تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
کامنت

دوستم ناصر غیاثی برایم نامه‌ای نوشته که گویا کسی به اسم من برایش کامنت می‌گذارد و حتی به اسم من در سایت رادیو زمانه هم کامنت گذاشته است. من فقط دوبار در سایت زمانه کامنت گذاشته‌ام؛ یکی درباره داستان یونس تراکمه بود و دیگری درباره امیر نادری.
و چون این بی‌شرافتی هم‌چنان ممکن است ادامه داشته باشد از این به‌بعد برای هیچ‌کس کامنت نخواهم گذاشت مگر این که در یکی از وبلاگ‌ها آن کامنت را بنویسم و یا اعلام کنم.

+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت20:34 منيرو روانی‌پور |
یکی دیگر از داوران مرحله نهایی
بیژن بیجاری یکی دیگر از داوران مرحله نهایی مسابقه داستا‌ن‌نویسی است. چقدر او را می‌شناسید؟
+ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت20:6 منيرو روانی‌پور |
روز مبارزه با سانسور

کانون نویسندگان ایران  روز  ۱۳ آذر را روز مبارزه با سانسور اعلام کرد. با هم اعلامیه کانون را می‌خوانیم.

[...ادامه]
+ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت19:9 منيرو روانی‌پور |
سخنی با دوستان

دوستان نویسنده
داوران مرحله اول؛ زامیاد، آزاده، آرمان، عنصر نامطلوب، حمیدرضا، یک‌نفر و شناشیر خواندن و بررسی داستان‌های شما را آغاز کرده‌اند. این داوران شما را از نزدیک نمی‌شناسند و قضاوت آن‌ها قضاوتی بی‌واسطه است. خود من هم همکاران را از نزدیک ندیده‌ام بنابراین آن‌چه ما را گرد هم آورده همین داستان‌هاست و داستان‌خوانی. قرار بر این است که از میان داستان‌های ارسالی ۱۵ داستان انتخاب شود. و به مرحله دوم برسد. درمرحله دوم ده داستان انتخاب خواهد شد و درمرحله سوم سه داستان. نام داوران مرحله دوم به زودی اعلام خواهد شد.

+ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت8:35 منيرو روانی‌پور |
او هرشب با نور چراغ کوچه می‌نویسد

به اسم خدا، سلام بانو. شاید جای این حرف‌ها این‌جا نباشد اما چیزی‌ست که لااقل چهار سال است روی دل و ته ذهنم مانده. من زورکی به سمت داستان رفتم. سال 76 آمده بودم دانشکده‌ی تئاتر به عشق هنرپیشگی. یک تصادف و یک سال. رو به قبله خوابیدن در حد حرکت چشم و سر. و تنها کارم داستان خواندن بود. رمان‌های پدرم. آنها که تمام کودکی وسایل بازی‌ام بودند. و بی‌چون‌و‌چرا همه را با مدادرنگی‌هایم خط‌خطی کرده بودم. شاهکارهایی خواندم. و بعد از یک‌سال دیدم که می‌نویسم. به خودم آمدم دیدم کسانی قصه‌هایم را خوانده‌اند و می‌گویند "به‌به" و "چه‌چه" که به قول دیگران خیلی استاد بودند. و تقریباً کارهایم را پیش از چاپ خیلی از نویسنده‌های نویسنده، خوانده و نظر داده بودند. گفتم که بگویم من بچه‌سال بی‌ظرفیت با چهارتا به‌به و چه‌چه احساس کردم چه خبر است. تا چاپ اولین مجموعه داستانم. گذشت با عکس‌العمل‌هایی به ظاهر خوب. اما من با دیدن کار خودم از بیرون شدیداً احساس کردم که ضعیفم. سه‌سال نه نوشتم، نه توانستم و نه خواستم بنویسم. تا یک اتفاق و این کار مشق‌فرشته‌ها...
حرف‌هایتان را با تمام وجود و ذره‌ذره خریدم به قیمت زر. به عنوان یک نوآموز در اولین قدم. تنها چندتایش را قبول نداشتم. به عنوان مثال او هیچ‌وقت در مدرسه این‌ها را نمی‌نویسد. او هرشب با نور چراغ کوچه می‌نویسد و اگر نرسیده ضعف کار من است. دوستان همه به داستان لطف داشتند. و باز می‌گویم اگر گاهاً کسی با نشانه‌ای ارتباط نگرفته و یا به اشتباه دیده، ضعف کار من است و تا آن‌جا که کار اجازه دهد اصلاحش می‌کنم. از میان این بچه‌ها آرمان و حمیدرضاسلیمانی دو منتقد خوب هستند که به گمانم خوب خوانده و می‌بینند. اما آرمان عزیز پیش از چاپ کتاب خیاوی من با مورچه‌ها در "انشای سایه‌ها" هم سفره شده‌ام. مثلا: "صدای هواپیما که می‌آمد، می‌دویدم. می‌دویدم تو حیاط تا دیگر بوی گند اتاق مامانی که غش کرده خفه‌ام نکند. اولش فقط وقتی تلفن زنگ می‌زد غش می‌کرد. تلفن هیچ حرف نمی‌زد. باباحاجی رگِ بیخ‌گردنش قلمبه می‌زد می‌دوید تو اتاق عمه آزاده تف می‌کرد توی صورتش. زشت شده بود. مامانی نمی‌دانست. غش کرده بود. نمی‌دید مورچه‌ها از بیخ درخت خرمالو بیرون می‌زنند تا تو صورت عمه آزاده... در حیاط پشتی را بستم. گفتم بالاخره بابا از شیفتش می‌آید می‌بیند عمه آزاده خودش را دار زده "
بماند. تنها یک مسئله. خانم مدنی از دستور زبانم ایراد گرفته بودند. به‌گمانم با هفت‌سال درس تا فوق‌ادبیات‌نمایشی و حالا که در آستانه‌ی دوره‌ی دکتری هستم دستور فارسی را تا حدی می‌شناسم. اما عزیز این داستان حتی غلط‌های املایی داشته که در نشر در کولی‌ها تصحیح شده‌اند. در ضمن چرا این‌قدر اصرار دارید داستان را با خط‌کش دستورزبان اندازه بگیرید. هر داستان دستور زبان و رسم‌الخط خودش را دارد. خود داستان می‌گوید که چگونه باید نوشته شود. گفته‌اید باید بیش‌تر بخوانم؛ چشم تمام سعی‌ام را می‌کنم. در نهایت آموختم. بسیار زیاد. بانو، می‌دانم که ترافیک کاری‌تان وحشتناک است. ممنون که وقت گذاشتید. درس‌های بزرگی به من دادید که در ادامه‌ی لنگان رفتنم در این راه خوب توشه‌ای‌ست. در آخر از حمیدرضا سلیمانی عزیز نهایت سپاس را دارم. فصلی از آخرین داستانم را روی وبلاگم گذاشته‌ام و به زودی داستان "لاک سرخش بوی خون خودم را می‌دهد" را برایتان میل می‌کنم. خواهشم این است دوستان داستان را روی وبلاگم ببینند و حتماً نظر بدهند که ابتدایی‌ترین حرف‌ها هم به کار من می‌آید، بسیار زیاد. ممنونم بانو. آرزویم شادی همیشگی شما و تمام آن‌هاست که آن داستان و این سطور را خوانده و می‌خوانند. آدرس وبلاگ من: www.tahzir.blogfa.com 
مهیار رشیدیان

+ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت7:32 حمیدرضا سلیمانی |
تحویل در خانه

داستانی از ریچارد ویلی با ترجمه بابک تختی
بابک زحمت ترجمه این داستان را کشیده و لحن را خیلی خوب در آورده حیفم آمد شما نخوانید. به ریچاردویلی برنده جایزه فاکنر هم گفتم که داستانت را روی وب می‌گذارم. قرار شد کامنت‌های شما را برایش ترجمه کنم. دوستانی که می‌توانند به انگلیسی کامنت بگذارند لطفاً تنبلی نکنند. یک‌بار دیگر از بابک ممنون که بی‌ادعا و بی‌سروصدا کار می‌کند.

[...ادامه]
+ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت20:35 منيرو روانی‌پور |
داور مرحله نهایی
از یونس تراکمه چه می‌دانید؟ او یکی از داوران مرحله نهایی مسابقه داستان‌نویسی کولی‌هاست.
+ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت7:53 منيرو روانی‌پور |
نقد داستان - مشق فرشته‌ها (بخش چهارم)

این قسمت آخرِ داستان قشنگ مشقِ‌فرشته‌هاست. فکر کنید چه کلمات یا جمله‌ای را می‌توانیم حذف کنیم یا مترادف به‌تری برایش پیدا کنیم. فکر کنید چرا بعضی از قسمت‌ها را من پر رنگ‌تر کرده‌ام؟ (مهیار، تو که تا حالا دندان روی جگر گذاشته‌ای؛ می‌توانی در یک پست کامل نظراتت را درباره آن‌چه من و یا دوستان دیگر نوشته‌ایم بگویی؟)

[...ادامه]
+ سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت18:51 منيرو روانی‌پور |
داستان یعنی ستایش انسان

رادیو زمانه/ عباس معروفی: تئوری‌های هنری و ادبی بر اساس دانش عمیق یک کارشناس ادبی، یا تجربه‌ی یک نویسنده آن‌هم پس از گذشت سالیان حاصل می‌شود که بسیاری از نویسندگان آن را با خود به گور می‌برند. بسیاری از تکنیک‌ها را نویسندگان در آثار داستانی به‌کار برده‌اند و دیگرانی از قبیل منتقدان به کشف آن نایل آمده‌اند. این تعريف‌ها در غرب مدام گرد آمده، نوشته شده، و مجموعه‌ی مختلفی برابر نونویسندگان و علاقه‌مندان قرار گرفته است.

[...ادامه]
+ دوشنبه ششم آبان 1387ساعت20:16 حمیدرضا سلیمانی |
گفت‌وگو با چارلز سیمیک

"چارلز سیمیک" در سال 1938 در بلگراد به دنیا آمد.  نویسنده بیش از 60 کتاب از جمله "قدم زدن گربه سیاه"، " عروسی در جهنم"، و "هتل خوابزدگی"، همه از هارتکرت بریس. کتاب شعرهای منثور او "دنیا به  اخر  نمی رسد " برنده جایزه پولیتزر در سال 1990 شد. آثار اود در  گلچین های ادبی و نیز در "نیویورکر"، "پوئتیک"، و "به‌ترین شعر آمریکایی"  به چاپ رسیده است. اکنون، او با پای شکسته ، و بقیه چیزهایش، در نیوهم‌شایر زندگی می‌کند. این اولین حضور او در یک مجله اینترنتی است.

[...ادامه]
+ شنبه چهارم آبان 1387ساعت7:43 حمیدرضا سلیمانی |
هزار و یک شب

 به آقای بابک تختی گفتم این مصاحبه را به من بده. نداد. حالا لینک آن را می‌گذارم این‌جا تا ببینید؛  آن‌کس که سخن ناصحان نشنود بدو آن رسد که به باخه رسید...

 

+ پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت18:31 منيرو روانی‌پور |