تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
فهرست داستان‌های دریافتی

پس از این داستا‌ن‌های دریافتی را (بدون ویرایش) روی وب می‌گذاریم. لطفا پس از خواندن داستان‌ها، نام سه داستان برگزیده خود را با ذکر دلیلِ انتخاب، برای ما بنویسید. داستان‌های‌ برگزیده (به اتفاق آرا) در صفحه‌ی اصلی وب منتشر و مورد نقد و بررسی گروهی قرار می‌گیرد. (برای خواندن هر داستان روی نام آن کلیک کنید)

۰۱.آن تعمير كار زن
۰۲.
عطر بهارنارنج
۰۳.گورکن قبرستان ده 
۰۴.
تاریکی   
۰۵.
موتورسواری 
۰۶.
آقای دمیتکا 
۰۷.
ماهی‌های کف رودخانه      
۰۸.
نگاه کودکانه 
۰۹.
فرخنده
۱۰.
شب
۱۱.تنها در کوهستان  
۱۲.
خنده  
۱۳.
از اولین تصویری که از خودم یادمه   
۱۴.
مردمک سفید 
۱۵.
شکوفه‌های گیلاس   
۱۶.
عشق سبز و سیاه  
۱۷.
تراژدی یک ذهن پاک   
۱۸.
قهوه  
۱۹.
شکار
۲۰.
هميشه فکر می‌کنی برای ديگران اتفاق می‌افتد
۲۱.ببار بر من باران

+ چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت9:54 حمیدرضا سلیمانی |
رسم‌الخط

نسرین‌مدنی برای کولی‌ها نوشت: «من فکر می‌کنم خوب است کارگاه کولی‌ها، رسم‌الخط مشخصی داشته باشد. اگر به رسم‌الخط فرهنگستان مراجعه کنید می‌بینید در اصل هزار جور تبصره و استثنا دارد پس خوب است که ما یک رسم‌الخط داشته باشیم که البته از موازین هم دور نباشد، در کل به انگیزه‌ی آنکه داستان‌ها همگی یک صورت املایی داشته باشند. پیشنهاد می‌کنم با هم‌فکری دیگران و نظر نهایی خانم روانی‌پور رسم‌الخط ما رسم‌الخط واحدی شود و به صورت رسم‌الخط کولی‌ها در وب منتشر شود و بخواهیم که همه‌ی اعضا طبق آن بنویسند. این به سهولت کار گردانندگان کولی‌ها خیلی کمک می‌کند و در انرژی و وقت البته صرف‌جویی می‌شود.»  
خانم روانی‌پور گفت: «فکرخوبی است منتها این کارِ نویسنده نیست. این‌جا کسی هست به نام "ادیتور" که تمام این کارها را انجام می‌دهد. فکر خوبی است که یک رسم‌الخط باشد ولی این کار، کار شماست با همدیگر مشورت کنید و به یک نظر نهایی برسید. کتاب‌های زیادی هم در این رابطه هست که می‌توانید بخوانید.»
پس تصمیم گرفتیم که صفحاتی از کولی‌ها را به این کار اختصاص دهیم. نسرین‌مدنی زحمت کشید و شخصاً مطالبی در این رابطه برای کولی‌ها تهیه کرد. (که به مرور جهت تبادل نظر روی وب قرار خواهد گرفت.)

رسم‌الخط (بخش یکم)

۱(این رسم‌الخط تغییرپذیر است. نمی‌شود گفت یک اصل قطعی است. مثلاً نشر چشمه رسم‌الخطش بر مبنای جدانویسی تقریباً تمامی کلمات است، در حالی که انتشارات سمت از رسم‌الخط فرهنگستان به طور جدی تبعیت می‌کند.) 

همین، همان، هیچ، همیشه جدا: همین‌خانه، همان‌جا، هیچ‌کدام و هیچ‌کس.
چه در کلمات پرسشی سر هم: چرا، چطور، چقدر یا: آنچه، چنانچه در بقیه موارد جدا.
که همیشه در کلمات زیر سر هم: بلکه، آنکه، اینکه در بقیه‌ی موارد جدا
بی همیشه جدا مگر در کلمات بسیط: بیهوده، بیخود، بیچاره، بیجا و بینوا
می
و همی همیشه جدا: می‌اندازد. همی‌گوید
تر
و ترین همیشه جدا مگر در: بهتر، مهتر، کهتر، بیشتر و کمتر 
ها به اعتقاد من به جز در آنها و اینها جدا: قلم‌ها، میوه‌ها
به همیشه جدا مگر در "ب" صفت ساز: بخرد، بنام، بهوش و بجوش (در معنای با دیگران گرم گرفتن)

[...ادامه]
+ چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت12:6 حمیدرضا سلیمانی |
بازیِ «عشق اول» ِ یک اخبارپرست.

میلاد:
«چند وقته پاره‌پوره‌ت نه‌کردم!؟» این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم و فتانه رو پاره‌پوره کردم و برگشتم خونه. حالا دلم گرفته. جلوی تله‌وزیون نشستم و برنامه‌های تخمی‌ش رو نگاه می‌کنم. اخبار می‌گه آمار سیگار کشیدن دخترهای عربستان سعودی روز به روز داره بیش‌تر می‌شه. تو جده، 47٪ و تو یه مدرسه 27٪ . ان‌آقاها واسه ما آدم شدن. تا دو روز پیش همه‌شون زنده‌ به گور می‌شدن‌ها!

[...ادامه]
+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت7:56 حمیدرضا سلیمانی |
و آن حیات کلمه

یداله رویایی، شاعر بزرگ ایران:
«من خیال می‌کنم که انسان امروز هر چه با زبان و زندگی زبان زندگی کند، زندگی واژه‌ها و آن حیات کلمه را در کار و حیات خود مطرح کند، طرح سوال برایش بیشتر می‌شود. و سرانجام به سوال اساسی خود و یا آن "سوال اساسی" می‌رسد. از ازل هم همیشه این‌طور بوده است.»

پدارم رضایی‌زاده، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس:
«نوشتن کسب و کار من نیست، سرنوشت من است.
خوب می‌دانم چه کم دارم و کجای دنیا ایستاده‌ام و برای کوچک نماندن باید از کجا بگذرم... لذتی اگر هست برای من تازه از راه رسیده از همین نوشتن مدام و لگد زدن به پوچی و تنهایی است. همین‌هاست که روز من را می‌سازد. همین تقسیم رنج و رسیدن به لذتی مشترک از دل درد‌های تکراری و ملال‌آور. باقی بازی بزرگترها است و مدعیان کیمیاگری و نجات‌دهندگان ادبیات و آنها که نوشتن کسب و کارشان است.»

ادامه ...
 

+ سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت19:20 حمیدرضا سلیمانی |
بامیان، دو قدم مانده به آخر دنیا

زنی از مغاره نشینان بامیان (مغاره‌ نشینان کسانی هستند که چون جا و خانه‌ای ندارند در غارهای اطراف مجسمه‌های بودا زندگی می کنند و در وضعیت چندان خوبی به سر نمی برند.) این اولین گزارشی است که در وب کولی‌ها منتشر می‌شود. گزارشی که بتول محمدی از بامیان افغانستان برایمان ارسال کرده است. سایر دوستان می‌توانند هر کدام یک‌روز از زندگی خود را در هر شهری که هستند بنویسند و به همراه عکس برای ما بفرستند.

بتول محمدی:
صدای خش‌خشی از دور می‌آید. کسی برگ‌های خشک درختان را جارو می‌کند. نزدیک‌تر زنی را می‌بینم که با چوب‌های نازک درختان برگ‌های خشک را تند تند جارو می‌کند و در کیسه‌ای می‌اندازد که کنارش است.  این برگ‌ها قرار است سوخت زمستان این زن و خانواده‌اش را تامین کنند. 
برگ‌های خشک پاییزی! باز هم از درختان ببارید. باز هم ببارید و همه جا را زرد کنید تا کودکانم یخ نکنند. باز هم ببارید و همه‌جا را بپوشانید تا دستانم بعد از کالاشویی در جوی سرد بی‌حس نشوند. بامیان، سرزمین کوهستانی‌ای که رازهای بسیاری در سینه دارد و هر روز کسان زیادی از گوشه و کنار دنیا به اینجا سفر می‌کنند و سعی در باز شناخت این رازها دارند. هر روز آدم‌های زیادی از کشورهای دیگر به بامیان می‌آیند، از دیدن جای دو بت بزرگ بامیان (صلصال و شاهمامه) شگفت‌زده می‌شوند، طبیعت بند امیر آنها را به وجد می‌آورد و زندگی مغاره‌نشینان اشک در چشم‌شان جمع می‌کند. 

[...ادامه]
+ دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت22:2 حمیدرضا سلیمانی |
شاعرانه‌ی ممنوع

 زامیاد:
عزیزم سلام، نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی دقیقا کجا هستی و در چه حالی اما من امشب، شاید هزاران کیلومتر دورتر از تو در آپارتمان کوچکی تنها نشسته‌ام و خاطراتی که حتی دورتر از این فاصله‌ی هزاران کیلومتری بین من و توست، نمی‌گذارند بخوابم. خاطراتی ممنوع که خودم بارها با تاکید برایت توضیح داده‌ام باید فراموش‌شان کنی و زندگی جدیدی را بی«من» برای خودت بسازی! و امشب این خاطراتِ دورِ ممنوع خواب را ازمن گرفته‌اند.

[...ادامه]
+ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت14:47 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و هشتم)

فرامرز محبی:
چرا می‌نویسید؟
می‌نویسم چون آدمیزاد نیاز به راهی برای برقراری ارتباط دارد. راه مطلوب من، راهی که در آن استعداد دارم، نوشتن است. می‌نویسم چون می‌خواهم پیامم را به آدم‌ها برسانم. هرکه دغدغه‌ی نوشتن دارد، دغدغه‌ی خوانده شدن هم دارد. من نیز می‌خواهم چیزی بنویسیم که سال‌ها خوانده شود. مگر نه اینکه این خود جاودانگی است؟  فکر می‌کنم هرکه می‌نویسد می‌خواهد خوانده شود. ببخشید مرا که روده‌درازی می‌کنم ولی، فروید می‌گوید «آدمی زندگی می‌کند برای مهم بودن.» خیلی هم خوب است که برخی حس مهم بودن را هنگامی که خوانده می‌شوند پیدا کنند.
چند وقت است که می‌نویسید؟
چهار پنج سالی است که می‌نویسم. البته وسواس هرگز اجازه نداد تا از نوشته‌ام لذت ببرم.  می‌خواهم بگویم پیوسته ننوشته‌ام برخی اوقات دلسرد شده و کم نوشته‌ام. در مقابل، برخی اوقات شب را تا صبح بی‌وقفه تالاخ تالاخ صفحه کلید رو به گوش اهالی خانه رسانده‌ام.
واقعیت این است که به دلیل اینکه با شما در شروع مسابقه آشنا نبودم داستانی نفرستادم. الان هم این مطالب را به این دلیل که در پاسخ  یکی از کامنت‌ها گفته بودید راه عضویت در گروه شرکت در مباحث است، می‌فرستم.
در چه ساعاتی از شبانه روز می‌نویسید؟ آیا برنامه کاری منظمی دارید؟
در مورد نوشتن منظم نیستم. این کار حس می‌طلبد. خیلی وقت‌ها تحت تاثیر وقایع سیاسی و اقتصادی جامعه‌ام خیال می‌کنم داستان نوشته‌ام ولی، وقتی بازنگری می‌کنم می‌بینم فحش داده‌ام!  ولی، در مقابل برای خواندن برنامه منظمی دارم. روزانه بیش از 100 صفحه داستان، شب‌ها که خانه ساکت و آرام است، می‌خوانم.
از میان داستان های روی وب 5 تا را برگزینید.
معذرت می‌خواهم. داستان‌هایی که دوستان فرستاده‌اند را نخوانده‌ام. البته مطالب این وبلاگ را خط به خط پرینت گرفته و خوانده‌ام و داستانی که مهیار فرستاده بود را واقعا دوست داشتم بهتر بگویم روانی‌اش شدم ولی، داستان‌هایی را که برای مسابقه فرستاده شدند – شاید از سر لجم که این وبلاگ را دیر پیدا کرده‌ام و نتوانسته‌ام در مسابقه شرکت کنم – نخوانده‌ام.
وصیت: مبادا دل سرد شوید و وبلاگ را نیمه‌کاره رها کنید.

+ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت18:21 حمیدرضا سلیمانی |
تکنيک در «رمان نو»

عباس معروفی:
(این‌سو و آن‌سوی متن)
در انواع رمان مانند رمان مدرن، رمان کلاسیک‌ مدرن و رمان به شیوه‌ی جریان سیال ذهنی، مکتبی هم در قرن بیستم ظهور کرد به نام «رمان».
آلن‌ رب‌ گریه، ناتالی ساروت و مارگریت‌دوراس مشهورترین نظریه‌پردازان و نویسندگان «رمان نو» به شمار می‌روند.
آلن رب‌ گریه درباره‌ی رمان نو می‌گوید: «رمان نو اغلب بر پیوند اشیا، نشانه‌ها و موقعیت تاکید می‌ورزد و از هرگونه تعبیر و تفسیر روانشناختی و عقیدتی رفتار شخصیت‌های داستان می‌پرهیزد».

[...ادامه]
+ پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت9:37 حمیدرضا سلیمانی |
یادداشت

ديشب وقتی با خانم روانی‌پور گفت‌و‌گو می‌کردم متوجه شدم ما داوران (داوران مرحله‌ی اول) باید هر چه زودتر داستان‌های خودمان را روی وب بگذاریم تا دوستان نویسنده‌ای که داوری شده‌اند درباره‌ی ما داوری کنند!
خب این یعنی کار گروهی، یعنی همه برای هم وقت بگذارند و راهنمای هم باشند.
این یعنی داوران محترم مرحله‌ی اول می‌بایست هر چه زودتر داستان‌های‌شان را ارسال کنند تا پس از انتشار مورد داوری و ارزیابی دوستان قرار گیرد.
در ضمن خانم روانی‌پور به زودی ارزیابی خود را (از 51 داستان دریافتی دور اول) آغاز خواهند کرد. قرار است ایشان از داستان‌هایی شروع کنند که امتیاز نگرفته‌اند.

+ سه شنبه سوم دی 1387ساعت9:35 حمیدرضا سلیمانی |
برگزیده‌ها‌ی مرحله‌ی دوم

شاید آغوشت آرامم کند
چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند
یک‌شنبه‌های سبز
آن کبوتر غمگین
منیژه
لباس آبی روی بند رخت
چشمه
شهرآشوب
پرستویی بر دار

+ یکشنبه یکم دی 1387ساعت20:26 حمیدرضا سلیمانی |
داستان‌های برگزیده‌ی مرحله‌ی اول

آن کبوتر غمگین 
ما پنج نفر
منیژه 
آرام 
دوست بیشتر داشتن 
روز موعود 
لباس آبی روی بند رخت
دل‌دل 
چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند
پرستویی بر دار
شهرآشوب
داستان ماهی طلایی 
شاید آغوشت آرامم کند 
زری موطلا
چه کسی آنجلینا جولی را در ورامین دیده؟
ماهی
چشمه
کلاغ  
یک‌شنبه‌های سبز
تنها سگی که بو برده بود
کتانی 
فقط همين يك مرتبه

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت20:41 حمیدرضا سلیمانی |
جدول امتیازدهی داوران مرحله‌ی اول
[...ادامه]
+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت23:11 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید (بخش بیست و چهارم)

پ. شبرنگ:
با سلام، به نظر من شاید به جای این پرسش‌ها، بهتر بود پرسیده می‌شد، چند ساعت در روز می‌خوانید؟ چه می‌خوانید و چرا؟
1- نوشتن برای من تلاشی است برای سامان دادن به فکرهایی که نیش می‌زنند و گاهی هم غلغلک می‌دهند.
2- شاید پانزده سال است که می‌نویسم. نمی‌دانم این داستانی که برای شما فرستاده‌ام چندمین داستان است، اما سال 1376 نوشته شده.
3- ساعت مشخصی نمی‌نویسم، اما یکی دو ساعتی در روز را به نوشتن اختصاص داده‌ام.
4- نرسیدم همه داستان‌ها را بخوانم، ببخشید، و از قضاوت معذورم بدارید.

+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت8:0 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هجدهم)

نرگس موسوی:
چرا می‌نویسید؟ می‌نویسم برای اینکه در پایان که نوشته‌ام را می‌خوانم نوعی حس کمال به من دست می‌دهد. و دیگر اینکه صادقانه بگویم... می‌نویسم زیرا نویسندگی و جادوگری، دو حرفه محبوب من بود از کودکی. در نوشتن به هر دو آرزویم تمام می‌رسم. هم نویسندگی و هم جادوگری و از همه مهم‌تر نوشتن برای لذت نوشتن.

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت12:30 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هفدهم)

گیتا جاودانی:
چرا می‌نویسید؟ بالاخره یکی دو نفر دیگر از داوران و خوانندگان این گروه هم به داستان من رای دادند و یخ دستم باز شد تا جواب‌هایم را بنویسم.
۱- چند وقتی است که می‌دانم وقتی ناراحتم، بغض دارم یا خشمگینم بیشتر، سریع‌تر و شاید بهتر می‌نویسم تا وقت‌هایی که سرحال‌ام.
همین هم باعث شده تا در وقت‌های دلتنگی، آگاهانه به خودم بگویم برو، بنشین و بنویس!..

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت12:10 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش شانزدهم)

ربابه سلیمانی:
منیرو روانی‌پور عزیز سلام برای برقراری این ارتباط  از شما و دوستان دیگر بسیار سپاس‌گزارم. نوشته‌ی پایین جواب سوال شماست امیدوارم حوصله کنید. ممنون:
داستان ربابه و داستان‌هایش
از مدرسه برگشتی و هنوز کیف و کتابت دستته که آویزون داداشت می‌شی تا برات یه داستان بنویسه تا بفرستی برای مسابقه...

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت11:56 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش پانزدهم)

مریم پرواز:
سلام
در جواب سوال هاتون در كولی‌ها
۱-چرا می‌نویسید؟ از بچگی عاشقش بودم. از وقتی الفبا رو نوشتم، نوشتم
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ خيلی. يادم نيست دقيقا. شايد بيش از ده سال. نمی‌دونم چندمين داستان منه. اما بدترينشه
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ برنامه كاری منظمی ندارم. تقريبا تمام وقت دارم می‌نويسم
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: چه كسی آنجلينا جولی را در ورامين ديده است. خاطر ما و خاطره. پرستويی بردار. آن كبوتر غمگين. دوست بيشتر داشتن.

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:56 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش چهاردهم)

محمد حیاتی:
۱-چرا می‌نویسید؟ نمی‌دانم.
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ هفت-هشت سالی است که می‌نویسم.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ هر وقت که بشود.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: چند تا از داستان‌ها را خواندم و لذت بردم. ترجیح می‌دهم نظری ندهم.
باتشکر

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:47 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش سیزدهم)

ژیلا تقی‌زاده:
با سلام
من ژیلا تقی‌زاده هستم. «داستان ماهی طلایی» و «لباس آبی روی بند رخت» را برای مسابقه فرستادم.
خانم روانی‌پور عزیز
گفتید به سوال‌ها باید جواب بدهیم
۱- چرا می‌نویسید؟ من نقاشم. حرف‌هایم را توی نقاشی‌هایم می‌گم. ولی حرف‌هایی هست که در تصویر نمی‌گنجه. اون‌ها رو می‌نویسم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:36 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هشتم)

حمید اباذری:
چرا می‌نویسید؟ راستش من به این خاطر می‌نویسم تا رویاهام را عینیت ببخشم و فکر می‌کنم نویسندگان تنها کسانی هستند که می‌توانند این کار بکنند. یک دلیل دیگر هم دارد و آن هم این است که اگر نمی‌نوشتم رویاهام کار دستم می‌دادند.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت5:0 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هفتم)

انور حسن‌ پور:
با سلام
- از دست‌های گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم نان اگر بگذارد...
این یا چیزی شبیه به آخرین تحلیلی که در مورد زندگی‌ام داشته‌ام: این‌که صورتم را با سیلی سرخ نگه می‌دارم، اینکه باید دندان بر جگر بگذارم و بیست و هفت کوچه و اندی ضرب‌المثل مرخرف دیگر، خب لابد زندگی مرا ساخته‌اند دیگر...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت4:51 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نوبسید؟ (بخش چهارم)

حمید اصلانیان:
با سلام و درود به شما خانم روانی‌پور، نخست در مورد سوالتان پیرامون هدف من از نوشتن بهتر می‌دانم مقدمه‌ای را که در وبلاگ‌ام در این‌باره نوشته‌ام برایتان بیاورم به این امید که جوابی در خور سوال‌تان بیابید:
نوشتن برای من فراموش کردن است. فراموش کردن دردها و رنج‌ها و ناملایماتی که می‌برم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت1:48 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش اول)

مهدی بهروزی:
با سلام
با احترام جواب سوال‌های مطرح شده در بلاگ را ارسال می‌نمایم.
۱- چرا می‌نویسید؟ این هم از آن سوال‌ها بود که اگر کسی غیر از منیرو روانی‌پور این سوال را می‌پرسید پشت چشم نازک می‌کردم و با سگرمه‌های توی هم رفته جواب می‌دادم که به تو چه؟ مگر کسی ازت سوال می‌کند که چرا غذا می‌خوری؟ برای من نوشتن مثل نفس کشیدن است و حالا که دستم به هیچ کجا بند نیست که نیست می‌خواهم ثابت کنم هستم، پس می‌نویسم. نوشتن برای من لذت زندگی کردن با داشتن هدفی مهم است. نوشتن برای من تنها هدفی است که هنوز دل‌زده‌ام نکرده است. نوشتن برای من عین زندگی است.

[...ادامه]
+ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت12:32 حمیدرضا سلیمانی |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش یکم

حمیدرضا سلیمانی:
خانم روانی‌پور

من هر کدام از داستان‌های دریافتی را سه‌بار خواندم. سعی کردم به هر داستان (با توجه به ساختار طرح یا پی‌رنگ۱ و عناصر داستانی۲) امتیاز بدهم.

[...ادامه]
+ یکشنبه دهم آذر 1387ساعت14:1 حمیدرضا سلیمانی |
داستان‌های دریافتی

۱- فقط همين يك مرتبه (محمدامین محمدی)
۲- خاطر ما و خاطره
(حميد اصلانيان)(با توجه به درخواست نویسنده داستان حذف شد)
۳- رومبا
 (حميد اصلانيان)(با توجه به درخواست نویسنده داستان حذف شد)
۴- شاید آغوشت آرامم کند (انور حسن‌پور)
۵-
تو ای پری کجایی (آرزو)
۶-
دیوار (سمیرا)
۷-
تنها سگی که بو برده بود (گیتا جاودانی)
۸-
پرستویی بر دار (محمدحیاتی)
۹- دوست بیشتر داشتن (مصطفی)
۱۰- از ورای تاریکی (فتح‌الله زنگوئی)
۱۱- سه قصه (نوشين کاظمی)

۱۲- هی رفیق (رستم جهان‌گشا)
۱۳- خیلی دیر شده (رستم جهان‌گشا)
۱۴- برخورد (رستم جهان‌گشا)
۱۵-
میرزا ابوالحسن‌خان(مهدی بهروزی)
۱۶- او و من(مهدی بهروزی) 
۱۷-
چشمه (علی‌رضا جاویدی)
۱۸- کافر
۱۹-
پیراهن نو (سکینه محمدی)
۲۰-
خانم آسا مقدم (سكينه محمدی)
۲۱-
بچه‌ی خانم معلم (حمید اباذری)

۲۲-
گام‌هایی به سمت شمال، به سمت جنوب (مجتبا صولتی)
۲۳- خواب در خواب (مجتبا صولتی)
۲۴- ماندلا (سمیرا)
۲۵- داستان ماهی طلایی (ژیلا)
۲۶- لباس آبی روی بند رخت (ژیلا)
۲۷- قلک (رضا رستم‌پور)

۲۸- آرام (علی زوار‌کعبه)
۲۹- ابرهای یخی (مصطفی فرامرزیان)
۳۰-
یک‌شنبه‌های سبز (مصطفی فرامرزیان)
۳۱-
روز موعود (ساناز اقتصادی‌نیا)
۳۲-
منیژه (ز.ط)
۳۳-
آن کبوتر غمگین (نسرین مدنی)

۳۴- زری موطلا (نرگس موسوی)
۳۵-
چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند (علی زوارکعبه)
۳۶-
زائري در قطار (فرهاد)
۳۷-
سرعت‌گیر (داود علی‌زاده)
۳۸-
ما پنج نفر(انور حسن‌پور) 
۳۹-
از ما بهتران (بهمن)
۴۰-
همه‌چیز طبق برنامه (بهمن)

۴۱- مختار عامو (رویا بیژنی)
۴۲-
شهرآشوب (پ. شب‌رنگ)
۴۳-
دل‌دل (ز-ط)
۴۴-
ماهی (فرزانه مهران)
۴۵- جشن عاطفه‌ها(فرزانه مهران) 
۴۶-
جنگل آرام (امید)
۴۷-
کلاغ (مریم پرواز)
۴۸-
چه کسی آنجلینا جولی را در ورامین دیده؟ (ربابه سلیمانی)

۴۹- فخری فقط یک اسمه (سحر)
۵۰- کتانی
(فرزانه مهران)
۵۱- مهمان ناخوانده 
(ا-اله دادی)

برای خواندن هر داستان روی نام آن کلیک کنید (داستان‌ها در این مرحله بدون ویراستاری و نگارش منتشر شده‌اند)

+ یکشنبه دهم آذر 1387ساعت13:4 حمیدرضا سلیمانی |
سر دو راهی...

عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر) 

دو راهی کوچه‌ی نیما و کوچه‌ی شاملو. در انتهای کوچه‌ی نیما خانه‌ی پدری نیما قرار دارد. تابلو کوچک سمت راست به کوچه‌ی شاملو اشاره دارد.(من‌ چراغم‌ را درآمد رفتن‌ همسايه‌ها‌ افروختم‌ / در يک‌ شب‌ تاريک/ و شب‌ سرد زمستان‌ بود/ باد می‌پيچيد با كاج‌/ در ميان‌ كومه‌ها خاموش‌...)

 عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

کوچه شاملو (سرِ دو راهی یه قلعه بود/ یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ...)

عکس‌ها از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

+ یکشنبه سوم آذر 1387ساعت18:13 حمیدرضا سلیمانی |
او هرشب با نور چراغ کوچه می‌نویسد

به اسم خدا، سلام بانو. شاید جای این حرف‌ها این‌جا نباشد اما چیزی‌ست که لااقل چهار سال است روی دل و ته ذهنم مانده. من زورکی به سمت داستان رفتم. سال 76 آمده بودم دانشکده‌ی تئاتر به عشق هنرپیشگی. یک تصادف و یک سال. رو به قبله خوابیدن در حد حرکت چشم و سر. و تنها کارم داستان خواندن بود. رمان‌های پدرم. آنها که تمام کودکی وسایل بازی‌ام بودند. و بی‌چون‌و‌چرا همه را با مدادرنگی‌هایم خط‌خطی کرده بودم. شاهکارهایی خواندم. و بعد از یک‌سال دیدم که می‌نویسم. به خودم آمدم دیدم کسانی قصه‌هایم را خوانده‌اند و می‌گویند "به‌به" و "چه‌چه" که به قول دیگران خیلی استاد بودند. و تقریباً کارهایم را پیش از چاپ خیلی از نویسنده‌های نویسنده، خوانده و نظر داده بودند. گفتم که بگویم من بچه‌سال بی‌ظرفیت با چهارتا به‌به و چه‌چه احساس کردم چه خبر است. تا چاپ اولین مجموعه داستانم. گذشت با عکس‌العمل‌هایی به ظاهر خوب. اما من با دیدن کار خودم از بیرون شدیداً احساس کردم که ضعیفم. سه‌سال نه نوشتم، نه توانستم و نه خواستم بنویسم. تا یک اتفاق و این کار مشق‌فرشته‌ها...
حرف‌هایتان را با تمام وجود و ذره‌ذره خریدم به قیمت زر. به عنوان یک نوآموز در اولین قدم. تنها چندتایش را قبول نداشتم. به عنوان مثال او هیچ‌وقت در مدرسه این‌ها را نمی‌نویسد. او هرشب با نور چراغ کوچه می‌نویسد و اگر نرسیده ضعف کار من است. دوستان همه به داستان لطف داشتند. و باز می‌گویم اگر گاهاً کسی با نشانه‌ای ارتباط نگرفته و یا به اشتباه دیده، ضعف کار من است و تا آن‌جا که کار اجازه دهد اصلاحش می‌کنم. از میان این بچه‌ها آرمان و حمیدرضاسلیمانی دو منتقد خوب هستند که به گمانم خوب خوانده و می‌بینند. اما آرمان عزیز پیش از چاپ کتاب خیاوی من با مورچه‌ها در "انشای سایه‌ها" هم سفره شده‌ام. مثلا: "صدای هواپیما که می‌آمد، می‌دویدم. می‌دویدم تو حیاط تا دیگر بوی گند اتاق مامانی که غش کرده خفه‌ام نکند. اولش فقط وقتی تلفن زنگ می‌زد غش می‌کرد. تلفن هیچ حرف نمی‌زد. باباحاجی رگِ بیخ‌گردنش قلمبه می‌زد می‌دوید تو اتاق عمه آزاده تف می‌کرد توی صورتش. زشت شده بود. مامانی نمی‌دانست. غش کرده بود. نمی‌دید مورچه‌ها از بیخ درخت خرمالو بیرون می‌زنند تا تو صورت عمه آزاده... در حیاط پشتی را بستم. گفتم بالاخره بابا از شیفتش می‌آید می‌بیند عمه آزاده خودش را دار زده "
بماند. تنها یک مسئله. خانم مدنی از دستور زبانم ایراد گرفته بودند. به‌گمانم با هفت‌سال درس تا فوق‌ادبیات‌نمایشی و حالا که در آستانه‌ی دوره‌ی دکتری هستم دستور فارسی را تا حدی می‌شناسم. اما عزیز این داستان حتی غلط‌های املایی داشته که در نشر در کولی‌ها تصحیح شده‌اند. در ضمن چرا این‌قدر اصرار دارید داستان را با خط‌کش دستورزبان اندازه بگیرید. هر داستان دستور زبان و رسم‌الخط خودش را دارد. خود داستان می‌گوید که چگونه باید نوشته شود. گفته‌اید باید بیش‌تر بخوانم؛ چشم تمام سعی‌ام را می‌کنم. در نهایت آموختم. بسیار زیاد. بانو، می‌دانم که ترافیک کاری‌تان وحشتناک است. ممنون که وقت گذاشتید. درس‌های بزرگی به من دادید که در ادامه‌ی لنگان رفتنم در این راه خوب توشه‌ای‌ست. در آخر از حمیدرضا سلیمانی عزیز نهایت سپاس را دارم. فصلی از آخرین داستانم را روی وبلاگم گذاشته‌ام و به زودی داستان "لاک سرخش بوی خون خودم را می‌دهد" را برایتان میل می‌کنم. خواهشم این است دوستان داستان را روی وبلاگم ببینند و حتماً نظر بدهند که ابتدایی‌ترین حرف‌ها هم به کار من می‌آید، بسیار زیاد. ممنونم بانو. آرزویم شادی همیشگی شما و تمام آن‌هاست که آن داستان و این سطور را خوانده و می‌خوانند. آدرس وبلاگ من: www.tahzir.blogfa.com 
مهیار رشیدیان

+ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت7:32 حمیدرضا سلیمانی |
داستان یعنی ستایش انسان

رادیو زمانه/ عباس معروفی: تئوری‌های هنری و ادبی بر اساس دانش عمیق یک کارشناس ادبی، یا تجربه‌ی یک نویسنده آن‌هم پس از گذشت سالیان حاصل می‌شود که بسیاری از نویسندگان آن را با خود به گور می‌برند. بسیاری از تکنیک‌ها را نویسندگان در آثار داستانی به‌کار برده‌اند و دیگرانی از قبیل منتقدان به کشف آن نایل آمده‌اند. این تعريف‌ها در غرب مدام گرد آمده، نوشته شده، و مجموعه‌ی مختلفی برابر نونویسندگان و علاقه‌مندان قرار گرفته است.

[...ادامه]
+ دوشنبه ششم آبان 1387ساعت20:16 حمیدرضا سلیمانی |
گفت‌وگو با چارلز سیمیک

"چارلز سیمیک" در سال 1938 در بلگراد به دنیا آمد.  نویسنده بیش از 60 کتاب از جمله "قدم زدن گربه سیاه"، " عروسی در جهنم"، و "هتل خوابزدگی"، همه از هارتکرت بریس. کتاب شعرهای منثور او "دنیا به  اخر  نمی رسد " برنده جایزه پولیتزر در سال 1990 شد. آثار اود در  گلچین های ادبی و نیز در "نیویورکر"، "پوئتیک"، و "به‌ترین شعر آمریکایی"  به چاپ رسیده است. اکنون، او با پای شکسته ، و بقیه چیزهایش، در نیوهم‌شایر زندگی می‌کند. این اولین حضور او در یک مجله اینترنتی است.

[...ادامه]
+ شنبه چهارم آبان 1387ساعت7:43 حمیدرضا سلیمانی |
نقد داستان - مشق فرشته‌ها (بخش اول)

داستان مشق‌فرشته‌ها نوشته‌ی مهیار رشیدیان دومين داستان كوتاهی است كه جهت نقد و بررسی در اين وبلاگ منتشر می‌شود. مهيار كتابی تحت عنوان بازی غریب عنکبوت و چاقو و یک داستان دیگر آماده چاپ دارد كه داستان دیگر، همين مشق فرشته‌هاست. لطفاً نقد خود را در قسمت نظرات همین پست بنویسید. به‌ترین نقدها به مرور در ادامه‌ی داستان منتشر خواهند شد.

به نام پیونددهنده قلب‌ها. وقتی که کبوترهای پشت ویترین کتاب‌فروشی رو به غروب می‌روند، یاد تو در دلم زنده می‌شود. صفورا هم همیشه اولش همین جمله را می‌نوشت. قلبی تیر خورده هم می‌کشید، از همان‌ها که زیر کبوترهای پشت شیشه کتاب‌فروشی روشن کشیده‌اند.

[...ادامه]
+ شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت22:32 حمیدرضا سلیمانی |
کد لینک اعضاء گروه كولی‌ها

دوستان گرامی جهت اطلاع از به روز رسانی وبلاگ گروه اينترنتی كولی‌ها و ساير اعضاء‌، لطفاً كد زير را كپی و در قسمتِ  تنظیمات وبلاگ بخشِ اسکریپت‌ها و کدهای اختصاصی  قرار دهید. 

 

لازم به ذکر است لینک سایر اعضاء به تدریج درج خواهد شد. (از یکنفر، آرمان، زامیاد و آزاده می‌خواهم آدرس وبلاگ خود را جهت درج در پیوندها  ارسال كنند.)

+ جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت0:50 حمیدرضا سلیمانی |