تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
مقدمه (سلام کولی‌ها)

1

شراگیم، کامپیوترم را آورده‌ام توی حیاط پشتی و زیر درختان صحرایی می‌نویسم در مسیر بادی که می‌وزد و سبزینه‌های درخت‌ها را روی سرو صورتم می‌ریزد. می‌خواهم با تو درباره کلاس‌های قصه‌نویسی حرف بزنم. من میرصادقی این سال‌ها را نمی‌شناسم اما اگر بخواهی از کسی حرف بزنم که نامش جمال‌میرصادقی بود و کلاس‌های قصه‌نویسی شورای‌نویسندگان را اداره می‌کرد باید بگویم که بسیار سخت‌گیر بود و هرگز محض خوشایند کسی از داستانی تعریف نمی‌کرد. خیال می‌کنم سال 1360 بود که من وارد این کلاس شدم- دوم اردیبهشت‌ماه سال 1360 - یعنی روزگاری که از حافظ حرف زدن موجب خنده فعالان‌سیاسی می‌شد و اگر کسی از داستان و یا شعر حرفی می‌زد خودش را مضحکه این و آن می‌کرد. اما در شورای‌نویسندگان که اغلب شرکت‌کنندگان در آن به خاطر آشوب انقلاب بیکار و بازنشسته و یا بازخرید شده بودند کسانی می‌آمدند که عشق به داستان‌نویسی و شعر آنها را دور یکدیگر جمع کرده بود. برای من آنجا مرکز زندگی بود جایی که به داستان‌های کسانی گوش می‌دادم که تازه با آنها آشنا شده بودم داستان‌های حسن‌اصغری، منوچهر‌کریم‌زاده، هوشنگ‌عاشورزاده و همان‌جا بود که عدنان‌غریفی را دیدم و حسین‌منزوی و یک بار هم سیاووش‌کسرایی و با هانیبال‌الخاص دوست شدم و جلال‌سرفراز و داود‌سرفراز را شناختم و نیلوفر‌قادری‌نژاد و... سرانجام محمود‌دولت‌آبادی را یک روز آنجا دیدم که آمده بود برای دیدن کسی انگار...

می‌دانی آدم‌ها با هم فرق می‌کنند. یکی مثل من خوش دارد قبل از چاپ داستانش را برای هرکس که می‌بیند بخواند و با صدای بلند هم بخواند چون من وقتی داستانم را باصدای بلند می‌خوانم جایی را که خوب در نیامده نمی‌توانم خوب بخوانم این است که دور بر آدمی مثل من حتماً باید کسی باشد. این‌جور کلاس‌ها به نویسندگانی مثل من کمک می‌کرد و می‌کند تا کارم را درست‌تر و دقیق‌تر بنویسم. البته زمانه خیلی عوض شده و شاهد بودم که در جلسات قصه‌نویسی این سال‌ها یک بده‌بستان ادبی برقرار نیست و تنها نفر و نفرکشی است و تائید و تکریمی که نتیجه عریانش را ما می‌بینیم. خیلی‌قت است که در تنهایی و با صدای بلند برای خودم داستان می‌خوانم و به صدای خودم مثل یک شنونده داستان و یا خواننده داستان گوش می‌دهم. همین هفته پیش، پنج داستان را برای دو تا از دوستان نویسنده‌ام فرستادم... می‌دانی دنبال یک کلمه یک جمله کوتاه این‌قدر می‌دوم تا سرانجام موفق شوم آن‌را در داستان جا بیندازم... حالا خیلی بیشتر به خودم سخت می‌گیرم راستش باید از کهن‌باوران تشکر کنم که این لج بازی و توان ماندن و کار کردن را باحماقت‌های خود به من دادند. همیشه به خودم می‌گویم وقتی ابلهان بر سر بلاهت خود این‌قدر اصرار می‌کنند من چرا باید قلم را زمین بگذارم و کاسه "چه کنم چه کنم" به دست بگیرم‌؟ در تمام مدتی که به شورای‌نویسندگان می‌رفتم یک داستان هم نخواندم. آن روزها جمال‌میرصادقی می‌گفت داستان‌های تو هنوز داستان نیستند و خیال می‌کنم درست هم می‌گفت اما لحظه‌ای نشد که او به شور و اشتیاق داستان شنیدن و داستان‌نویسی من تردید کند... آن روزها می‌توانستی در این نشست‌ها دوستان هنرمند خوبی پیدا کنی کسانی که من هنوز خاطره آنها را با خود دارم کسانی که همواره جانشان را گرامی می‌دارم و به خاطر همه‌ی چیزهایی که از آنها آموخته‌ام سپاسگزارشان هستم.

شراگیم دوست عزیز و جوان من، فکر کن اگر درِ دانشگاه‌ها به روی نویسندگان ایرانی بسته نبود به روی دولت‌آبادی به روی جمال‌میرصادقی، اسماعیل‌فصیح، براهنی و نسل بعد از آن‌ها که هرکدام آواره یک دیار شدند... فکر کن اگر آذر‌نفیسی نه در دانشگاههاپکینز که در دانشگاه‌تهران درس می‌داد؟ اگر گلی‌ترقی، شهرنوش‌پارسی‌پور می‌توانستند تجربه‌های خود را با دانشجویان قصه‌نویسی در میان بگذارند؟

2

شراگیم، نادیده گرفتن تجربه بشری بلاهت است. جباریت و بلاهت دوقلوهای به هم چسبیده‌ای هستند که به محض جدا شدن از یکدیگر نابود می‌شوند. جباریت خاص حاکمان شیاد نیست. حاکمانی که از گرسنگان می‌گویند و کیسه خود را پر می‌کنند گاهی دوربرمان آدم‌هایی می‌بینیم بسیار ساده  و بسیار مهربان اما کمی اگر نزدیک‌تر شویم به بلاهت و جباریت درون آن‌ها پی می‌بریم. فروید در کتاب ملالت‌های‌تمدن می‌گوید: خیلی‌ها اگر فرصت به دست آورند، شناگر ماهری هستند. می‌گوید: درنده‌خویی سقف ندار... آری همه حرف‌های تو را با سهیل خوانده‌ام و نیز جمله تاسف‌بارت را که می‌گویی "اگر زبان ما را بتوانند نابود کنند پس این زبان زبان نیس..." دوست جوان من، بلاهت و جباریت خیلی از زبان‌ها را نابود کرده است زبان‌هایی که دیگر اثری از آن‌ها نیست و فقط می‌توانی در کتابخانه‌ها الفبای آن‌ها را پیدا کنی و در بخش‌های زبان‌شناسی داشگاه‌های معبتر... روزگاری حماسه گیل‌گمیش به زبانی سروده شده و اینک من و توی داستان‌نویس از آن زبان هیج نمی‌دانیم. کمی دورتر از گوراب نزدیک شیراز اگر به مقبره کورش سر زده باشی و هنوز آن ستون دزدیده نشده باشد می‌توانی جمله‌ای ببینی که به زبان ایلامی نوشته شده. دوست عزیز، ترانه‌ها رقص‌ها و زبان‌ها از دست رفته‌اند. پس این خطر، خطر نابودی زبان مادری ما جدی است و وقتی ببینی که مراکز زبان فارسی در تمام دانشگاه‌های معتبر دنیا بسته شده و از سرزمین ما جز شعارهای کلیشه‌ای و ادعاهای ضد بشری چیزی در رسانه‌های جهان نیست. ما نباید با رد تجربه کسانی که پیش از ما کار کرده‌اند، بی‌آنكه هنوز کاری کرده باشیم به بیماری مسری بی‌دانشی دامن بزنیم. روزگاری با لباس محلی یکی از مناطق جنوب به آن‌جا رفتم و تمام زن‌ها خیال می‌کردند که من لباس تاجیکی یا قفقازی پوشیده‌ام. امیدوارم به این باور رسیده باشی که لباس هم نوعی زبان است همان‌طور که رقص، همان‌طور که رنگ… ما هرگز به جلسات شورای‌نویسندگان کلاس قصه‌نویسی نمی‌گفتیم و نیز به جلساتی که با گلشیری داشتم و با دوستان دیگر در بوشهر یا شیراز یا مشهد یا کاشان… در فرهنگی که نویسنده و هنرمند را به گوشه‌ای می‌رانند من به دنبال روزنه‌ای می‌گشتم و می‌گردم. فرهنگ حاکم، اندیشمندان و هنرمندان را در سیستم تواب‌سازی خود می‌چرخاند و یا به گوشه‌ای می‌راند تا منفغل شود و خاک بخورد… دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی ما زیر و لابلای غبار حماقت و کسالت دارد مدفون می‌شود چون نفس تازه‌ای نیست چون راه بر همه بسته است برای همه کسانی که می‌توانند این لایه‌های غبار را پس بزنند.

این‌جا کلاس‌های داستان‌نویسی توسط نویسندگانی در رده‌های مختلف تدریس می‌شود، نویسندگانی که یکسان نمی‌نویسند و یکسان نیستند اما همه ضد جنگند و با واژهای خود به جنگ خشونت می‌روند .چرا می‌گویی "میرصادقی نامی؟" مثل سال‌ها پیش که برخی از نویسندگان تازه دست به قلم محموددولت‌آبادی را زیر سئوال می‌بردند بدین خیال که خود را بالا بکشند ...من می‌دانم که گستره زبان و ادبیات گستر غریبی است. تو وقتی می‌توانی در باره کسی قضاوت کنی نه این‌که متلک بگویی که تمام کارهایش را خوانده باشی و دقیق بتوانی به همه بگویی که چرا می‌گویی مثلاً "میرصادقی نامی..." می‌دانم که می‌رنجی اما من دوستانم را این‌قدر دوست دارم که با آن‌ها تعارف تکه پاره نکنم. می‌دانی در دانشکده‌ادبیات‌تهران مثلا گلشیری، دولت‌آبادی، براهنی، میرصادقی و احمدمحمود... می‌توانستند تدریس کنند و هرکدام درحوزه کاری خود موفق باشند. حداقل در سرای بی‌کسی آدمی می‌تواند به این دلخوش باشد که کسی داستانش را می‌شنود ...اما البته اینترنت این هدیه نبوغ بشری این‌روزها کار را دگرگونه کرده اما طی حرف‌های آینده‌ام می‌خواهم به تو بگویم برای ما که در جامعه بسته‌ای زندگی می‌کنیم دور هم جمع شدن و زبان واژه‌ها را جدی گرفتن یک مبارزه است بر علیه بلاهت و جباریت.

3

شراگیم، ما به کمک اینترنت توانستیم یک گروه کوچک ادبی درست کنیم. همین دوستانی که کامنت گذاشته‌اند بدون این‌که به کسی بد و بیراه بگویند اعضای گروه ادبی ما هستند و من به یاد گروه کولی‌ها نامش را گروه اینترنتی کولی‌ها می‌گذارم.

شراگیم عزیز، دوستان من، از زمان سگ‌پاولوف سالیان سال می‌گذرد. حالا زمانه دی.‌ان.‌ا است و نقش ژنتیکی انسانی که خواهی‌نخواهی بر پیشانی‌نوشت ما حک شده... نه همه نمی‌‌توانند در کار داستان‌نویسی خلاق باشند. خلاقیت ادبی چیز دیگری است و راه و رسم اولیه کاری را دانستن چیز دیگر. برای نوشتن خلاقیت و استعداد لازم است اما کافی نیست. پشتکار هم باید باشد و تجربه زندگی و نیز همگامی با دانش بشری. و آزادی... آزادی... در فضای بسته و کور جان گرفتن و قد کشیدن آسان نیست. پس به همین خاطراست که منِ نویسنده‌ی جهان‌سومی می‌گویم نویسنده نمی‌تواند نسبت به دنیای پیرامون خود بی‌تفاوت بماند. گاهی استقلال نویسنده می‌تواند هم‌سنگ استعداد او باشد.

۴

می‌خواهم بنویسم و دستم می‌لرزد. این اولین‌بار است که راحت نمی‌توانم بنویسم. چون ناگهان به سال‌ها پیش رفته‌ام به سال‌هایی که حتی نمی‌توانستم کرایه‌خانه خود را بدهم و شیفته داستان‌گویی و داستان‌نویسی، آواره این دیار و آن دیار بودم. اصلا می‌توانم یک حکایت کوچک را قبل از این‌که به اصل مطلب برسم برایت تعریف کنم؟ حکایت مردی که سوار بر اسب بود و به پیاده‌ای خسته و وامانده رسید. اسبش را به او داد تا کمی استراحت کند. مرد بر اسب سوار شد و گریخت و صاحب اسب مات و حیرت‌زده فریاد زد: "این را هیچ کجا تعریف نکن تا آئین مردم‌داری در جهان بر نیفتد..." سال‌ها پیش روزی به نشر‌چشمه رفتم. حسن‌کیائیان جویده‌جویده و آرام به من گفت کسی شش تا چك شش هزار تومانی داده است که به تو بدهم تا بتوانی شش ماه راحت بنویسی و قسم خورد که او را نمی‌شناسد و از طریق واسطه‌ای این چک‌ها را گرفته است... شراگیم این همان حسن‌کیائیانی است که بعضی‌ها به شیوه انتشار کتاب‌هایش اعتراض می‌کنند؟ باور نمی‌کنم. من چک‌ها را گرفتم و او هرگز نه کتابی از من خواست و نه حرفی زد... شراگیم من نمی‌خواهم اسب را بگیرم و بگریزم. تصمیم گرفته‌ام حق‌تالیف تمام کارهایم را در ایران به کسانی بدهم که می‌نویسند و گاهی گرفتاری مالی دارند. این است که حالا حق تالیف کولی‌کنار‌آتش را به تو می‌دهم چرا که آقای علی‌رضا‌رمضانی پیغام داده‌اند و از من نامه‌ای خواسته‌اند که حق‌التالیف را بپردازند. امیدوارم آقای رمضانی این مطلب را بخواند. من هم سعی می‌کنم با او تماس بگیرم. خودت هم می‌توانی به نشر مرکز بروی و همین مطلب را به آن‌ها بگویی. شراگیم اگر کتابی این جا چاپ شد یا داستانی، من سهم نویسندگان جوان را کنار می‌گذارم. با خودم قرار گذاشته‌ام که ۱۰درصد از حق‌تالیف کارهایم را به کسانی بدهم که  مشتاق نوشتن‌اند.

شراگیم، خیلی مانده است که ذهنت سر و سامانی بگیرد اما لابلای نوشته‌های تو نویسنده‌ای طناز و سرکش خوابیده است... می‌دانم تو هم روزگاری به دیگری کمک خواهی کرد. همه این مشکلات حل خواهد شد و آن‌چه می‌ماند از من و تو، داستان‌هایی است که نوشته‌ایم و خاطراتی است که ساخته‌ایم.

داستانی را از توی وبلاگ‌ها انتخاب کرده‌ام که در پست جدید به آن لینک می‌دهم این اولین کار کولی‌ها خواهد بود امیدوارم کولی‌های قدیمی هم پا پیش بگذارند و دوباره وارد این بازی زیبا و دوست داشتنی شوند. بخصوص کولی‌هایی که کتاب‌شان چاپ شده و حالا نام و نشانی دارند.

5

نمی‌دانم این چندمین قافله کولی‌هاست که راه افتاده. از سال 1373 شرو ع کردم و تجربه به من می‌گوید که خیلی‌ها هنگام کوچ و در میانه راه  می‌مانند - راه گم می‌کنند و یا خسته می‌شوند. اما این نشست اینترنتی برای خودم هم تازه است. باید شکرگذار کسانی باشیم که فقط به شکم و زیر شکم فکر نکرده‌اند و مشغله ذهنی آن‌ها آرامش و ارتباط بوده است. نمی‌دانم موافق هستي که هر داستان را یک هفته روی وب بگذاریم؟ با دوستان دیگر هم هستم. فعلا خیال می‌کنم یک هفته‌ای - تا دو روز دیگر - تمام کسانی که به خانه ما سر می‌زنند داستان را خواهند خواند و اگر نظری داشته باشند خواهند نوشت بعد از نو وارد یک بحث دیگر خواهیم شد. من به دقت نظرات کولی‌ها را می‌خوانم و فراوان یادداشت کرده‌ام.

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت13:0 منيرو روانی‌پور |