حمید
شاید کمی بیشتر باید درباره حرفهای«میلاد» فکر کنم. وقتی حتی داستانخوانی در یک وبلاگ به دلخوری منجر میشود باید راه دیگری رفت و فکری دیگری کرد. من روی داستان «فخری فقط یک اسم است» مطلبی نوشتهام که امروز نتوانستم آن را به سایت جدید منتقل کنم. باید کمک کنی تا من تاتی تاتی راه بیفتم. دیگر اینکه از هر نویسنده فقط یک داستان قبول کن میدانی نمیخواهم کار بزن در رویی باشد. این سایت حداقل به دنبال سیاهی لشکر نمیگردد. اگر ده نفر باشند که عشقشان نوشتن و خواندن داستان باشد و به این سایت سر بزنند برایم کافی است. تا حالا کامنتهای مسخره و ابلهانه را پاک نمیکردم از این به بعد کامنت همهی این گروه بسیج شده و علاف و تنگنظر را حذف خواهم کرد. آدرس سایت جدید را میگذارم اینجا تا همان ده نفری که گفتم احوالی از من بپرسند.
پیش از هر حرفی باید به «میلاد» بگویم که اینجا کسی سانسورچی نیست. من و «حمید» و یک دوست دیگر که مسول عکسهاست به کامنتها دسترسی داریم. من هم هیچ چیزی را دربارهی داستانها حذف نمیکنم. حتی کامنتهایی را که به خود من بد و بیراه میگویند توی آرشیو نگه میدارم. تو با آن داستان زیبا و هولناکی که نوشتهای - ازنظر تاریخی- باید بیشتر از اینها صبور باشی. خیال میکنم اگر جای من بودی تا به حال هزار بار همه چیز را رها کرده بودی و رفته بودی پی کارخودت. «میلاد» من گرفتاری کم ندارم و این کار را فقط به لحاظ دوست داشتن همهی شما میکنم. «میلاد» گاهی فکر میکنم بهتر است بروم به کارهای خودم سر و سامانی بدهم تا اینجا بنشینم و بد و بیراه بشنوم. به هرحال من هم آن کامنتی را که میگویی ندیدهام...
و اما داستان اصلی ما؛
۱-«مریم پرواز» نویسنده داستان «کلاغ» در مورد داستانک «بچه خانم معلم» «حمیداباذری» نوشته است.
۲-«رستم جهانگشا» نویسندهی «هی رفیق»، «خیلی دیر شده » و «برخورد» درباره داستان خودش «هی رفیق» نوشته است.
۳-«سمیرا» نویسندهی «ماندلا» و «دیوار» درباره داستانک خودش نوشته.
«سحر» نویسندهی «فخری فقط یه اسمه» دربارهی داستان «مجتبی صولتی»؛ «گامهایی به سمت شمال به سمت جنوب» نوشته است.
از این دوستان ممنونم و در پست بعد به نوبت روی داستانک یا داستان آنها کار میکنم.
حالا به حرفهای «بورخس» گوش کنید.
منیرو
بیست و سه داستان برگزیدهی مرحلهی اول آن دوره را در اینجا،
و ده داستان برگزیدهی مرحلهی دوم دوره اول را در اینجا و پنج داستان انتخابی مرحلهی آخر این دوره را در اینجا بخوانید.
و همهی داستانهای دور دوم را اینجا بخوانید.
این داستانها «فلش فیکشن»اند؛
«هی رفیق»، «دیوار»، «کافر، «بچه خانم معلم»، «گامهایی به سمت شمال به سمت جنوب»، «میهمان ناخوانده»، «کتانی»، «فخری فقط یک اسمه»، «جشن عاطفهها»، «ماهی»، «همه چیز طبق برنامه»، «روز موعود»، «ماندلا»،«خواب در خواب»، «پیراهن نو»، «میرزا ابوالحسنخان» «تو ای پری کجایی».
اما همانطور که گفتم « میکروفلش فیکشن» و داستان کوتاهِ کوتاه هم داریم یا داستانک. در واقع کارهای بالا را هم میتوان به دو دسته تقسیم کرد.برخی از آنها بیشتر به داستانهای اینترنتی نزدیکند - من فعلا روی تعداد کلمات یک داستان حرف میزنم - برخی دیگر بلندترند
این داستانها خیلی کوتاهند شاید بتوانیم به آنها بگوئیم داستانک:
«دیوار»، «هی رفیق»، «کافر»، «گامهایی به سمت شمال به سمت جنوب« ،«همه چیز طبق برنامه».
اما نکته اساسی اینجاست ویژگیهای «فلش فیکشن» یا «داستانک»، «داستان کوتاه»، «داستان کوتاه و کوتاه» چیست؟ آیا نویسندهی «فلش فیکشن» میتواند نسبت به نثر داستان بیتفاوت باشد... آیا...؟
۱- ایده«فلش فیکشن» باید مشخص و موجز و کوچک باشد. اگر بخواهیم سه نسل از یک خانواده را نشان بدهیم حتما باید رمان بنویسیم. «شبرنگ» در داستان «شهر آشوب» خود میتوانست شهری بسازد با آدمهای زنده و گرفتار و فضایی بسازد که خواننده بوی گنداب را از لابهلای کلمات حس کند اما «شهرآشوب» نمیتواند «فلش فیکشن» باشد همانطور که داستانِ «رمبا»ی «اصلانی» نمیتواند کوتاهتر از این نوشته شود. در واقع باید بگویم انتخاب موضوعی کوتاه و مشخص که دریک لحظه ذهن را تسخیر کند یکی از ویژه گیهای ویژگیهای «فلش فیکشن» است.
۲- در «فلش فیکشن» نمیتواینم چندین پاراگراف را صرف چیدمان یا ستینگ داستانی کنیم. در همان جمله اول باید به سوی داستان نقب اساسی بزنیم گیچ بازی -من و من کردن- این پا و آن پا کردن در بیان داستانی ... همه اینها داستان ما را در رده دیگری قرار میدهد...
۳- سرعت در «فلش فیکشن»، سرعت رسیدن خواننده به اصل مطلب- یکی از اصول اولیه «داستانک» نوشتن است. اگر از میانه داستان شروع کنیم بهتر است. نویسنده «فلش فیکشن» باید بتواند خواننده را از همان اول وارد اصل ماجرا کند... نیازی به توضیح واضحات نیست. خواننده خود نانوشتهها را میخواند.
۴- تصویری قوی و تاثیرگذار میتواند به جای صدها کلمه گویا باشد. در واقع در«فلش فیکشن» نویسنده نقاش چیرهدستی هم هست. توصیف یک شاخه گل سرخ یا قطره شبنمی که روی گلبرگهای گلی است یا نوری اریب که روی فرش افتاده... آری تصاویر میتوانند نویسنده را از زیادهگویی نجات دهند.
۵ - اگر بتوانیم در «داستانک» خود «رازی» بتنیم که خواننده را به حدس و گمانی «خلاق» وا دارد مثل داستانکی که «همینگوی» نوشته است آنوقت میتوانیم بگوئیم از پس نوشتن یک «داستانک» بر آمدهایم.
استفاده از برخی نامها یا نشانههای جهانی که معنا و فرهنگی با خود دارند میتواند ما را از زیادگویی زیاده گویی نجات دهد. اگر زنی را جایی منتظر نشان دهیم زنی که کتاب « آنا کارنینا» را در دست دارد یا «مادام بوواری» را یا زنی که کتاب «کاپیتال مارکس»... بدون اینکه زیادهگویی کرده باشیم خیلی چیزها را به خواننده منتقل کردهایم.
این را حتما به خاطر داشته باشید؛ زبان غنی و مناسب با خط داستانی را هرگز نمیتوان به بهانهی کوتاهنویسی نادیده گرفت.ودیگر اینکه در فلش فیکشن مدت زمانی که خواننده داستان را میخواند خیلی کوتاه است اما فلش فیکشن خوب آن است که گریبان خواننده را تا مدتها رها نکند ...
حالا از شما نویسندگان داستانکهای بالا میخواهم که هرکدام فلش فیکشن دلخواه خود را انتخاب کنید و روی آن در بخش کامنتها نقدی بنویسید. اگر عملا وارد بحث نشوید من هم از داستان شما حرفی نخواهم زد. داستان انتخابی میتواند داستان خود شما باشد. دو یا سه روز منتظر جواب شما میمانم.
نوشین
پیداست که بابای خوبی داری و برایت خیلی داستان میخواند. من هم پدری داشتم که هر وقت میآمد «دیر» و«کنگان» و«عسلویه» و «خورموج» کولهباری از شعر برایم میآورد. من این جوریها بود که فایز را شناختم و با شاعرانی که شعرهای محلی میگفتند آشنا شدم. «نوشین» اینکه کتاب میخوانی خوب است. اینکه آدمهای دور برت به تو امید دارند خوب است. معلوم است که کتاب قصه خیلی میخوانی اما خیلی از بچهها هستند که از جن و غول و پری نمیترسند اینها دنیای همهی بچهها را میسازند و نه فقط دنیای من و تو را...
گاهی تشویقهایی که میشود آدم را راه میاندازد اما زمانی باعث ترس و وحشت بچهها میشود بهخصوص وقتی بزرگتر شوند. به نظرم پدرت باید کمی دورتر از تو بایستد و تو راه خودت را بروی. میتوانی از بازیهایی که میکنی بنویسی میتوانی گاهی حتی حرف بابا را گوش ندهی مثلا حتما از پدرت پرسیدهای که کلمهی «مشورت» چه معنایی دارد. تو میتوانی کلمهای را که خودت ساختهای در داستانت بگذاری مثلا با خودت فکر کنی به جای مشورت چه میشود گذاشت؟ آنوقت حتی اگر بگذاری «ممممممو» هم خواننده میفهم.
من اگرجای بابای تو بودم سعی میکردم بیشترتورا به بازی تشویق کنم آنوقت تو میتوانستی از بازیهایت بگویی... تو غیر از کتاب خواندن باید تجربه بازی (که معنای دیگرش برای ما بزرگسالها زندگی است) داشته باشی... دیگر اینکه چرا از کارت راضی نیستی؟ چون دلت میخواهد بازی کنی؟ یا شاید پدرت از تو چیزهای زیادی میخواهد.
نوشین میدانی همه پدرمادرها دلشان میخواهد بچههایشان نابغه باشند اما هیچ چیز بیشتر از«کودکی راستکی» آدم را باهوش نمیکند.
خوب آقای «کاظمی» همهی ما از داشتن بچههای خوب و باهوش خوشحالیم اما کمی فقط کمی از او فاصله بگیرید و بگذارید مثل یک کودک زندگی کند آنوقت میتواند. داستاننویس خوبی شود و یا هرچه که شما آرزو میکنید.
او را ازحالا ویراستار بار نیاورید میدانید یک دختر بچهی هفتساله بازیهای خاص خودش را دارد نوشتن داستان و کتاب خواندن هم باید یکی از آنها باشد. ازحالا دوربرش را آنقدر شلوغ نکنید که بعدها وقتی در جمعی بزرگترقرار گرفت احساس ناتوانی کند به اندازهی سنش از او انتظار داشته باشید.
با احترام فراوان به هر دوی شما منیرو روانیپور
شما برای ترجمهی:«Flash Fiction»، چه پیشنهادی دارید؟
«Flash Fiction» نامهای دیگری هم دارد. با هم به این نامها نگاه میکنیم:
1. Sudden Fiction
2.-Micro Fiction
3. Postcard Fiction
4.Short Short Story
5. Micro Story
کوتاهی داستان اولین مشخصهی «فلش فیکشن» است. هرچند توافق دقیقی درباره تعداد کلماتی که در «فلش فیکشن» استفاده میشود وجود ندارد. برخی داستانهایی را که کمتر از دو هزار کلمه باشند «فلش فیکشن» مینامند و برخی معتقدند که تعداد کلمات «فلش فیکشن» باید کمتر از هزار کلمه باشد و یا بین پانصد تا هزارکلمه...
به تاریخ ادبیات اگر نگاه کنیم جد بزرگوار «فلش فیکشن» را میتوانیم در قصههای «ازوپ» ببینیم، برده و قصهگویی که در قرن ششم پیش از میلاد مسیح در یونان باستان زندگی میکرد، کمی که بیاییم جلوتر به «چخوف» میرسیم و بعد او «هنری»، «کافکا»، «کورت و نه گات»، «جان اپدایک»، «کارور» و «مارگارت اتوود».
اما «ارنست همینگوی» هم هست که مثل شاخ شمشاد ایستاده و با شما شرط میبندد که با شش کلمه داستانی بنویسد. «همینگوی» پول زیادی نمیخواهد. فقط ده دلار. همه نگاه میکنیم به او که در کافهای در پاریس ایستاده است نه تصویر زیاد مشخص نیست نمیدانیم کجاست؟ شاید در اسپانیا باشد یا در کوبا اما صدایش را میشنویم و میبینیم که سرها همه به طرف او کج شده:
For sale: baby shoes, never worn
«همینگوی» معتقد است که نویسنده هرچه را که درباره داستان میداند نباید توی داستان بیاورد. او باور دارد که داستان مثل کوه یخ میماند در اقیانوس که یک هشتمش بیشتر روی آب دیده نمیشود. بیشتر ماجرا در دلِ اقیانوس است و این خواننده است که باید تخیل کافی داشته باشد تا آنچه را که باید ببیند...
درباره داستان شش کلمهای «همینگوی» چه فکر میکنید آیا آن را داستان میدانید یا نه شاید فکر میکنید که این هم یکی دیگر از شلوغ بازیهای اوست؟
حالا برگردیم به داستانهای خودمان خیال نمیکنید خیلی از آنها «فلش فیکشن» هستند.
و یک سوال دیگر: «میکرو فیکشن» با «فلش فیکشن» میتواند فرقی داشته باشد یانه؟
فعلا شاگرد زرنگ ما «نسرین» است امیدوارم در شماره بعد بتوانیم درباره داستان او حرف بزنیم.
شاید خیلی از شما ماهنامه «تکاپو» را به یاد نداشته باشید... اما روزگاری نه چندان دور تکاپویی بود و «منصور کوشان»ی که سردبیر این مجله بود و تلاش میکرد هر ماه آن را به دست خوانندهاش برساند. حالا منصور کوشان سالیان سال است که جلای وطن کرده و در نروژ به سر میبرد. یک ماه پیش با من و بابک تماس گرفت و از ما مطلب خواست. به هرحال آنچه در زیر میخوانید متنی است که منصور کوشان برایم فرستاده و من اینجا چاپ میکنم تا وضعیت چاپ در خارج از کشور برای دوستانی روشن شود که از من میپرسند چرا کارهایت را در خارج چاپ نمیکنی؟
دوستان و همکاران عزیز!
زمانی احمد شاملو نوشت: «روزگار غریبیست، نازنین!»
اما تصور نمیکنم نه او و نه هر کدام از ما، این تصویر را از «روزگار غریبی» داشتیم که حتا برای رساندن اثر خود به دست خوانندگان دچار چونان مشکلی بشویم که به جز رنج نوشتن، چاپ و انتشار هر اثری، نیروی بسیاری را، ناگزیر در راه پخش و رساندن آن به خواننده متحمل شویم.
از اینرو، از آنجا که هیچ شبکهی پخشی وجود ندارد و جهان خوانندگان فارسی بسیار گسترده و ناشناخته است، از شما خواهش میکنم تا – در صورت امکان – امکانهای فروش«جنگ زمان» را، (مانند کتابفروشیها، کسان و...) در محلهای زندگیِ خود یا جاهای دیگری معرفی کنید تا با اعلام نام و نشانی آنها در «جُنگ زمان» و ارسال آن، خوانندگان امکان دریافت آن را داشته باشند.
(به مثل، تماس با آنها و ارسال نام، تلفن و نشانی میل آنها)
هدف از انتشار «جُنگ زمان»، رساندن معرفت نویسندگان آن به خوانندگان است و نه افتخار چاپ و انتشار مجموعهای برای بایگانی نویسندگان اثر و انبارهای ناشران.
همه میدانید که یکی از عاملهای مهم تداوم «جنگ زمان»، فروش و ارتباط آن با خوانندگان است.
نخستین شماره، ویژهی بهار 1388 فوریه منتشر میشود، اما شمارههای بعدی یک ماه پیش آغاز هر فصل.
در انتظار پاسخ شما و آثارتان برای شماره 2، تابستان 2009
jong-zaman@hotmail.com
mansourkoushan@yahoo.no
پس از این داستانهای دریافتی را (بدون ویرایش) روی وب میگذاریم. لطفا پس از خواندن داستانها، نام سه داستان برگزیده خود را با ذکر دلیلِ انتخاب، برای ما بنویسید. داستانهای برگزیده (به اتفاق آرا) در صفحهی اصلی وب منتشر و مورد نقد و بررسی گروهی قرار میگیرد. (برای خواندن هر داستان روی نام آن کلیک کنید)
۰۱.آن تعمير كار زن
۰۲.عطر بهارنارنج
۰۳.گورکن قبرستان ده
۰۴.تاریکی
۰۵.موتورسواری
۰۶.آقای دمیتکا
۰۷.ماهیهای کف رودخانه
۰۸.نگاه کودکانه
۰۹.فرخنده
۱۰.شب
۱۱.تنها در کوهستان
۱۲.خنده
۱۳.از اولین تصویری که از خودم یادمه
۱۴.مردمک سفید
۱۵.شکوفههای گیلاس
۱۶.عشق سبز و سیاه
۱۷.تراژدی یک ذهن پاک
۱۸.قهوه
۱۹.شکار
۲۰.هميشه فکر میکنی برای ديگران اتفاق میافتد
۲۱.ببار بر من باران
تا ثریا می رود دیوار کج
درباره این مقاله چه نظری دارید؟
دوستان عزیز چون این وبلاگ گروهی است هر کس حتی یک یاداشت کوتاه هم مینویسد لطف کند و حتما اسمش را به عنوان امضا زیر یادداشت بگذارد.
دیگر اینکه یک پیشهاد دارم چطور است از خیر مسابقه بگذریم و داستانهایی را که میرسد روی وب بگذاریم و بعد هرماه رای بگیریم که چه داستانی را گروهی نقد کنیم؟
سوم اینکه وقتی درباره داستانها مینویسم معنیاش نمره دادن نیست فقط نظر خودم را میگویم.
اگر مطلب جالبی در سایتها دیدید حتما لینک آن را برای ما بفرستید
به نظر شما من چقدر میتوانم از فضای کولیها استفاده کنم مثلا مطلبی دربارهی داستان نسرین نوشتهام اما نمیخواهم مجال نوشتن به شما ندهم این است که به من بگوئید میتوانم هفتهای یک مطلب بنویسم یا نه؟
پیشنهادی، حرفی برای سر و سامان دادن به این وبلاگ دارید؟
برای نویسندهی «شهر آشوب»
راستش این خط داستانی نمیگذارد من ساکت بمانم.
مردمی که به شهر خودشان گند میزنند و دراین گنداب به دنبال گنج میگردند. موضوع بدیع و دقیقی است. دست از سر خواننده بر نمیدارد و هرجا که میروی با تو دست به گریبان میشود.
دوست عزیز، خیلی دربارهی این داستان با خودم حرف زدهام و کلنجار رفتهام... و عاقبت به اینجا رسیدهام که به شما بگویم: «دست مریزاد بابت نگاه تیز و موشکافانهای که داری...» راستش وقتی از بومینویسی حرف میزنیم قرار نیست که تمام آئینها وباورها را در داستانی بچپانیم و بعد به آن بگوییم داستان بومی... اگر این داستان ترجمه شود برای خواننده سخت نخواهد بود که حدس بزند ستینگ داستانی شامل چه منطقهای از کرهی خاکی ماست...
اما این فقط درباره طرح داستان است. تو برای نوشتن این داستان چقدر زحمت کشیدهای؟
مثالی میزنم از نویسندهی آمریکایی Jane smiley این نویسنده برای نوشتن رمانش مجبور میشود صد رمان بخواند او خاطرات و نظراتش را درباره این رمانها در کتاب:
13ways of looking at the novel
نوشته است. خواندن صد رمان برای نوشتن یک رمان؟ سالها پیش یک نویسندهی هموطن که هنوزهم مینویسد به من گفت: من همهی کتابها را خواندهام مگر چقدر باید داستایوسکی بخوانیم او چیزی ندارد به من بدهد... اما جین برنده جایزه پولیتزر تمام کتابهای دیکنز را برای نوشتن رمانش زیر و رو میکند.
دوست من، تو برای داستانت زحمت زیادی نکشیدهای فقط از استعدادت استفاده کردهای تو اگر میخواهی تاریخ را سرسری بگیری این سرسری گرفتن باید داستانی باشد. شاید خیلی بهتر میشد اگر تحقیق را جدی میگرفتی و میرفتی و تاریخچهی ساختن مستراح را در ایران میخواندی و میدانستی که وقتی اولینبار در تبریز مستراحی در خانهای ساخته شد چه شیونی به پا کردند. مستراح جایی کثیف و نجس بود و...
نه من همهی داستان را نمیگویم. خودت برو و برای این فکر بکری که به ذهنت رسیده زحمت بکش فقط این را بدان که ما بیخودی به سرتاپای سرزمینمان نمیشاشیم... بعد شاید بررسی به نیازهای انسانی که در طول تاریخ نادیده گرفته شده نیازهای انسانی به جز خوردن، آنوقت میتوانی شخصیتی در داستانت بیاوری مثلا که میخورد ولی نمیداند کجا خودش را خالی کند...
چند وقت پیش اینجایی که من هستم مسابقه دوی بود. مردم شهر سالی یکبار برای خودشان برنامهای دارند پیر وجوان زن و مرد میدوند. دیدم قدم به قدم برای آنها مستراح به اصطلاح ما صحرایی گذاشتهاند و بطریهای آب...
نمیخواهم دور بیفتم از داستان تو... فکر خوب و عالی میتواند با یک پرداخت کاهلانه ارزش خود را ازدست بدهد. طاعون را فقط فکر رمان نیست که بالا میکشد، روابط ساختار کار و فضاسازی عالی آنرا ماندگار کرده است.
تو در چه مدرسهای شنیدهای یا دیدهای که مدیر یا معلم مدرسه به فراش مدرسه بگوید «فراش»؟ این سادهترین نکتهایست که من میگویم تمام فراشها اسمی دارند یا به آنها «بابا» میگویند .
خوشبختانه این فکر در این وبلاگ به اسم خود تو ثبت شده زمان و زحمت زیادی لازم است تا این طرح عالی به شکلی بدیع نوشته شود بدیع و زیرکانه ودقیق. روی دیالوگها باید کار کنی (رفتار آقای مدیر باید نشان بدهد که مدیراست نه اینکه تو توی دیالوگی او را معرفی کنی) توضیح واضحات ندهی و نیز از سادهنویسی که حسن دیگر نوشتهی توست دست برنداری.
خسته نباشی
منیرو روانیپور
نسرینمدنی برای کولیها نوشت: «من فکر میکنم خوب است کارگاه کولیها، رسمالخط مشخصی داشته باشد. اگر به رسمالخط فرهنگستان مراجعه کنید میبینید در اصل هزار جور تبصره و استثنا دارد پس خوب است که ما یک رسمالخط داشته باشیم که البته از موازین هم دور نباشد، در کل به انگیزهی آنکه داستانها همگی یک صورت املایی داشته باشند. پیشنهاد میکنم با همفکری دیگران و نظر نهایی خانم روانیپور رسمالخط ما رسمالخط واحدی شود و به صورت رسمالخط کولیها در وب منتشر شود و بخواهیم که همهی اعضا طبق آن بنویسند. این به سهولت کار گردانندگان کولیها خیلی کمک میکند و در انرژی و وقت البته صرفجویی میشود.»
خانم روانیپور گفت: «فکرخوبی است منتها این کارِ نویسنده نیست. اینجا کسی هست به نام "ادیتور" که تمام این کارها را انجام میدهد. فکر خوبی است که یک رسمالخط باشد ولی این کار، کار شماست با همدیگر مشورت کنید و به یک نظر نهایی برسید. کتابهای زیادی هم در این رابطه هست که میتوانید بخوانید.»
پس تصمیم گرفتیم که صفحاتی از کولیها را به این کار اختصاص دهیم. نسرینمدنی زحمت کشید و شخصاً مطالبی در این رابطه برای کولیها تهیه کرد. (که به مرور جهت تبادل نظر روی وب قرار خواهد گرفت.)
رسمالخط (بخش یکم)
۱(این رسمالخط تغییرپذیر است. نمیشود گفت یک اصل قطعی است. مثلاً نشر چشمه رسمالخطش بر مبنای جدانویسی تقریباً تمامی کلمات است، در حالی که انتشارات سمت از رسمالخط فرهنگستان به طور جدی تبعیت میکند.)
همین، همان، هیچ، همیشه جدا: همینخانه، همانجا، هیچکدام و هیچکس.
چه در کلمات پرسشی سر هم: چرا، چطور، چقدر یا: آنچه، چنانچه در بقیه موارد جدا.
که همیشه در کلمات زیر سر هم: بلکه، آنکه، اینکه در بقیهی موارد جدا
بی همیشه جدا مگر در کلمات بسیط: بیهوده، بیخود، بیچاره، بیجا و بینوا
می و همی همیشه جدا: میاندازد. همیگوید
تر و ترین همیشه جدا مگر در: بهتر، مهتر، کهتر، بیشتر و کمتر
ها به اعتقاد من به جز در آنها و اینها جدا: قلمها، میوهها
به همیشه جدا مگر در "ب" صفت ساز: بخرد، بنام، بهوش و بجوش (در معنای با دیگران گرم گرفتن)

