
گاهی اوقات اشيا كاركردی جدا از ذات خود میيابند و بهدليل همراهی و حضور در زندگی بزرگان دارای ارزشهای فوقالعادهای میشوند. در چوبی كه عكس آنرا میبينيد، زمانی در يكی از اتاقهای پنج دری خانه صادق چوبک در بافت قديم بوشهر قرار داشت. اين خانه چند سال قبل تخريب شد و اين در، تنها نجات يافته از اين حماقت بزرگ بود.
اسماعیل جاشویی
شراگیم
این اقبال کمی نیست که آدمی دوستانی داشته باشد، دوستانی مثل تو، مثل ماهی، مثل نسرین، میلاد، آزاده و...
و زندگی در زمانهای که اینترنت میتواند تو را در لحظهای به دوستانت برساند شگفتانگیز است. همیشه وقتی مینشینم روبهروی کامپیوتر مبهوت این جهان و زیبایی انسانی میشوم.
شراگیم
شمس لنگرودی در مصاحبهای گفته است که ما ۱۲۴هزار شاعر داریم... من تا هشتادهزار نفرش را میدانستم اما این آخرین آمار است و تازهترین.
با این خبر از خودم پرسیدم پس چهطور یک کتاب شعر بیش از هزار خواننده ندارد؟ فرق میان هزار و ۱۲۴ هزار صد و بیست و سه هزار است... خوانندهها کجا هستند؟ آیا کسانی که شعر میسرایند خیال نمیکنند که باید با اشعاری که در زمانه آنها سروده میشود آشنا باشند؟
شراگیم
خانم گلی ترقی یکی از نویسندگان خوب ما داستانی دارد که حالا اسمش را فراموش کردهام؛ اما حکایت، حکایت یک پرواز است. قرار است مسافران سوار تنها هواپیمای ایران ایری شوند که هست و میدانی هیچکس مراعات نمیکند همه میخواهند خودشان به مقصد برسند همه میگویند: «من، فقط من!»
در جناح مخالف که موجب پراکندگی و گمشدگی ما شده است این سکتاریسم و خود محوری کمتر دیده میشود ما هیج انسجامی در مقابل سانسور و خط قرمزها نداریم چون همیشه خیال میکنیم «ما فقط ما باید سوار شویم»
شراگیم؛ از بچههای داستاننویس خواسته بودم که داستانهای مورد علاقه خود را انتخاب کنند... این سؤال فقط برای این بود که بدانم چقدر کنجکاوی در میان نویسندگان جوان ما هست و چهقدر به خود حق میدهند که انتخابکننده باشند.
فردیت و حق انتخاب دو روی یک سکهاند و میدانی که وقتی در فضایی زندگی کنی که انتخاب بهای سنگینی داشته باشد، تو از انتخاب هر چیز، خواهناخواه سر باز میزنی.
«وقت نکردهام و نمیشود انتخاب کرد و همه زیبا بودند و...»
همه اینها بهانههایی است که ما را از رو در رویی با فردیت و حق انتخاب خودمان معاف میکند اما اینهمه البته عذر بدتر از گناه است...
کسی که نویسنده هست و بیش از سه ما ه داستانهایی را روی یک وبلاگ میبیند.
حتما باید این کنجکاوی را داشته باشد که آنها را بخواند، توی ذهنش با آنها بازی کند و حق انتخاب را برای خودش محفوظ نگه دارد. اما دُم خروس ما همین جاهاست که خودش را نشان میدهد همین وقتهاست که میبینیم وحشت انتخاب کردن یعنی و حشت داشتن سلیقهای از آن خود وحشت داشتن فردیت چهطور هستی امان را به سنگوارهای از ترس ناخودآگاه تبدیل کرده است.
چراکه تجربه تاریخی به ما میگوید که اگر از جمع (گله) جدا شوی نابودی به سراغت خواهد آمد - گرگ تو را خواهد خورد. تنبلی، نداشتن گستاخی لازم، دنبال نکردن آنچه خودت میپسندی، نداشتن فردیت مستقل همه اینها به کار نویسنده لطمه میزند...
شراگیم من با این نوشته، کارم را روی داستانهای دوستان رسما آغاز میکنم و این را به تو بگویم که کوچکترین دخالتی در انتخاب داستانها نداشتهام. از حالا میخواهم داستانهایی را که خودم دوست دارم یکییکی نامشان را بگویم و دربارهی آنها حرف بزنم چون فارع از همه چیز به حق انتخاب خودم و فردیتم حرمت میگذارم.
شراگیم
داستان میلاد یک داستان واقعی است. روی وبلاگ نوشتن تنها راهی است که مانده .واصلا از ارزش کار نویسنده کم نمیکند... نمیدانم چرا به ما داستان نمیدهی! راستی دوستانی که برخی از داستانهای مسابقه کولیها راخواندهاند میگویند که: ما به ادبیات داستانی ایران امیدوار شدهایم...
به هرحال بحث مفصلی است اما تو چرا داستان نمیدهی؟ آها... کمی گستاخی، کمی جسارت و کمی فروتنی... می توانی بالاخره مرا هم آدم حساب کنی یانه؟ دلم تنگ شده بود برای نامههایی که برایت مینوشتم گفتم چندکلمهای بنویسم.
میلاد:
«چند وقته پارهپورهت نهکردم!؟» این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم و فتانه رو پارهپوره کردم و برگشتم خونه. حالا دلم گرفته. جلوی تلهوزیون نشستم و برنامههای تخمیش رو نگاه میکنم. اخبار میگه آمار سیگار کشیدن دخترهای عربستان سعودی روز به روز داره بیشتر میشه. تو جده، 47٪ و تو یه مدرسه 27٪ . انآقاها واسه ما آدم شدن. تا دو روز پیش همهشون زنده به گور میشدنها!
آن کبوتر غمگین نسرين مدني
شاید آغوشت آرامم کند انور حسنپور
شهرآشوب ت شبرنگ
چشمه علیرضا جاویدی
لباس آبی روی بند رخت ژیلا
شمس لنگرودی:
«شعر به نظر میرسد کار آسانی است، آسانترین کار است. یک مقدار ناراحتی خانوادگی میخواهد، اندکی درد دل، و سیگار و قلم. یعنی آنها تصور میکنند که همین قدر ناراحتی داشته باشند کافی است. فکر نمیکنند که شعر هم مثل موسیقی، مثل نقاشی یادگرفتنی است.»
[ادامه...]
میدانم چرا دلم میخواهد لیلی فرهادپور این مطلب را بخواند. شما هم بخوانید شاید با من همعقیده شوید که از ماست که بر ماست.
خوب من هم مثل شما منتظرم که اسم داستانهای انتخابی به دستم برسد. امروز تماس گرفتم نیویورک با دوستی که قرار بود از داستانها پرینت بگیرد و برساند به دست آشور بانی پال بابلا. گفت تا دوشنبه باید منتظر بمانم.
اینجا «بررسی کتاب ویژه هنر و ادبیات» که هیجدهسال است به همت مجید روشنگر چاپ میشود، منتشر شده. در این شماره داستانهایی میخوانیم از حسین نوش آذر، بیژن کارگر مقدم، جمال میرصادقی، پرتوی، نوری علا، زهره حاتمی، نوشین معینی کرمانشاهی و مجید روشنگر. داستان «کنترل از راه دور» من هم توی این شماره است که اگر بتوانم از سردبیر اجازه بگیرم آن را برای شما روی وبلاگ میگذارم.
کتاب «ناگفتهها یا چیزهایی که دربارهاش سکوت کردهام» نوشتهی آذر نفیسی هم مدتی است روانه بازار شده کتاب به انگلیسی است و تا به حال نقدهای متفاوتی دربارهاش نوشته شده است همین شماره نیویورک تایمز مفصل دربارهی کتاب نوشته بود اگر انگلیسیتان خوب است و اطلاعات بیشتری میخواهید میتوانید از گوگول کمک بگیرید.
«آسیه بین دو دنیا» رمانی از شهرنوش پارسیپور است که تازه منتشر شده رمان به فارسی است.
خوب همین امروز و فردا اسم سه داستان برگزیدهی مرحلهی نهایی اعلام میشود و بعد تازه اول کار من است با داستانهای همهی شما و اما فعلا برای دستگرمی از شما میخواهم که این جمله را به ضرب و زور لغتنامه هم که شده ترجمه کنید. لطفا دقت کنید که این حرف ارنست همینگوی است...
If a writer of prose knows enough about what he is writing about he may omit things that he knows and the reader, if the writer is writing truly enough, will have a feeling of those things as strongly as though the writer had stated them. The dignity of movement of the iceberg is due to only one-eighth of it being above water. The writer who omits things because he does not know them only makes hollow places in his writing.
از همین جا شروع میکنم:
یداله رویایی، شاعر بزرگ ایران:
«من خیال میکنم که انسان امروز هر چه با زبان و زندگی زبان زندگی کند، زندگی واژهها و آن حیات کلمه را در کار و حیات خود مطرح کند، طرح سوال برایش بیشتر میشود. و سرانجام به سوال اساسی خود و یا آن "سوال اساسی" میرسد. از ازل هم همیشه اینطور بوده است.»
پدارم رضاییزاده، روزنامهنگار و وبلاگنویس:
«نوشتن کسب و کار من نیست، سرنوشت من است.
خوب میدانم چه کم دارم و کجای دنیا ایستادهام و برای کوچک نماندن باید از کجا بگذرم... لذتی اگر هست برای من تازه از راه رسیده از همین نوشتن مدام و لگد زدن به پوچی و تنهایی است. همینهاست که روز من را میسازد. همین تقسیم رنج و رسیدن به لذتی مشترک از دل دردهای تکراری و ملالآور. باقی بازی بزرگترها است و مدعیان کیمیاگری و نجاتدهندگان ادبیات و آنها که نوشتن کسب و کارشان است.»
این اولین گزارشی است که در وب کولیها منتشر میشود. گزارشی که بتول محمدی از بامیان افغانستان برایمان ارسال کرده است. سایر دوستان میتوانند هر کدام یکروز از زندگی خود را در هر شهری که هستند بنویسند و به همراه عکس برای ما بفرستند.
بتول محمدی:
صدای خشخشی از دور میآید. کسی برگهای خشک درختان را جارو میکند. نزدیکتر زنی را میبینم که با چوبهای نازک درختان برگهای خشک را تند تند جارو میکند و در کیسهای میاندازد که کنارش است. این برگها قرار است سوخت زمستان این زن و خانوادهاش را تامین کنند.
برگهای خشک پاییزی! باز هم از درختان ببارید. باز هم ببارید و همه جا را زرد کنید تا کودکانم یخ نکنند. باز هم ببارید و همهجا را بپوشانید تا دستانم بعد از کالاشویی در جوی سرد بیحس نشوند. بامیان، سرزمین کوهستانیای که رازهای بسیاری در سینه دارد و هر روز کسان زیادی از گوشه و کنار دنیا به اینجا سفر میکنند و سعی در باز شناخت این رازها دارند. هر روز آدمهای زیادی از کشورهای دیگر به بامیان میآیند، از دیدن جای دو بت بزرگ بامیان (صلصال و شاهمامه) شگفتزده میشوند، طبیعت بند امیر آنها را به وجد میآورد و زندگی مغارهنشینان اشک در چشمشان جمع میکند.
هر پنجشنبه ميان شهر میگردم
و به جيب هر كس
پيراهن سفيدی پوشيده
نوار سياهی میزنم
و درگذشت عشق را تسليت میگويم
و او را از تقسيم دردهاش
با كسی كه دوستش دارد
بر حذر میدارم
و از او میخواهم
كابوسهايش را
بر تختخواب يكنفره ببيند.
محمد حجتی
حمیدرضا سلیمانی:
عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابهلای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلمنی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلمنی چسبیدند، مثل سهپستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمان سیاه و درخشان دخترآبادانی از آنور پیشخوان بهم دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز میكند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازک و تو دماغی بود. پیشخوان را دور زد و بیتعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»
ساناز زمانی:
بوی عدسی خانه را برداشته. همه چیز ته کشیده و سه روز است فقط عدسی میپزم. حیدر میخورد و صدایش هم در نمیآید. سرش را میاندازد زیر و وسط خوردن، آنقدر به عدسها نگاه میکند انگار دارد میشماردشان. میدانم به چه فکر میکند. انگار روی پیشانیاش نوشته میشود. همه آن فکرها توی سر من هم هست. مثل مگس گیر کرده توی کاسه سرم. این چند روزه حیدر مچاله شده...
آزاده:
بسماللهای گفت و تشت رو خالی کرد. تشت خالی رو که زیر شیر آب گرفت چنان محو آسمون توی زلال آب شد که فقط خنکی آبی که به پاهاش خورد اونو به خودش آورد. دستمال خیس رو با آب تشت خوب شست بعد پارچه رو طوری چلاند که احساس کرد جای انگشتاش، جزیی از نقش پارچه شده.
زامیاد:
عزیزم سلام، نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی دقیقا کجا هستی و در چه حالی اما من امشب، شاید هزاران کیلومتر دورتر از تو در آپارتمان کوچکی تنها نشستهام و خاطراتی که حتی دورتر از این فاصلهی هزاران کیلومتری بین من و توست، نمیگذارند بخوابم. خاطراتی ممنوع که خودم بارها با تاکید برایت توضیح دادهام باید فراموششان کنی و زندگی جدیدی را بی«من» برای خودت بسازی! و امشب این خاطراتِ دورِ ممنوع خواب را ازمن گرفتهاند.
فرامرز محبی:
چرا مینویسید؟
مینویسم چون آدمیزاد نیاز به راهی برای برقراری ارتباط دارد. راه مطلوب من، راهی که در آن استعداد دارم، نوشتن است. مینویسم چون میخواهم پیامم را به آدمها برسانم. هرکه دغدغهی نوشتن دارد، دغدغهی خوانده شدن هم دارد. من نیز میخواهم چیزی بنویسیم که سالها خوانده شود. مگر نه اینکه این خود جاودانگی است؟ فکر میکنم هرکه مینویسد میخواهد خوانده شود. ببخشید مرا که رودهدرازی میکنم ولی، فروید میگوید «آدمی زندگی میکند برای مهم بودن.» خیلی هم خوب است که برخی حس مهم بودن را هنگامی که خوانده میشوند پیدا کنند.
چند وقت است که مینویسید؟
چهار پنج سالی است که مینویسم. البته وسواس هرگز اجازه نداد تا از نوشتهام لذت ببرم. میخواهم بگویم پیوسته ننوشتهام برخی اوقات دلسرد شده و کم نوشتهام. در مقابل، برخی اوقات شب را تا صبح بیوقفه تالاخ تالاخ صفحه کلید رو به گوش اهالی خانه رساندهام.
واقعیت این است که به دلیل اینکه با شما در شروع مسابقه آشنا نبودم داستانی نفرستادم. الان هم این مطالب را به این دلیل که در پاسخ یکی از کامنتها گفته بودید راه عضویت در گروه شرکت در مباحث است، میفرستم.
در چه ساعاتی از شبانه روز مینویسید؟ آیا برنامه کاری منظمی دارید؟
در مورد نوشتن منظم نیستم. این کار حس میطلبد. خیلی وقتها تحت تاثیر وقایع سیاسی و اقتصادی جامعهام خیال میکنم داستان نوشتهام ولی، وقتی بازنگری میکنم میبینم فحش دادهام! ولی، در مقابل برای خواندن برنامه منظمی دارم. روزانه بیش از 100 صفحه داستان، شبها که خانه ساکت و آرام است، میخوانم.
از میان داستان های روی وب 5 تا را برگزینید.
معذرت میخواهم. داستانهایی که دوستان فرستادهاند را نخواندهام. البته مطالب این وبلاگ را خط به خط پرینت گرفته و خواندهام و داستانی که مهیار فرستاده بود را واقعا دوست داشتم بهتر بگویم روانیاش شدم ولی، داستانهایی را که برای مسابقه فرستاده شدند – شاید از سر لجم که این وبلاگ را دیر پیدا کردهام و نتوانستهام در مسابقه شرکت کنم – نخواندهام.
وصیت: مبادا دل سرد شوید و وبلاگ را نیمهکاره رها کنید.
عباس معروفی:
(اینسو و آنسوی متن)
در انواع رمان مانند رمان مدرن، رمان کلاسیک مدرن و رمان به شیوهی جریان سیال ذهنی، مکتبی هم در قرن بیستم ظهور کرد به نام «رمان».
آلن رب گریه، ناتالی ساروت و مارگریتدوراس مشهورترین نظریهپردازان و نویسندگان «رمان نو» به شمار میروند.
آلن رب گریه دربارهی رمان نو میگوید: «رمان نو اغلب بر پیوند اشیا، نشانهها و موقعیت تاکید میورزد و از هرگونه تعبیر و تفسیر روانشناختی و عقیدتی رفتار شخصیتهای داستان میپرهیزد».
ديشب وقتی با خانم روانیپور گفتوگو میکردم متوجه شدم ما داوران (داوران مرحلهی اول) باید هر چه زودتر داستانهای خودمان را روی وب بگذاریم تا دوستان نویسندهای که داوری شدهاند دربارهی ما داوری کنند!
خب این یعنی کار گروهی، یعنی همه برای هم وقت بگذارند و راهنمای هم باشند.
این یعنی داوران محترم مرحلهی اول میبایست هر چه زودتر داستانهایشان را ارسال کنند تا پس از انتشار مورد داوری و ارزیابی دوستان قرار گیرد.
در ضمن خانم روانیپور به زودی ارزیابی خود را (از 51 داستان دریافتی دور اول) آغاز خواهند کرد. قرار است ایشان از داستانهایی شروع کنند که امتیاز نگرفتهاند.
شاید آغوشت آرامم کند
چیزهایی که بخشیده نمیشوند
یکشنبههای سبز
آن کبوتر غمگین
منیژه
لباس آبی روی بند رخت
چشمه
شهرآشوب
پرستویی بر دار

