواب داده و این در فرهنگی که همه به در و دیوار میزنند تا به سؤال اصلی جواب ندهند حسن بزرگی است. آرمان و زامیاد دقیق و جدی هستند و بخصوص حرفی که آرمان درباره دیالوگ میزند به تنهایی میتواند چند پست را به خودش اختصاص دهد. و یکنفر به شکل تکان دهندهای دیالوگها را به پایان رسانده. خوب من چه کار باید بکنم؟ در هرحالیکه میدانم میان نوشته همین دوستان دیالوگهایی هست که باید حذف شود. به هرحال یکنفر و آرمان انتخابهای اول مناند و عنصرنامطلوب و زامیاد انتخاب دوم و آزاده به خاطر کلی گویی و جواب ندادن به سئوال اصلی انتخاب سوم. از همه انها میخواهم که باز به من ایمیل بزنند تا بگویم کجا بروند و چه کتابی بردارند. البته یکنفر گفته است که من چیزی نمیخواهم.
