تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
یادداشت

حمید
شاید کمی بیشتر باید درباره حرف‌های«میلاد» فکر کنم. وقتی حتی داستان‌خوانی در یک وبلاگ به دلخوری منجر می‌شود باید راه دیگری رفت و فکری دیگری کرد. من روی داستان «فخری فقط یک اسم است» مطلبی نوشته‌ام که امروز نتوانستم آن را به سایت جدید منتقل کنم. باید کمک کنی تا من تاتی تاتی راه بیفتم. دیگر اینکه از هر نویسنده فقط یک داستان قبول کن می‌دانی نمی‌خواهم کار بزن در رویی باشد. این سایت حداقل به دنبال سیاهی لشکر نمی‌گردد. اگر ده نفر باشند که عشق‌شان نوشتن و خواندن داستان باشد و به این سایت سر بزنند برایم کافی است. تا حالا کامنت‌های مسخره و ابلهانه را پاک نمی‌کردم از این به بعد کامنت همه‌ی این گروه بسیج شده و علاف و تنگ‌نظر را حذف خواهم کرد. آدرس سایت جدید را می‌گذارم این‌جا تا همان ده نفری که گفتم احوالی از من بپرسند.

www.moniroravanipor.com

+ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:22 منيرو روانی‌پور |
لیست داستان‌ - نوشته‌ی داوران مرحله‌ی اول
بوی ناتمام (حمیدرضا سلیمانی)

بالای تعویض‌روغنی جلال(ساناز زمانی)

فردا(آزاده)

شاعرانه ممنوع(زامیاد)

بازیِ  "عشق اول" یکِ اخبارپرست(میلاد)

+ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت8:22 منيرو روانی‌پور |
درباره‌ی داستان‌ها

پیش از هر حرفی باید به «میلاد» بگویم که اینجا کسی سانسورچی نیست. من و «حمید» و یک دوست دیگر که مسول عکس‌هاست به کامنت‌ها دسترسی داریم. من هم هیچ چیزی را درباره‌ی داستان‌ها حذف نمی‌کنم. حتی کامنت‌هایی را که به خود من بد و بیراه می‌گویند توی آرشیو نگه می‌دارم. تو با آن داستان زیبا و هولناکی که نوشته‌ای - ازنظر تاریخی- باید بیشتر از این‌ها صبور باشی. خیال می‌کنم اگر جای من بودی تا به حال هزار بار همه چیز را رها کرده بودی و رفته بودی پی کارخودت. «میلاد» من گرفتاری کم ندارم و این کار را فقط به لحاظ دوست داشتن همه‌ی شما می‌کنم. «میلاد» گاهی فکر می‌کنم بهتر است بروم به کارهای خودم سر و سامانی بدهم تا اینجا بنشینم و بد و بیراه بشنوم. به هرحال من هم آن کامنتی را که می‌گویی ندیده‌ام...
و اما داستان اصلی ما؛
۱-«مریم پرواز» نویسنده داستان «کلاغ» در مورد داستانک «بچه خانم معلم» «حمیداباذری» نوشته است.
۲-«رستم جهان‌گشا» نویسنده‌ی «هی رفیق»، «خیلی دیر شده » و «برخورد» درباره داستان خودش «هی رفیق» نوشته است.
۳-«سمیرا» نویسنده‌ی «ماندلا» و «دیوار» درباره داستانک خودش نوشته.
«سحر» نویسنده‌ی «فخری فقط  یه اسمه» درباره‌ی داستان «مجتبی صولتی»؛ «گام‌هایی به سمت شمال به سمت جنوب» نوشته است.
از این دوستان ممنونم و در پست بعد به نوبت روی داستانک یا داستان آن‌ها کار می‌کنم.
حالا به حرف‌های «بورخس» گوش کنید.
منیرو

+ یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:2 منيرو روانی‌پور |
آدرس داستان‌های ارسالی شما
همه‌ی داستان‌های دور اول را در اینجا،
بیست و سه داستان برگزیده‌ی مرحله‌ی اول آن دوره را در اینجا،
و ده داستان برگزیده‌ی مرحله‌ی دوم دوره اول را در اینجا و پنج داستان انتخابی مرحله‌ی آخر این دوره را در اینجا بخوانید.
و همه‌ی داستان‌های دور دوم را اینجا بخوانید.

+ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت23:25 منيرو روانی‌پور |
درباره‌ی داستان‌ها

این داستان‌ها «فلش فیکشن»‌اند؛
«هی رفیق»، «دیوار»، «کافر، «بچه خانم معلم»، «گام‌هایی به سمت شمال به سمت جنوب»، «میهمان ناخوانده»، «کتانی»، «فخری فقط یک اسمه»، «جشن عاطفه‌ها»، «ماهی»، «همه چیز طبق برنامه»، «روز موعود»، «ماندلا»،«خواب در خواب»، «پیراهن نو»، «میرزا ابوالحسن‌خان» «تو ای پری کجایی».
اما همان‌طور که گفتم « میکروفلش فیکشن» و داستان کوتاهِ کوتاه هم داریم یا داستانک. در واقع  کارهای  بالا را هم می‌توان به دو دسته تقسیم کرد.برخی از آن‌ها بیشتر به داستان‌های اینترنتی نزدیکند - من فعلا روی تعداد کلمات یک داستان حرف می‌زنم - برخی دیگر بلند‌ترند
این داستان‌ها خیلی کوتاهند شاید بتوانیم به آن‌ها بگوئیم داستانک:
«دیوار»، «هی رفیق»، «کافر»، «گام‌هایی به سمت شمال به سمت جنوب« ،«همه چیز طبق برنامه».
اما نکته اساسی این‌جاست ویژ‌گی‌های «فلش فیکشن» یا «داستانک»،  «داستان کوتاه»، «داستان کوتاه و کوتاه» چیست؟ آیا نویسنده‌ی «فلش فیکشن» می‌تواند نسبت به نثر داستان بی‌تفاوت باشد... آیا...؟
۱- ایده«فلش فیکشن» باید مشخص و موجز و کوچک باشد. اگر بخواهیم سه نسل از یک خانواده را نشان بدهیم حتما باید رمان بنویسیم. «شبرنگ» در داستان «شهر آشوب» خود می‌توانست شهری بسازد با آدم‌های زنده و گرفتار و فضایی بسازد که خواننده بوی گنداب را از لابه‌لای کلمات حس کند اما «شهرآشوب» نمی‌تواند «فلش فیکشن» باشد همان‌طور که داستانِ «رمبا»ی «اصلانی» نمی‌تواند کوتاه‌تر از این نوشته شود. در واقع باید بگویم انتخاب موضوعی کوتاه و مشخص که دریک لحظه ذهن را تسخیر کند یکی از ویژه گی‌های ویژگی‌های «فلش فیکشن» است.
۲- در «فلش فیکشن» نمی‌تواینم چندین پاراگراف را صرف چیدمان یا ستینگ داستانی کنیم. در همان جمله اول باید به سوی داستان نقب اساسی بزنیم گیچ بازی -من و من کردن- این پا و آن پا کردن در بیان داستانی  ... همه این‌ها داستان ما را در رده دیگری قرار می‌دهد...
۳- سرعت در «فلش فیکشن»، سرعت رسیدن خواننده به  اصل مطلب- یکی از اصول اولیه  «داستانک» نوشتن است. اگر از میانه داستان شروع کنیم بهتر است. نویسنده «فلش فیکشن» باید بتواند خواننده را از همان اول وارد اصل ماجرا کند... نیازی به توضیح واضحات نیست. خواننده خود نانوشته‌ها را می‌خواند.
۴- تصویری قوی و تاثیرگذار می‌تواند به جای صدها کلمه گویا باشد. در واقع در«فلش فیکشن» نویسنده نقاش چیره‌دستی هم هست. توصیف یک شاخه گل سرخ یا قطره شبنمی که روی گلبرگ‌های گلی است یا نوری اریب که روی فرش افتاده... آری تصاویر می‌توانند نویسنده را از زیاده‌گویی نجات دهند.
۵ - اگر بتوانیم در «داستانک» خود «رازی» بتنیم که خواننده را به حدس و گمانی «خلاق» وا دارد مثل  داستانکی که «همینگوی» نوشته است آن‌وقت می‌توانیم بگوئیم از پس نوشتن یک «داستانک» بر آمده‌ایم.
استفاده از برخی نام‌ها یا نشانه‌های جهانی که معنا و فرهنگی با خود دارند می‌تواند ما را از زیادگویی زیاده گویی نجات دهد. اگر زنی را جایی منتظر نشان دهیم زنی که کتاب « آنا کارنینا» را در دست دارد یا «مادام بوواری» را یا زنی که کتاب «کاپیتال مارکس»... بدون اینکه زیاده‌گویی کرده باشیم خیلی چیزها را به خواننده منتقل کرده‌ایم.
این را حتما به خاطر داشته باشید؛ زبان غنی و مناسب با خط داستانی را هرگز نمی‌توان به بهانه‌ی کوتاه‌نویسی نادیده گرفت.ودیگر اینکه در فلش فیکشن مدت زمانی که خواننده داستان را می‌خواند خیلی کوتاه است اما فلش فیکشن خوب آن است که گریبان خواننده را تا مدت‌ها رها نکند ...
حالا از شما نویسندگان داستانک‌های بالا می‌خواهم که هرکدام فلش فیکشن دلخواه خود را انتخاب کنید و روی آن در بخش کامنت‌ها نقدی بنویسید. اگر عملا وارد بحث نشوید من هم از داستان شما حرفی نخواهم زد. داستان انتخابی می‌تواند داستان خود شما باشد. دو یا سه روز منتظر جواب شما می‌مانم.

+ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت0:42 منيرو روانی‌پور |
در باره‌ی داستان‌ها - نوشین کاظمی

نوشین 
پیداست که بابای خوبی داری و برایت خیلی داستان می‌خواند. من هم پدری داشتم که هر وقت می‌آمد «دیر» و«کنگان» و«عسلویه» و «خورموج» کوله‌باری از شعر برایم می‌آورد. من این جوری‌ها بود که فایز را شناختم و با شاعرانی که شعرهای محلی  می‌گفتند آشنا شدم. «نوشین» این‌که کتاب می‌خوانی خوب است. این‌که آدم‌های دور برت به تو امید دارند خوب است. معلوم است که کتاب قصه خیلی می‌خوانی اما خیلی از بچه‌ها هستند که از جن و غول و پری نمی‌ترسند این‌ها دنیای همه‌ی بچه‌ها را می‌سازند و نه فقط دنیای من و تو را...
گاهی تشویق‌هایی که می‌شود آدم را راه می‌اندازد اما زمانی باعث ترس و وحشت بچه‌ها می‌شود  به‌خصوص وقتی بزرگ‌تر شوند. به نظرم پدرت باید کمی دورتر از تو بایستد و تو راه خودت را بروی. می‌توانی از بازی‌هایی که می‌کنی بنویسی می‌توانی گاهی حتی حرف بابا را گوش ندهی مثلا حتما از پدرت پرسیده‌ای که کلمه‌ی «مشورت» چه معنایی دارد. تو می‌توانی  کلمه‌ای را که خودت ساخته‌ای در داستانت بگذاری  مثلا با خودت  فکر کنی به جای مشورت چه می‌شود گذاشت؟ آن‌وقت حتی اگر بگذاری «ممممممو» هم خواننده می‌فهم.
من اگرجای بابای تو بودم سعی  می‌کردم بیشترتورا به بازی تشویق کنم آن‌وقت تو می‌توانستی از بازی‌هایت بگویی... تو غیر از کتاب خواندن باید تجربه بازی (که معنای دیگرش برای ما بزرگسال‌ها زندگی  است) داشته باشی... دیگر اینکه چرا از کارت راضی نیستی؟ چون دلت می‌خواهد بازی کنی؟ یا شاید پدرت از تو چیزهای زیادی می‌خواهد.
نوشین می‌دانی همه پدرمادرها دل‌شان می‌خواهد بچه‌های‌شان نابغه باشند اما هیچ چیز بیشتر از«کودکی راستکی»  آدم را باهوش نمی‌کند.
خوب آقای «کاظمی» همه‌ی ما از داشتن بچه‌های خوب و باهوش خوشحالیم اما کمی فقط کمی از او فاصله بگیرید و بگذارید مثل یک کودک زندگی کند آن‌وقت می‌تواند. داستان‌نویس خوبی شود و یا هرچه که شما آرزو می‌کنید.
او را ازحالا ویراستار بار  نیاورید می‌دانید یک دختر بچه‌ی هفت‌ساله بازی‌های خاص خودش را دارد نوشتن داستان و کتاب خواندن هم باید یکی از آن‌ها باشد. ازحالا دوربرش را آن‌قدر شلوغ نکنید که بعدها وقتی در جمعی بزرگ‌ترقرار گرفت احساس ناتوانی کند به اندازه‌ی سنش از او انتظار داشته باشید.
با احترام فراوان به هر دوی شما منیرو روانی‌پور

+ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت23:28 منيرو روانی‌پور |
درباره داستان‌ها

شما برای ترجمه‌ی:«Flash Fiction»، چه پیشنهادی دارید؟
«Flash Fiction» نام‌های دیگری هم دارد.  با هم به این نام‌ها نگاه می‌کنیم:
1. Sudden Fiction
2.-Micro Fiction
3. Postcard  Fiction
4.Short Short Story
5. Micro Story
کوتاهی داستان اولین مشخصه‌ی «فلش فیکشن» است. هرچند توافق دقیقی درباره تعداد کلماتی که در «فلش فیکشن» استفاده می‌شود وجود ندارد. برخی داستان‌هایی را که کمتر از دو هزار کلمه باشند «فلش فیکشن» می‌نامند و برخی معتقدند که تعداد کلمات «فلش فیکشن» باید کمتر از هزار کلمه باشد و یا بین پانصد تا هزارکلمه...
به تاریخ ادبیات اگر نگاه کنیم جد بزرگوار «فلش فیکشن» را می‌توانیم در قصه‌های «ازوپ» ببینیم‌، برده و قصه‌گویی که در قرن ششم پیش از میلاد مسیح در یونان باستان زندگی می‌کرد‌، کمی که بیاییم جلوتر به «چخوف» می‌رسیم و بعد  او «هنری»، «کافکا»، «کورت و نه گات»، «جان اپدایک»، «کارور» و «مارگارت اتوود».
اما «ارنست همینگوی» هم هست که مثل شاخ شمشاد ایستاده و با شما شرط می‌بندد که با شش  کلمه داستانی بنویسد. «همینگوی» پول زیادی نمی‌خواهد. فقط ده دلار. همه نگاه می‌کنیم به او که در کافه‌ای در پاریس ایستاده است نه تصویر زیاد مشخص نیست نمی‌دانیم کجاست؟ شاید در اسپانیا باشد یا در کوبا اما صدایش را می‌شنویم و می‌بینیم که سرها همه به طرف او کج شده:
For sale: baby shoes, never worn
«همینگوی» معتقد است که نویسنده هرچه را که درباره داستان می‌داند نباید توی داستان بیاورد. او باور دارد که داستان مثل کوه یخ می‌ماند در اقیانوس که یک هشتمش بیشتر روی آب دیده نمی‌شود. بیشتر ماجرا در دلِ اقیانوس است و این خواننده است که باید تخیل کافی داشته باشد تا آنچه را که باید ببیند...
درباره داستان شش کلمه‌ای «همینگوی» چه فکر می‌کنید آیا آن را داستان می‌دانید یا نه شاید فکر می‌کنید که این هم یکی دیگر از شلوغ بازی‌های اوست؟
حالا برگردیم به داستان‌های خودمان خیال نمی‌کنید خیلی از آن‌ها «فلش فیکشن» هستند.
و یک سوال دیگر: «میکرو فیکشن» با  «فلش فیکشن» می‌تواند فرقی داشته باشد یانه؟
فعلا شاگرد زرنگ ما «نسرین» است امیدوارم در شماره بعد بتوانیم درباره داستان او حرف بزنیم.

+ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت20:48 منيرو روانی‌پور |
منصور کوشان و جنگ زمان

شاید خیلی از شما ماهنامه  «تکاپو» را به یاد نداشته باشید... اما روزگاری نه چندان دور تکاپویی بود و «منصور کوشان»ی که سردبیر این مجله بود و تلاش می‌کرد  هر ماه آن را به دست خواننده‌اش برساند. حالا منصور کوشان سالیان سال است که جلای وطن کرده و در نروژ به سر می‌برد. یک ماه پیش با من و بابک  تماس گرفت و از ما مطلب خواست. به هرحال آنچه در زیر می‌خوانید متنی است که  منصور کوشان برایم فرستاده و من این‌جا چاپ می‌کنم تا وضعیت چاپ در خارج از کشور برای دوستانی روشن شود که از من می‌پرسند چرا کارهایت را در خارج چاپ نمی‌کنی؟
دوستان و همکاران عزیز!
زمانی احمد شاملو نوشت: «روزگار غریبی‌ست، نازنین!»
اما تصور نمی‌کنم نه او و نه هر کدام از ما، این تصویر را از «روزگار غریبی» داشتیم که حتا برای رساندن اثر خود به دست خوانندگان دچار چونان مشکلی بشویم که به جز رنج نوشتن، چاپ و انتشار هر اثری، نیروی بسیاری را، ناگزیر در راه پخش و رساندن آن به خواننده متحمل شویم.
از این‌رو، از آن‌جا که هیچ شبکه‌ی پخشی وجود ندارد و جهان خوانندگان فارسی بسیار گسترده و ناشناخته است، از شما خواهش می‌کنم تا – در صورت امکان – امکان‌های فروش«جنگ زمان» را، (مانند کتاب‌فروشی‌ها، کسان و...) در محل‌های زندگی‌ِ خود یا جاهای دیگری معرفی کنید تا با اعلام نام و نشانی آنها در «جُنگ زمان» و ارسال آن، خوانندگان امکان دریافت آن را داشته باشند.
(به مثل، تماس با آن‌ها و ارسال نام، تلفن و نشانی میل آن‌ها)
هدف از انتشار «جُنگ زمان»، رساندن معرفت نویسندگان آن به خوانندگان است و نه افتخار چاپ و انتشار مجموعه‌ای برای بایگانی نویسندگان اثر و انبارهای ناشران.
همه می‌دانید که یکی از عامل‌های مهم تداوم «جنگ زمان»، فروش و ارتباط آن با خوانندگان است.
نخستین شماره، ویژه‌ی بهار 1388 فوریه منتشر می‌شود، اما شماره‌های بعدی یک ماه پیش آغاز هر فصل.
در انتظار پاسخ شما و آثارتان برای شماره 2، تابستان 2009 
jong-zaman@hotmail.com
mansourkoushan@yahoo.no

+ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت3:26 منيرو روانی‌پور |
جریان سیال ذهن

تا ثریا می رود دیوار کج
درباره این مقاله چه نظری دارید؟

+ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت19:44 منيرو روانی‌پور |
سخنی با دوستان

دوستان عزیز  چون این وبلاگ  گروهی است هر کس حتی یک یاداشت کوتاه هم می‌نویسد لطف کند و حتما اسمش را به عنوان امضا زیر یادداشت بگذارد.
دیگر اینکه یک پیشهاد دارم چطور است از خیر مسابقه بگذریم و داستان‌هایی را که می‌رسد روی وب بگذاریم و بعد هرماه رای بگیریم که چه داستانی را گروهی نقد کنیم؟
سوم اینکه وقتی درباره داستان‌ها می‌نویسم معنی‌اش نمره دادن نیست فقط نظر خودم را می‌گویم.
اگر مطلب جالبی در سایت‌ها دیدید حتما لینک آن را برای ما بفرستید
به نظر شما من چقدر می‌توانم از فضای کولی‌ها استفاده کنم مثلا مطلبی درباره‌ی داستان نسرین نوشته‌ام اما نمی‌خواهم مجال نوشتن به شما ندهم این است که به من بگوئید می‌توانم هفته‌ای یک مطلب بنویسم یا نه؟
پیشنهادی، حرفی برای سر و سامان دادن به این وبلاگ دارید؟

+ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت8:1 منيرو روانی‌پور |
برای نویسنده "شهر آشوب"

برای نویسنده‌ی «شهر آشوب»
راستش این خط داستانی نمی‌گذارد من ساکت بمانم.
مردمی که به شهر خودشان گند می‌زنند و دراین گنداب به دنبال گنج می‌گردند. موضوع بدیع و دقیقی است. دست از سر خواننده بر نمی‌دارد و هرجا که می‌روی با تو دست به گریبان می‌شود.
دوست عزیز، خیلی درباره‌ی این داستان با خودم حرف زده‌ام و کلنجار رفته‌ام... و عاقبت به اینجا رسیده‌ام که به شما بگویم: «دست مریزاد بابت نگاه تیز و موشکافانه‌ای که داری...» راستش وقتی از بومی‌نویسی حرف می‌زنیم قرار نیست که تمام آئین‌ها وباورها را در داستانی بچپانیم و بعد به آن بگوییم داستان بومی... اگر این داستان ترجمه شود برای خواننده سخت نخواهد بود که حدس بزند ستینگ داستانی شامل چه منطقه‌ای از کره‌ی خاکی ماست...
اما این فقط درباره طرح داستان است. تو برای نوشتن این داستان چقدر زحمت کشیده‌ای؟
مثالی می‌زنم از نویسنده‌ی آمریکایی Jane smiley این نویسنده برای نوشتن رمانش مجبور می‌شود صد رمان بخواند او خاطرات و نظراتش را درباره این رمان‌ها در کتاب:
13ways of looking at the novel
نوشته است. خواندن صد رمان برای نوشتن یک رمان؟ سال‌ها پیش یک نویسنده‌ی هم‌وطن که هنوزهم می‌نویسد به من گفت: من همه‌ی کتاب‌ها را خوانده‌ام مگر چقدر باید داستایوسکی بخوانیم او چیزی ندارد به من بدهد... اما جین برنده جایزه پولیتزر تمام کتاب‌های دیکنز را برای نوشتن رمانش زیر و رو می‌کند.
دوست من، تو برای داستانت زحمت زیادی نکشیده‌ای فقط از استعدادت استفاده کرده‌ای تو اگر می‌خواهی تاریخ را سرسری بگیری این سرسری گرفتن باید داستانی باشد. شاید  خیلی بهتر می‌شد اگر تحقیق را جدی می‌گرفتی و می‌رفتی و تاریخچه‌ی ساختن مستراح را در ایران می‌خواندی و می‌دانستی که وقتی اولین‌بار در تبریز مستراحی در خانه‌ای ساخته شد چه شیونی  به پا کردند. مستراح جایی کثیف و نجس بود و...
نه من همه‌ی داستان را نمی‌گویم. خودت برو و برای این فکر بکری که به ذهنت رسیده زحمت بکش فقط این را بدان که ما بی‌خودی به سرتاپای سرزمین‌مان نمی‌شاشیم... بعد شاید بررسی به نیازهای انسانی که در طول تاریخ نادیده گرفته شده نیازهای انسانی به جز خوردن، آن‌وقت می‌توانی شخصیتی در داستانت بیاوری مثلا که می‌خورد ولی نمی‌داند کجا خودش را خالی کند...
چند وقت پیش این‌جایی که من هستم مسابقه دوی بود. مردم شهر سالی یک‌بار برای خودشان برنامه‌ای دارند پیر وجوان زن و مرد می‌دوند. دیدم قدم به قدم برای آنها مستراح به اصطلاح ما صحرایی گذاشته‌اند و بطری‌های آب...
نمی‌خواهم دور بیفتم از داستان تو... فکر خوب و عالی می‌تواند با یک پرداخت کاهلانه ارزش خود را ازدست بدهد. طاعون را فقط  فکر رمان نیست که بالا می‌کشد، روابط ساختار کار و فضاسازی عالی آن‌را ماندگار کرده است.
تو در چه مدرسه‌ای شنیده‌ای یا دیده‌ای که مدیر یا معلم مدرسه به فراش مدرسه بگوید «فراش»؟ این ساده‌ترین نکته‌ای‌ست که من می‌گویم تمام فراش‌ها اسمی دارند یا به آن‌ها «بابا» می‌گویند .
خوشبختانه این فکر در این وبلاگ به اسم خود تو ثبت شده زمان و زحمت زیادی لازم است تا این طرح عالی به شکلی بدیع نوشته شود بدیع و زیرکانه ودقیق. روی دیالوگ‌ها باید کار کنی (رفتار آقای مدیر باید نشان بدهد که مدیراست نه اینکه تو توی دیالوگی او را معرفی کنی) توضیح واضحات ندهی و نیز از ساده‌نویسی که حسن دیگر نوشته‌ی توست دست برنداری.
خسته نباشی     
منیرو روانی‌پور

+ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت6:4 منيرو روانی‌پور |
درباره‌ی داستان‌ها

شراگیم
این اقبال کمی نیست که آدمی دوستانی داشته باشد، دوستانی مثل تو، مثل ماهی، مثل نسرین، میلاد، آزاده و...
و زندگی در زمانه‌ای که اینترنت می‌تواند تو را در لحظه‌ای به دوستانت برساند شگفت‌‌انگیز است. همیشه وقتی می‌نشینم روبه‌روی کامپیوتر مبهوت این جهان و زیبایی انسانی  می‌شوم.
شراگیم
شمس لنگرودی در مصاحبه‌ای گفته است که ما ۱۲۴هزار شاعر داریم... من تا هشتادهزار نفرش را می‌دانستم اما این آخرین آمار است و تازه‌ترین.
با این خبر از خودم پرسیدم پس چه‌طور یک کتاب شعر بیش از هزار خواننده ندارد؟ فرق میان هزار و ۱۲۴ هزار صد و بیست و سه هزار است... خواننده‌ها کجا هستند؟ آیا کسانی که شعر می‌سرایند خیال نمی‌کنند که باید با اشعاری که در زمانه آن‌ها سروده می‌شود آشنا باشند؟
شراگیم
خانم گلی ترقی یکی از نویسندگان خوب ما داستانی دارد که حالا اسمش را فراموش کرده‌ام؛ اما حکایت، حکایت یک پرواز است. قرار است مسافران سوار تنها هواپیمای ایران ایری شوند که هست و می‌دانی هیچ‌کس مراعات نمی‌کند همه می‌خواهند خودشان به مقصد برسند همه می‌گویند: «من، فقط من!»
در جناح مخالف که موجب پراکندگی و گم‌شدگی ما شده است این سکتاریسم و خود محوری کمتر دیده می‌شود ما هیج انسجامی در مقابل سانسور و خط قرمزها نداریم چون همیشه خیال می‌کنیم «ما فقط ما باید سوار شویم»
شراگیم؛ از بچه‌های داستان‌نویس خواسته بودم که داستان‌های مورد علاقه خود را انتخاب کنند... این سؤال فقط برای این بود که بدانم چقدر کنجکاوی در میان نویسندگان جوان ما هست و چه‌قدر به خود حق می‌دهند که انتخاب‌کننده باشند.
فردیت و حق انتخاب دو روی یک سکه‌اند و می‌دانی که وقتی در فضایی زندگی کنی که انتخاب بهای سنگینی داشته باشد، تو از انتخاب هر چیز، خواه‌ناخواه سر باز می‌زنی.
«وقت نکرد‌ه‌ام و نمی‌شود انتخاب کرد و همه زیبا بودند و...»
همه این‌ها بهانه‌هایی است که ما را از رو در رویی با فردیت و حق انتخاب خودمان معاف می‌کند اما این‌همه البته عذر بدتر از گناه است...
کسی که نویسنده هست و بیش از سه ما ه داستان‌هایی را روی یک وبلاگ می‌بیند.
حتما باید این کنجکاوی را داشته باشد که آن‌ها را بخواند، توی ذهنش با آن‌ها بازی کند و حق انتخاب را برای خودش محفوظ نگه دارد. اما دُم خروس ما همین جاهاست که خودش را نشان می‌دهد همین وقت‌هاست که می‌بینیم  وحشت انتخاب کردن یعنی و حشت داشتن سلیقه‌ای از آن خود وحشت داشتن فردیت چه‌طور هستی امان را به سنگ‌واره‌ای از ترس ناخودآگاه  تبدیل کرده است.
چراکه تجربه تاریخی به ما می‌گوید که اگر از جمع (گله) جدا شوی نابودی به سراغت خواهد آمد - گرگ تو را خواهد خورد. تنبلی، نداشتن گستاخی لازم، دنبال نکردن آن‌چه خودت می‌پسندی، نداشتن فردیت مستقل همه این‌ها به کار نویسنده لطمه می‌زند...
شراگیم من با این نوشته، کارم را روی داستان‌های دوستان رسما آغاز می‌کنم و این را به تو بگویم که کوچک‌ترین دخالتی در انتخاب داستان‌ها نداشته‌ام. از حالا می‌خواهم داستان‌هایی را که خودم دوست دارم یکی‌یکی نام‌شان را بگویم و درباره‌ی آن‌ها حرف بزنم چون فارع از همه چیز به حق انتخاب خودم و فردیتم حرمت می‌گذارم.

+ جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت20:16 منيرو روانی‌پور |
شراگیم

شراگیم
داستان میلاد یک داستان واقعی است. روی وبلاگ نوشتن تنها راهی است که مانده .واصلا از ارزش کار نویسنده کم نمی‌کند... نمی‌دانم چرا به ما داستان نمی‌دهی! راستی دوستانی که برخی از داستان‌های مسابقه کولی‌ها راخوانده‌اند می‌گویند که: ما به ادبیات داستانی ایران امیدوار شده‌ایم...
به هرحال بحث مفصلی است اما تو چرا داستان نمی‌دهی؟ آها... کمی گستاخی، کمی جسارت و کمی فروتنی... می توانی بالاخره مرا هم آدم حساب کنی یانه؟ دلم تنگ شده بود برای نامه‌هایی که برایت می‌نوشتم  گفتم چندکلمه‌ای بنویسم.

+ جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت7:15 منيرو روانی‌پور |
نام پنج داستان و داستان‌نویس منتخب داوران

آن کبوتر غمگین               نسرين مدني
شاید آغوشت آرامم کند       انور حسن‌پور
شهرآشوب                       ت شبرنگ
چشمه                            علیرضا جاویدی
لباس آبی روی بند رخت      ژیلا

+ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت19:56 منيرو روانی‌پور |
زمان روی ما پا گذاشت

شمس لنگرودی:
‌«شعر به نظر می‌رسد کار آسانی است، آسان‌ترین کار است. یک مقدار ناراحتی خانوادگی می‌خواهد، اندکی درد دل، و سیگار و قلم. یعنی آنها تصور می‌کنند که همین قدر ناراحتی داشته باشند کافی است. فکر نمی‌کنند که شعر هم مثل موسیقی، مثل نقاشی یادگرفتنی است.»
[ادامه...]

+ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت4:9 منيرو روانی‌پور |
یادداشت‌هایی از کابل

می‌دانم چرا دلم می‌خواهد لیلی فرهادپور این مطلب را بخواند. شما هم بخوانید شاید با من هم‌عقیده شوید که از ماست که بر ماست.

+ یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:0 منيرو روانی‌پور |
تازه‌ها

خوب من هم مثل شما منتظرم که اسم داستا‌ن‌های انتخابی به دستم برسد. امروز تماس گرفتم نیویورک با دوستی که قرار بود از داستان‌ها پرینت بگیرد و برساند به دست آشور بانی پال بابلا. گفت تا دوشنبه باید منتظر بمانم.
اینجا «بررسی کتاب ویژه هنر و ادبیات» که هیجده‌سال است به همت مجید روشنگر چاپ می‌شود، منتشر شده. در این شماره داستان‌هایی می‌خوانیم از حسین نوش آذر، بیژن کارگر مقدم، جمال میرصادقی، پرتوی، نوری علا، زهره حاتمی، نوشین معینی کرمانشاهی و مجید روشنگر. داستان «کنترل از راه دور» من هم توی این شماره است که اگر بتوانم از سردبیر اجازه بگیرم آن را برای شما روی وبلاگ می‌گذارم.
کتاب «ناگفته‌ها یا چیزهایی که درباره‌اش سکوت کرده‌ام» نوشته‌ی آذر نفیسی هم مدتی است روانه بازار شده کتاب به انگلیسی است و تا به حال نقدهای متفاوتی درباره‌اش نوشته شده است همین شماره نیویورک تایمز مفصل درباره‌ی کتاب نوشته بود اگر انگلیسی‌تان خوب است و اطلاعات بیشتری می‌خواهید می‌توانید از گوگول کمک بگیرید.
«آسیه بین دو دنیا» رمانی از شهرنوش پارسی‌پور است که تازه منتشر شده رمان به فارسی است.

+ شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت5:52 منيرو روانی‌پور |
ارنست همینگوی

خوب همین امروز و فردا اسم سه داستان برگزیده‌ی مرحله‌ی نهایی اعلام می‌شود و بعد تازه اول کار من است با داستان‌های همه‌ی شما و اما فعلا برای دست‌گرمی از شما می‌خواهم که این جمله را به ضرب و زور لغت‌نامه هم که شده ترجمه کنید. لطفا دقت کنید که این حرف ارنست همینگوی است...

If a writer of prose knows enough about what he is writing about he may omit things that he knows and the reader, if the writer is writing truly enough, will have a feeling of those things as strongly as though the writer had stated them. The dignity of movement of the iceberg is due to only one-eighth of it being above water. The writer who omits things because he does not know them only makes hollow places in his writing.

از همین جا شروع می‌کنم:

+ چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت5:20 منيرو روانی‌پور |
پنجشنبه‌ها

هر پنجشنبه ميان شهر می‌گردم
و به جيب هر كس
پيراهن سفيدی پوشيده
نوار سياهی می‌زنم
و درگذشت عشق را تسليت می‌گويم
و او را از تقسيم دردهاش
با كسی كه دوستش دارد
بر حذر می‌دارم
و از او می‌خواهم
كابوس‌هايش را
بر تختخواب يكنفره ببيند.
                                

                                محمد حجتی 

+ دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت19:2 منيرو روانی‌پور |
بوی ناتمام

حمیدرضا سلیمانی:
عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابه‌لای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلم‌نی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلم‌نی چسبیدند، مثل سه‌پستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمان سیاه و درخشان دخترآبادانی از آن‌ور پیش‌خوان بهم دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز می‌كند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازک و تو دماغی بود. پیش‌خوان را دور ‌زد و بی‌تعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»

[...ادامه]
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:18 منيرو روانی‌پور |
بالای تعویض روغنی جلال

ساناز زمانی:
بوی عدسی خانه را برداشته. همه چیز ته کشیده  و سه روز است فقط عدسی می‌پزم. حیدر می‌خورد و صدایش هم در نمی‌آید. سرش را می‌اندازد زیر و وسط خوردن، آن‌قدر به عدس‌ها نگاه‌ می‌کند انگار دارد می‌شماردشان. می‌دانم به چه فکر می‌کند. انگار روی  پیشانی‌اش نوشته می‌شود. همه آن فکرها توی سر من هم هست.  مثل مگس  گیر کرده توی کاسه سرم. این چند روزه حیدر مچاله  شده...

[...ادامه]
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:8 منيرو روانی‌پور |
فردا

آزاده:
بسم‌الله‌ای گفت و تشت رو خالی کرد. تشت خالی رو که زیر شیر آب گرفت چنان محو آسمون توی زلال آب شد که فقط خنکی آبی که به پاهاش خورد اونو به خودش آورد. دستمال خیس رو با آب تشت خوب شست بعد پارچه رو طوری چلاند که احساس کرد جای انگشتاش، جزیی از نقش پارچه شده.

[...ادامه]
+ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت8:5 منيرو روانی‌پور |
سال 2009مبارک
کریسمس مبارک
+ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت7:49 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و هفتم)

امید:
من نویسنده‌ی داستان جنگل آرام هستم.
و پاسخ من به سوال‌های شما:
۱)هر متفکر و اندیشمندی دنیای ذهنی خودش را دارد. خواه فیلسوف باشد، خواه کارگردان سینما. هایدگر باشد یا هیچکاک. این ما هستیم که با دنیای ذهنی آنها آشنا می‌شویم و سود می‌بریم (سود یعنی چه؟ لذت؟ ارتقای سطح اندیشه؟ تعالی روح؟) به نظر من نویسنده کسی است که احساس می‌کند دنیای ذهنی‌اش به خودش و دیگران سود می‌رساند. من در مورد خودم چنین احساسی دارم.
۲)چند وقت است که می‌نویسم؟ احتمالا منظورتان انشا دوران راهنمایی و دبیرستان نیست. دقیق نمی‌دانم. نزدیک به سه ماه. داستان دومم است.
۳)بین ساعت ۷ تا ۹شب بهترین بازده را برای نوشتن دارم. اما متاسفانه شرایط زندگی به گونه‌ای‌ است که اغلب زودتر از ۱ شب نمی‌توانم بنویسم. هر شب که خسته نباشم و ذهن یاریم کند بین ۱ تا ۳ می‌نویسم.
۴)این ۴ تا: خاطره ما و خاطره. آرام. آن کبوتر غمگین. ما پنج نفر

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت9:32 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و ششم)

رویا بیژنی:
خانم جان! منیروی زحمتکش و مهربان! سلام
بارها خواستم جواب سوال‌های‌تان را با وجود وقت کم و درگیری غم نان بنویسم ولی همیشه‌ی خدا به‌خاطر نخواندن بعضی از قصه‌های این وبلاگ و مجبور به قضاوت نشدنم بابت داستان‌ها، دست نگه داشتم. با اینکه می‌دانم، بیشتر از اینکه چرا و چگونه می‌نویسیم‌امان برای‌تان مهم باشد اینکه کدام داستان را بر می‌گزینیم ، مهم‌تر است و کاش شما هم درک کنید سخت است بین این‌همه حرف این همه واژه این همه راز، تنها به چند مورد بسنده کرد و گذشت.
شرمسارم از اینکه نمی‌توانم پاسخگوی سوال آخرتان باشم، مثل اکثر خوانندگان‌تان.
من نقاشم خانم جانم! شعر هم می‌گویم، طراح دکور هم هستم، گاهی هم فکر می‌کنم داستان می‌نویسم و همه‌ی اینها را برای زنده ماندنم انجام داده‌ام. مشقات زندگی بسیارند خانم! اگر مامنی مثل اینها نبود، زنده نمی‌ماندم.
تمام لحظاتم قلم‌مو و رنگ است و واژه و واژه و واژه خانم جان!
یادم نیست داستان مختار عامویم چندمین داستان است چون من همه‌ی کارهایم
را (چه شعر چه داستان چه نقاشی) زندگی کردم؛ بی‌دروغ_ بی‌دروغ _ بی‌دروغ ...
و می‌دانم این یعنی رعایت نکردن اصل قصه‌سرایی، با این‌همه مصرانه رعایت نکردم تا زندگی _ من و آدم‌هایم رعایت شود... رعایت‌شان کردم، بی‌رعایت نویسندگی و ازین موضوع غمگین نیستم ، مایوس هم... چرا که می‌دانم هر نوشته‌ای مخاطب خاصش را پیدا خواهد کرد حتی اگر کج و کوله باشد و مهجور...
نوشتن، نقاشی، شعر برای من ساعت ندارد. دلم که شاد است، دلم که می‌گیرد، بهانه‌ی عمرم که می‌میرد، بومم را بر می‌دارم و رنگ می‌گذارم، کاغذ بر می‌دارم و دل می‌نویسم...
دل نوشتن خانمم! ساعت که نمی‌خواهد، می‌خواهد؟
اینها را نوشتم تا مثل همه‌ی خوانندگان _ اینجا احترامم را به سوالات‌تان نشان بدهم و شرمم را از بی‌وقتی روزگار و داستان‌های بی‌شمار.
اعتراف می‌کنم، من هرگز نویسنده نمی‌شوم اما مطمئنم آدمی موثر خواهم بود و همینم بس است.
تعظیم و احترام همیشگی‌ام پیشکش شما و حمیدرضای عزیز.
با احترام و ارادت: کمترین

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت9:2 منيرو روانی‌پور |
نیویورک تایمز و انتخاب کتاب‌های برتر سال 2008 - ترجمه بابک تختی

خنده خطرناک Dangerous laughter
(مجموعه‌ی سیزده داستان) استیون میل اوزر Steven Millhauser در مجموعه‌ای که پس از پنج‌سال منتشر کرده در ادامه‌ی شیوه پو و ناباکوف چیره دستی‌اش را در افسانه‌پردازی به خوبی نشان داده و دست به کشف جهان‌های موازی می‌زند که عمیق‌ترین عواطف و آرزوهای انسانی به ضد خود تبدیل می‌شود و چهره‌ی ددمنشانه‌ای پیدا می‌کند. میل اوزر به ویژه در ترسیم برزخ جوانی بسیار مهارت دارد. در داستانی که عنوان کتاب از آن برگرفته شده، جوانان در "مهمانی خنده‌ی"شومی شرکت می‌کنند. در داستانی دیگر دختر رنج‌دیده‌ای خودش را در اتاق زیر شیروانی تاریکش پنهان می‌کند. دوباره این تمثیل جان می‌گیرد که "در بطن این جهان جهان دیگری است، منتظر باشید تا زاده شود."

بخشش
تونی ماریسون
سرنوشت کودک برده‌ای که به مادرش واگذاشته شده به این رمان کنایی جان می‌دهد -کمی شبیه معماهای فاکنر و کمی شبیه لالایی‌های کودکانه. زن یتیمی که خانواده‌ی عجیب و غریبی را در اواخر قرن هفدهم آمریکا شکل داده. در کتاب ماریسون، کشاورزان و مشروب‌فروشان، ارباب و رعیت، سفیدان روزمزد و سیاهان برده در سرزمین افسانه‌ای امریکا، در شرایطی که قانونی وجود ندارد، در کنار هم زندگی می‌کنند و با هم درگیری‌های خشن و هولناکی دارند. سرزمینی که بهشت است و در عین حال زندان- تصویر ملتی که هویتش هم در موهومات جهان کهن ریشه دارد و هم در ترس و اشتیاق جهان نو.

هلند
جوزف اونیل

قصیده‌ی جذاب اونیل درباره  نیویورک –شهری که در سخت‌ترین شرایط به "قدرت ارزنده‌ی محافظت خدای‌گونه از مردمش"می‌نازد- از زبان هلندی سرمایه‌داری روایت می‌شود که امکانات ممتاز محله منهتن با رویداد یازدهم سپتامبر از میان می‌رود. وقتی همسر و پسرش به طرف لندن پرواز می‌کنند، او در شهر می‌ماند و با جهان فوق‌العاده سبکبال مهاجران هندی و آسیای جنوب شرقی آشنا می‌شود که غالبا به بازی کریکت مشغولند، و همچنین سرمایه‌گذاری را می‌یابد که آرزوهای گتسبی گونه دارد.

۲۶۶۶
روبرتو بولانو

بولانو، نویسنده‌ی خارق‌العاده شیلیایی که در سال 2003 در پنجاه سالگی در گذشت، مانند یکی از شخصیت‌های حیرت‌انگیزش، پس از مرگ در داستان‌نویسی مدرن به اوج شهرت می‌رسد. این آخرین کار او که سال 2004 به زبان اسپانیایی منتشر شده، در ادامه‌ی سنت رمان پلیسی است که البته با استفاده از دلشوره‌ها و نگرانی‌هایی که از آینده خبر می‌دهند، بسیار از آن فراتر می‌رود. رمان شامل پنج راوی مختلف است که هر کدام با شخصیت‌پردازی افسون کننده‌ای دنبال داستان خودشان هستند- استاد ادبیات اروپایی، خبرنگار سیاه‌پوست آمریکایی که مسئول پوشش خبری شهری در مرز مکزیک است که صدها زن جوان با قساوت تمام به قتل رسیده‌اند.

زمین نامانوس
جومپا لاهیری

تازگی‌های فرهنگی بسیاری در بررسی دقیق روزگار مدرن بنگلادشی-آمریکایی‌ها وجود دارد. بسیاری از این آدم‌ها که در دانشگاه‌های شرق آمریکا مشغول هستند و تقلا کرده‌اند در مناطق پولدارنشین جا بگیرند، نمی‌توانند از سنت‌های جاری در کلکته دل بکنند. جومپا لاهیری با همدلی هنرمندانه در داستانی پر کشش شخصیت‌های زنده‌ی گوناگونی - جوان و پیر، مرد و زن، واقع بین و متوهم-آفریده، به شیوه‌ی رمان‌های کلاسیک رئالیستی: تنهایی، غربت و اختلافات خانوادگی.

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت5:28 منيرو روانی‌پور |
زنی به نام فرزانه

باید درباره فرزانه طاهری حرف بزنم. وقتی می‌گویم «باید» حتما مقصودی دارم. چون من از هر چه «باید» و «نباید» است بیزارم.
[...ادامه]

 

+ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت22:59 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و پنجم)

ا- اله‌دادی:
می‌نویسم تا یادم نرود زنده‌ام.
از وقتی دلم گرفت شروع کردم به نوشتن. و این دل‌گرفتگی ۷-8 سال قبل بود. این داستان 30 من بود. فعلا که خیلی وقت است نمی‌نویسم اما قبل هم برنامه‌ی منظمی نداشتم. دل آدم هم مگر نظم می‌گیرد!؟
همه‌ی داستان‌ها چون از تلاشی خالص می‌آیند خوبند.

+ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت8:14 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌ و سوم)

فرهاد:
دوستان عزیز سلام و خسته نباشید.
اول: چرا می‌نویسیم، سوالی که دوست دارم پاسخ آن را من هم بدانم، از زبان آن کسانی که داستان‌های‌شان را بر روی خاک و یخ نوشتند و باد و آب شد و چه خون‌دلی خوردند تا توانستند به زور آتش سفالینه‌اش کنند و بر دیوارها بنشانند تا بنویسند.
و از زبان کسانی که داستان‌های‌شان را دیروز با قلم و دوات و امروز با رقص انگشتان بر صفحه‌ای پر کلید، کلمه به کلمه می‌نویسند تا بنویسند.
و از زبان کسانی که فردا شاید داستان‌های‌شان را بر رویای آدمیان می‌نویسند تا بنویسند.
من هم دوست دارم پاسخ را بدانم.
دوم: این اولین داستان مکتوبم بود.
سوم: واقعا این را نمی‌دانم که کی می‌نویسم.
چهارم: از داستان‌ها، همه زیبا هستند چون همه داستان هستند.

+ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت9:37 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌ و دوم)

سمیرا:
با عرض سلام و خسته نباشید.
۱- چرا می‌نویسید؟ می‌نویسم چون من هم هستم.
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ از وقتی 12 سالم بود می‌شود 16 سال. به طور جدی دوسال. «دیوار» و «ماندلا» اولین داستان‌هایی هستند که نوشته‌ام.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ نه. اصلا. برنامه‌ی منظمی ندارم و معمولا وقتی می‌نویسم که کلمات به قدری در ذهنم قیقاج رفته‌اند که اگر نوشته نشوند طاقتم طاق می‌شود.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: من قادر به انتخاب 5 داستان نبودم. ببخشید!

+ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت8:11 منيرو روانی‌پور |
یک یادداشت

مجبوریم هر چند موقت، بخش کامنت‌ها را به طور کلی ببندیم. فحش‌هایی که به این و آن می‌دهند و کامنت‌هایی که حتی معلوم نیست مخاطبش کیست وقت و توان ما را می‌گیرد. دوستان نویسنده نظرات و حرف‌های خودشان را می‌توانند از طریق ایمیل کولی‌ها (kooliha@gmail.com) به ما بگویند.

+ شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:32 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌و یکم)

ساناز اقتصادی‌نیا:
۱-چرا می‌نویسید؟ این سوال‌تان را دوست ندارم. درست مثل این است که کسی از من بپرسد چرا راه می‌روی؟ یا چرا لباس می‌پوشی و یا چرا رو به ‌روی آینه به خودت نگاه می‌کنی؟ حقیقتا من کار دیگری به غیر از نوشتن بلد نیستم. نه بلدم نقاشی کنم و نه فروشندگی. شاید اگر کار دیگری بلد بودم درآمد بهتری هم نصیبم می‌شد.

[...ادامه]
+ شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:6 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیستم)

رستم جهانگشا:
1- چرا می‌نویسید؟
سال‌های زیادی از نوشتن فرار کردم. می‌ترسیدم نویسنده شوم. می‌ترسیدم زندگی‌ام فلاکت‌بار شود. دلم می‌خواست انسان علم‌گرایی باشم که سفر می‌کند، خوش می‌گذراند و...
دوران دانشگاه خیلی‌ها ادای شاعرها و نویسنده‌ها را در می‌آوردند تا دل کسانی را به‌دست آورند اما من همیشه آن حس لعنتی را در خودم سرکوب می‌کردم.

[...ادامه]
+ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت8:41 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش نوزدهم)

مصطفی فرامرزیان:
با سلام و احترام
من به مرگ مولف اعتقاد دارم. بنابراين زياد توجيه نشدم چرا اين سوال‌ها را می‌پرسيد. اما خب... اينجا يک كارگاه است و قرار است كار گروهی انجام شود. پس احتمالا دليل موجهی پشت اين كار وجود دارد.
1- شايد نوشتن را دوست دارم. شايد دنبال كشف يک چيزهای تازه‌تر (كشف و شهود) باشم. شايد از لذت خلق كردن لذت می‌برم. شايد...
2- خيلی‌وقت است. از كودكی تقريبا. اما اولين داستان حرفه‌ای را ده دوازده سال پيش نوشتم. نمی‌دانم چندمين است. چون خيلی داستان داشته‌ام. البته يک مجموعه داستان در دست چاپ هم دارم.
3- وقت خاصی كه نه، هر وقت حس كنم يا فكر كنم كه بايد بنويسم يا حس نوشتن داشته باشم می‌نويسم.
4- ...

 

+ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت7:24 منيرو روانی‌پور |
جدول امتیازدهی مشارکت‌کنندگان

 

[...ادامه]
+ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت13:44 منيرو روانی‌پور |
دوستان نویسنده

لطفا حتما به سئوال‌هایی که پرسیده شده جواب بدهید. به هرحال تا وقتی تمام جواب‌ها به دست ما نرسد اقدام نهایی در مورد انتخاب داستان‌های برتر انجام نخواهد گرفت. بخصوص پنج داستان انتخابی خود را حتما باید نام ببرید، اگر نمی‌توانید علت آن را حتما ذکر کنید. این سئوال‌ها از تمام کسانی پرسیده شده که برای کولی‌ها داستان فرستاده‌اند...
شما فقط فکرش را بکنید اگر ده یا پانزده سال دیگر برنده یک جایزه جهانی شدید آن‌وقت برمی‌گردید به این سال‌ها و می‌بینید که ای داد و بیداد اولین مصاحبه‌اتان با کولی‌ها بوده...

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت23:1 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش هفتم

آزاده:
سلام خانم روانی‌پور
ببخشید اگر دیر شد ولی عذر مرا قبول کنید چو ن واقعا مشغولم. لیست انتخابی من:
کلاغ. زری مو طلا. کتانی. چشمه. رومبا. منیژه. ما پنج نفر. آرام. دل‌دل. داستان ماهی طلایی. ماندلا. پیراهن نو. شاید آغوشت آرامم کند. ماهی. چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند.

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت22:28 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش ششم

آرمان:
سلام و احترام به خانم روانی‌پور و گروه کولی‌ها
امیدوارم مرا به خاطر تاخیر در انتخاب داستان‌ها ببخشید.
"توی آینه زل زدم. به خودم، به موهای خرمایی رنگی كه تا روی شانه‌هایم غلتیده بود. به سینه‌هایم كه درشت‌تر از همیشه شده بودند و آبدارتر، به چشم‌هایم كه از اشک‌های فرو غللتیده بر گونه‌ها و صورتم سرخ شده بود...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت8:25 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دوازدهم)

علی‌رضا جاویدی:
سلام خانم روانی‌پور، جواب سوال‌ها به ترتیب:
1- نمی‌دانم. نوشتن دنیای جدیدی است که در کنارم بود اما آن را نمی‌دیدم. شاید تنها راهی باشد برای شناختن. تازه آن را آغاز کرده‌ام. دوستش دارم.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:38 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش یازدهم)

مجتبی صولتی:
سلام. امید‌وارم حالتون خوب باشه. سوالاتی که خواسته بودید پاسخ دهیم، جواب‌های مشخصی دارند!چرا می‌نویسید؟ چون لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست. من خواستم نویسنده شوم تا وقتی که مردم می‌پرسند، آقای صولتی شما کارتون چیه؟ بلند پاسخ بدم: من نویسنده‌ام آقا!
چند وقت است که می‌نویسید؟ یک‌سال. دو داستانی که فرستادم، ده و یازدهمین داستانی بود که نوشته بودم. یعنی در آن زمان جدیدترین داستان‌هایم.
در چه ساعتی از شبانه‌روز می‌نویسید؟ شب‌ها! چون آرام‌تر است. اما وقتی که یک طرح به ذهنم می‌رسد در هر ساعتی از شبانه‌روز که تنها باشم به آن فکر می‌کنم.
پنج داستان انتخابی خود؟ نمی‌توانم این کار را انجام دهم چون سخت درگیر امتحانات میان‌ترم دانشگاهم هستم. البته اگر وقت آزاد هم داشتم باز هم این کار را انجام نمی‌دادم.
 ارادتمند شما.

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:20 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دهم)

ز- ط:
۱- چرا می‌نویسید؟ گاهی چیزهایی بیخ گلویم گیر می‌کند که کاری‌شان نمی‌توانم بکنم. فکر کردم بنویسم‌شان شاید خلاص شوم. وگرنه خواندن را از نوشتن بیشتر دوست دارم. چه اینکه نوشته‌های تنبل‌هایی مثل من تکرار مکررات است.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:10 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش نهم)

آرزو:
سلام...
خسته نباشید...
چون داستان من (تا این لحظه) بین برگزیده‌شدگان نبود نمی‌دانستم که باید به این سوالات جواب بدهم یانه؟ در هر صورت می‌نویسم... چون می‌خواهم در فصل‌های بعدی مسابقات کولی‌ها هم باشم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:5 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش ششم)

علی زوارکعبه:
۱-چرا می‌نویسید؟برای اینکه آدم تنبلی هستم و نمی‌توانم کارهای بدنی انجام دهم
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ قریب به یک سال، شاید هفت یا هشتمین داستان.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ معمولا نیمه شب‌ها و نه خیر برنامه‌ی منظم کاری ندارم.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: من اصلا قادر به انجام چنین کاری نیستم. تمام داستان‌ها را خواندم ولی قضاوت تقریبا برایم غیر ممکن است، مرا از سوال آخر معاف کنید لطفا.
با احترام

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت3:22 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش پنجم)

نسرین مدنی:
سلام
جواب سوال‌ها به ترتیب: 
۱-چرا می‌نویسید؟ از نوجوانی تا حالا دو چیز از نان شب برای من واجب‌تر بود حتی به قیمت کتک خوردن: کتاب خواندن به قیمت تا صبح بیدار ماندن و دعواهای مادر را به جان خریدن و کتاب را رها نکردن به قیمت کتک خوردن از برادر...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت2:21 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش پنجم

زامیاد:
خانم روانی پور عزیز سلام
بالاخره داستان‌ها را خواندم و انتخاب کردم. قبل از هرچیز باید بگويم تجربه فوق‌العاده‌ای بود. اینکه ۵۱داستان از نويسندگان مختلف را بخوانم و از میان فضاهای رنگارنگ، تنها ۱۵ تای آنها را انتخاب کنم.

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت15:45 منيرو روانی‌پور |
باز هم یکشنبه‌ی غمگین (موسیقی متن)

سیاوش:
می‌خواستم همه‌ی اجراهای آهنگ یکشنبه‌ی غمگین را گردآوری کنم که با دیدن لیست ویکیپدیا جا خوردم. از ۱۹۳۵تا اکنون بیش از ۵۰ بار این آهنگ توسط افراد مختلف بازخوانی شده. فهرست دیگری این تعداد را ۷۹ می‌داند. به هر روی با سختی بسیار توانستم موسیقی متن فیلم (Original Sound Track) را بدست بیارم و آپلود کنم. این ۱۷آهنگ را دانلود کنید و لذت ببرید. لطفا خودکشی نکنید.

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت10:36 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش چهارم

ميلاد:
«هیچ‌چیز مثل بردن اسکار، مرا از نظر اخلاقی منزجر نمی‌کند.»‌ـ‌لوییس بونوعل.
من داوری نمی‌کنم. من از داوری خوشم نمی‌آید. من هیچ حقی ندارم که داستان کسی را انتخاب یا حذف کنم. من فقط داستان‌ها را می‌خوانم و نظرم را می‌گویم. کاملا سلیقه‌ای. سلیقه‌ها وقتی کنار هم قرار بگیرند و نکات مشترکی داشته باشند، شاید بشود جدی‌تر به‌شان نگاه کرد... تازه آن هم شاید، چون تاریخ هنر و ادبیات بارها و بارها خلافش را ثابت کرده است. آیا به راستی کسی هست که شایستگی داوری را داشته باشد‍!؟

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت7:38 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش سوم)

داود علی‌زاده:
- چرا می‌نویسید؟
نمی‌دانم چرا جواب دادن به این سوال‌ها مرا به یاد امتحان‌های مدرسه می‌اندازد. انگار دوباره روی یکی از نیمکت‌های زوار در رفته دبستان "مرآت" نشسته‌ام و خیره‌ام به سوال‌های امتحانی. بی‌آنکه مراقبی باشد که صدای راه رفتنش اعصابم را به هم بریزد و بدتر از آن با نگاه خشکش دلم یک‌باره بریزد. گاهی به بهانه فکر کردن ته خودکار آبی‌ام را می‌جوم. گاهی با انگشتانم سرم را می‌خارانم. گاهی به چشمم زاویه‌ای می‌بخشم و اطرافم را نگاه می‌کنم...

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت7:17 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دوم)

فرزانه مهران:
۱- می‌نویسم برای:
- آنكه هركس را رسالتی باید. و من این‌گونه شاید بتوانم گوشه‌ای از این رسالت را بر دوش بگیرم.
- آنكه نوشتن را دوست دارم و به آرامش می‌رسم.
- آنكه خوانده شوم.

[...ادامه]
+ شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت16:1 منيرو روانی‌پور |
یکشنبه غمگین

ارشیا آرمان:
در اروپای پيش از جنگ جهانی دوم و در دورانی که مرز بين کشورهاى اين قاره هنوز کم‌رنگ بود، هنرمندان بسياری از شهری به شهر ديگر می‌کوچيدند.
اين آوارگی هنرمندانه، سنتی رمانتيک بود. بر طبق اين سنت به‌جا مانده از عهد رمانتيک‌ها، هنرمند خود را تنها وقف کارش می‌کرد و چيزهای ديگر، مثل زندگی خانوادگی، شغل يا حتی وطن را چندان جدی نمی‌گرفت...

[...ادامه]
+ شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت12:36 منيرو روانی‌پور |