داوری کار آسانی نیست. بارها دیالوگها راخواندهام و هنوز به قضاوت خودم مشکوکم. اما به هر حال باید انتخاب نهایی خودم را اعلام کنم. آزاده حرفهای درستی زده اما مستقیم به سؤال من جواب نداده است. عنصرنامطلوب به خود سؤال جواب داده و این در فرهنگی که همه به در و دیوار میزنند تا به سؤال اصلی جواب ندهند حسن بزرگی است. آرمان و زامیاد دقیق و جدی هستند و بخصوص حرفی که آرمان درباره دیالوگ میزند به تنهایی میتواند چند پست را به خودش اختصاص دهد. و یکنفر به شکل تکان دهندهای دیالوگها را به پایان رسانده. خوب من چه کار باید بکنم؟ در هرحالیکه میدانم میان نوشته همین دوستان دیالوگهایی هست که باید حذف شود. به هرحال یکنفر و آرمان انتخابهای اول مناند و عنصرنامطلوب و زامیاد انتخاب دوم و آزاده به خاطر کلی گویی و جواب ندادن به سئوال اصلی انتخاب سوم. از همه انها میخواهم که باز به من ایمیل بزنند تا بگویم کجا بروند و چه کتابی بردارند. البته یکنفر گفته است که من چیزی نمیخواهم.
در آذرماه۸۶ شبی از شبهای وبلاگگردی به این داستان رسیدم .خواندم و برای نویسندهاش{اثرانگشت} کامنت گذاشتم. جوابم را با یک کامنت زیبا داد. قول دادم که بیشتر درباره داستان با او حرف بزنم و خیلی طول کشید تا به قولم وفا کنم. بعد ازش خواستم داستان را از طریق ایمیل برایم بفرستد. فرستاد. علت اینکه مستقیم لینک ندادم این بود که کمی به شما دردسر بدهم... حالا دیالوگهایی را که در باقی داستان است مشخص میکنم. میبینید که روی نوشتن آنها دقت نشده. چیزی نشان داده نشده. مشتی کلمات بیجان که هیچ خلاقیتی در آنها نیست، و شخصیت داستانی ما را کامل نمیکند. چیزی دراین دیالوگها خلق نمیشود ...بدعتی در کار نیست .باید به خاطر داشته باشیم که در یک جمله میتوان بسیاری از کلمات را حذف کرد بدون اینکه به معنای جمله آسیبی برسد و نیز وقتی صحبت از احساسات است (emotions) باید آن را نشان دهیم با گفتن ارزش داستان را پایین میآوریم.
همانطور كه خیره نگاهم میكرد گفت: چی رو نباید؟ میخوام پسرم رو ببینم. تا این جمله از دهانش بیرون آمد فهمیدم كه میخواهد چه كار كند. دردسر بدی بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا این زن میخواست داخل یكی از تابوتها را ببیند. آرام جلو رفتم و گفتم: خانم برای من دردسر میشه، خواهش میكنم. زن همچنانكه به تابوت خیره مانده بود جواب داد: نه پسرم! هركی اومد چیزی گفت من گردن میگیرم. گفتم: آخه مادرجان! اینجوری كه نمیشه. مسئولیت اینجا گردن منه. خواهش میكنم. زن سرش را بلند كرد كه: پسرم! من از تهران اومدم كه بچهام رو ببینم. مسئولیت و این چیزا هم حالیم نمیشه. گیج شدم. پرسیدم: از تهران؟ مادر جان این تابوتها رو كه میخوان ببرن تهران. نمیشد همونجا ببینی؟ حالا دیگر كاملاً نشسته بود. حق به جانب جواب داد: بچه جون من یه مادرم. نمیتونم تا سهشنبه صبر كنم. این همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچهام اومده میخوام ببینمش. توروخدا بذار یه دقیقه ببینمش. فكر كن منم جای مادرتم. حرفم رو زمین ننداز. تورو جون مادرت. نمیدانستم باید چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفی دلم هم برایش میسوخت، اما دلم برای خودم بیشتر میسوخت كه باید توبیخ میشدم. گفتم: خب مادرجان اگه تهران ببینیش كه بهتره. اونجا بیشتر میتونی ببینش. چرا اومدی اینجا؟ هر چند خودم میدانستم كه دارم دروغ میگویم. ملتمسانه جواب داد: پسرم! من یه مادرم. نمیتونم صبر كنم. دلم برای بچهام یه ذره شده. میخوام ببینمش. تورو خدا بذار ببینمش. فقط یه دقیقه. تورو جون مادرت. لای منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمیكند شاید كوتاه میآمدم، اما میدانستم كه حتما گریه و شیون خواهد كرد. تا خواستم چیزی بگویم، سریع گفت: «قول میدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نمیدانستم باید چه كار كنم. این پا و آن پا میكردم كه بهانهای دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستی به سرم كشیدم. داشتم پیشانیام را با نوك انگشتانم میمالیدم كه گفت: «دور از جونت جوون! پسرم وقتی میرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. والیبالیست بود پسرم. وقتی رفت خودش رفت. نگفتم چرا میری مادر؟ حالا كه اومده میخوام ببینمش. میخوام ببینم پسرم چه شكلی برگشته پیش مادرش. ببین جوون! من پیرزن فقط برای این زنده موندم كه یه بار دیگه پسرم رو ببینم. توروخدا بذار ببینمش. من كه مثل خیلی از مادرا نتونستم عروسی پسرم رو ببینم. تورو جون مادرت بذار یه دقیقه پسرم رو ببینم.» دلم برایش میسوخت. میدانستم درِ تابوت را كه باز كند چه چیزی خواهد دید. خم شدم و آرام گفتم: «مادرجان! چیزی كه توی این تابوته ربطی به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن. ادامه ندادم. پرسید: «خب؟ بگو پسرم!» نمیخواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه دیدم ادامه دادم: «برادر منم كه پارسال آوردن میخواستم ببینمش. دیدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از دیدن پسرت. توی این تابوتها چیزی نیست كه پسر تو باشه. چند تیكه استخون و یه پلاك زنگ زده. همین.» لبخند كجی تحویلم داد كه: «خدا برادرت رو بیامرزه. پسر جون حق داری نفهمی. یعنی مادر نیستی كه بفهمی. مادرت چی؟ اون چی كار كرد؟» گفتم: «مادرم؟ مادرم خیلی ساله كه مرده. نبود كه ببینه.» آهی كشید و جواب داد: «خدا مادرت رو هم بیامرزه. خوش به حالش. هیچی برای یه مادر بدتر از این نیست. اینو من دارم بهت میگم. بیین جوون! تو و برادرت از یه خون بودین. اما حكایت مادر فرق میكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشیدم. شیره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توی دلم بوده. بزرگش كردم. هیچوقت خودتو با یه مادر مقایسه نكن. من این بچه رو به دندون كشیدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من میدونم كه پسرم الان سرومروگنده اینجا نخوابیده. پسرم اونقدر رشید بود كه توی این تابوتها جاش نمیشه. فقط میخوام ببینمش. فقط میخوام ببینم چه جوری برگشته. میخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. میفهمی جوون؟» بیاختیار سرم رو تكان دادم و تایید كردم. گفت: «جوون! امید منو ناامید نكن. روی یه مادر رو زمین ننداز. توروخدا بذار بچهام رو ببینم. قول میدم سروصدا نكنم. فقط یه دقیقه. توروخدا.» نمیدانم چه شد كه گفتم: «باشه مادرجان! فقط یه دقیقه. برای من دردسر درست میشه.» خوشحال شد و با تكانهای كج سرش قول داد. سرپا ایستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحتتر باشد، اما زیرچشمی نگاه میكردم. زن بلند شد و بسمالله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اینكه درون تابوت را دید خشكش زد و متعجب به درون تابوت خیره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه دیده كه اینطور مبهوت شده است. سر كشیدم. درون تابوت یك پلاك بود و مشتی خاك كه پایین آن ریخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روی تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف میزد به نرمی و با احتیاط بدنه تابوت را نوازش میكرد. حس بدی داشتم. چیزی آزارم میداد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقبتر رفتم، اما آرام نشدم. حس میكردم در این فضا بیگانهام، مزاحمم. بغض گلویم را گرفته بود. حس میكردم وجود من فضا را آلوده میكند. عقبگرد كردم و بهسرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدایی از صحبتهای زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روی زمین انداختم. بغضم تركید. نشستم.
همانطور که میبینیم در این قسمت بیشتر دیالوگ است ولی این دیالوگها داستان را پیش نمیبرند و اگر بسیاری از آنها حذف شوند به داستان لطمهای وارد نمیکنند. باید ببینم که شخصیت مادر میتواند اینهمه وراج باشد؟ کسی که تحمل چنین دردی را دارد خیلی نمیتواند حرف بزند... حرافی از ان کسانی است که دردی نکشیدهاند و میخواهند ادای یک مادر را در بیاورند. در سریالهای تلویزیونی ما فراوان از این دست شخصیتهای بیشخصیت حراف میبینیم. اینجور مادران - چه کسانی که بچههای خود را در جبهه از دست دادند و چه کسانی که عزیزانشان تیرباران شدند و میشوند- آدمهای حرافی نیستند. درد، آنها را به سکوتی سنگین عادت داده... اما مادران جلو دوربین البته از قماش دیگری هستند و تعدادشان بسیار اندک. مادرانبازیگر بدون دوربین حرکتی نمیکنند. مادرانی که از جان عزیزانشان مایه میگذاشتند تا به روی همه فخر بفروشند که ما، مادر شهیدی ... اینجاست که مادرِ ماکسیمگورگی آدم را دلزده میکند... برای هیچ مادری آرمان، گرامیتر از جان فرزند نیست. مگر اینکه آن مادر به قول امروزیها جو گیر شده باشد... هیچ ایدئولوژی جای فرزند را نمیگیرد. فضا خیلی باید غیرانسانی باشد که مادری فرزند خود را لو بدهد یا از دست دادن فرزند را بهانهای برای پیشبرد اعتقادات خودش کند .
در واقع سئوال اصلی این است: مادر چهجور شخصیتی دارد؟ چون ما با اینهمه حرف هنوز شخصیت او را نمیشناسیم. برای این کار باید از فیلمهای تلویزیونی دست برداریم و به میان مادرانی برویم که تجربه تلخ جنگ را پشت سرگذاشتهاند. با آنها حرف بزنیم یادداشت برداریم از حرفها، حرکات و قصههایی که میگویند... و بدانیم که شخصیتها میتوانند در مقابل یک عمل، عکسالعملهای متفاوتی نشان دهند اما هرجور که واکنش نشان دهند این واکنش باید باورپذیر و درست باشد .
(خوب مشق امروز این است: دیالوگهایی را که با رنگ مشخص کردهام بازنویسی کنید. اگر شما بودید این حرفها را چطور مینوشتید؟ کسی که بهترین جواب را بدهد میتواند برود یکی از کتابفروشیهایی که من میشناسم کتاب بخرد به حساب من.)
اگر نویسندهای قهرمان داستانش رئیسجمهور باشد و این شخصیت داستانی در یک جمع خصوصی بگوید که: قرار بوده مرا ترور کنند. من به عنوان خواننده فوراً میفهمم که نویسنده نه از شخصیتپردازی چیزی میداند و نه از دیالوگنویسی. چون سالها دیدن اخبار سیاسی و خبر گرفتن ازحاکمان کشورها این معرفت را به من داده است که بدانم رئیسجمهوری اگر قرار باشد ترور شود و این نقشه لو برود اول سخنگوی دولت رسماً آن را اعلام میکند وبعد نمایی از آقای رئیسجمهور را نشان میدهند که صحیحوسالم است و در دفتر کارش مشغول حل مشکلات مملکت یا مشغول بازی فوتبال مثلاً. مقصودم این است که دیالوگ حتماً باید به شخصیت داستانی بخورد... یا شخصیت داستانی به حرفهایی که میزند بیاید. برای نوشتن دیالوگهای مناسب و باور پذیر چه باید کرد؟
1- یک نویسنده خوب گوشهای تیزی برای شنیدن حرفهای مردم دارد. توی صفها، پارکها، تاکسیها و خیلی جاهای دیگر معدنی از گفتگوهای زنده و جاندار پیدا میکنیم. ماندن درخانه میتواند این امکان وسیع را از ما بگیرد. گوش دادن به حرفهای مردم و داشتن دفترچهای کوچک با خود که همیشه بتوانی یادداشت کنی. کلمات زیبا و جاندار، جملههای تکان دهنده و نو که مردم میسازند و بسیاری از وقتها میتوانیم ازآنها استفاده کنیم. و اگر میتوانید خریدن یک ضبط کوچک که دکمهاش را بزنید و پای صبحت آدمها بنشیند. با گوش دادن به حرفهای دیگران متوجه میشویم که مردم در دیالوگهای خود اصطلاحات عامیانه بکارمیبرند (slang) از ضربالمثلها استفاده میکنند و خیلی از کلمات را حذف میکنند کلماتی که طرف مقابل میفهمد گاهی جملهها را ناتمام میگذارند و خیلی از حرفها را بدون اینکه کلمهای بگویند با حرکت سرو دست و چشم و ابرو بیان میکنند در حال حرف زدن مکث میکنند گلویشان را صاف میکنند و یا به سرفه میافتند و ...Body language، با بالا و پایین آوردن تن صدا به نویسنده کمک میکند که داستان خود را دقیق و زنده روایت کند. پس نویسنده باید چشمانی تیز و بینا برای دیدن داشته باشد. نگاه کردن کافی نیست. ممکن است نگاه کنی و هرگز نبینی. بدون این ویژگی نویسنده فقط میتواند شرح بدهد. توصیفی در کارنیست و همه ما میدانیم نشان دادن اصل مهم داستاننویسی است و گفتن و روایت داستانی را بیبنیه میکند. به زبانی دیگر احساسات و انگیزههای شخصیتهای داستانی باید نشان داده شوند و یکی از نقشهای دیالوگ همین است.
2- خواندن داستانها و رمانها – نمایشنامههای مدرن. (همینگوی استاد دیالوگنویسی است. بکت دیالوگهای متفاوتی دارد و در غرور و تعصب میتوانید دیالوگهای درخشانی ببینید گفتگوهایی که درآنها شخصیت ساخته وحتی شکل فیزیکی آنها توصیف میشود. دیدن فیلمهایی مثل ناخداخورشید با آن دیالگوهای شگفتانگیز.)
3- گوش دادن به صدای کلمات - دیالگوهایی را که در داستان خود نوشتهاید با صدای بلند بخوانید میدانید آنجا که کار خراب است کلمات راحت شنیده نمیشوند دچارلکنت میشوید. ( خیلی خوب برای body language معادل فارسی پیدا کنید.)
۱
کلمه سالها پیش که شیراز گروه داستاننویسی منسجمی داشت دلخوریهایی پیش آورد که هم چنان ادامه دارد راوی میگوید -روزی از روزها دقایقی پیش از شروع جلسه به یکی از اعضای معبتر گروه گفته:setting داستان خوب نیست... عضو معتبر که نمیدانسته ستینگ یعنیچه تهتوی قضیه را در میآورد و به راوی میگوید حالا فعلاً راجع به اینجور مسائل حرف نزینم آنوقت خودش همچین که مینشیند از ستینگ حرف میزند و این کلمه را به نام مبارک خودش ثبت میکند. پسر دوازده ساله من دو هفته پیش امتحان ادبیات داشت و باید ستینگ رمانی را که خوانده بود کاملاً مشخص میکرد و میگفت که ستینگ رمان کجا به شخصیت و کی به پیش برد رمان کمک کرده... (این را محض اطلاع دوستی نوشتم که خیال میکند ما جهان سومی نیستیم). خوب وارد داستان میشویم تا بداینم نویسنده از چه شگردهایی استفاده کرده تا خواننده را در ماجرای داستان شریک کند و نقش مولف را کمرنگ سازد.
تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه ميكردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و ميخواستم به پايين نگاه كنم، اما ميترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصاً اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا ميدانست كي برميگردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرماندهاي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوتهايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوتها ايستاده بودم كه رسميتر جلوه كند. نظر فرماندهمان بود و تاييد شد.
از روی همین پاراگراف خیلی چیزها دستگیرمان میشود. میتوانیم ستینگداستانی را مشخص کنیم یعنی بدانیم که کی و کجا داستان دارد اتفاق میافتد همه ما میدانیم که کی؟ یعنی زمان داستان. زمان، دوره تاریخی، سال، ماه، هفته، روز و ساعاتی از روز را که صبح باشد یا ظهر یا نیمه شب و یا... به ما نشان میدهد. گاهی ستینگ داستانی در همان اوايل داستان گفته میشود و زمانی نویسنده جزئیات کی و کجا را در داستان پخش میکند. وقتی در جایی دور از پایتخت مجالی باشد برای اینجور مراسم و دژبانی و فرماندهای و... یعنی جنگ تمام شده و حالا دارند تشریفات را به جا میآورند... همه ما میدانیم که در زمانه جنگ فرصت اینجور نمایشها و یا تشریفات آنهم دور از نگاه مردم – نیست. مکان داستان کجاست؟ منطقهای، شهرکی دور از تهران اما مقصد تهران است پس داستان در کشور ایران اتفاق میافتد، در منطقهای مرزی. جنگی هم در کار نیست. ظاهراً کسانی نمیخواهند جنگ فراموش شود یا میخواهند ادای دینی کنند به کسانی که فقط پلاکی از آنها باقی مانده است و البته میتواینم حدسبزنیم که جوانها هم دیگر دل به جنگ نمیدهند. سربازی که دستشويی را بهانه کند و برود نمیتواند جنگ را دوست داشته باشد به هرشکلی در میرود. آیا سرباز به جانب زندگی میرود اگرکلمه بهانه را نداشتیم فکر میکردیم که به عنوان اعتراض به جنگ و آنچه گذشته سرباز به همه چیز میریند اما سرباز میترسد نمیخواهد آنجا باشد چون ما کلمه بهانه را داریم سرباز زندگی را دوست دارد. نحوه پوشش آدمها به ما میگوید که داستان در یک پادگان اتفاق میافتد اتاق هم در ندارد و هرکسی میتواند بگذرد و ببیند... واقعیت این است رازی در کار نیست همه میدانند چه خبر است اما رد میشوند. داستان شرو ع خوبی دارد حتی social condition را هم که جزء لاینفک ستینگ داستانی است همان اول به ما میدهد. در رفتن سرباز... و جمله فوقالعاده جالب راوی "من و تابوت ها را در آن اتاق گذاشته بودند". در این جمله راوی به ما میگوید که این تصمیم خودش نبوده که بیاید و اینجا بایستد مجبور شده عین تابوتها هیچ ارادهای از خودش ندارد و چه بسا اگر میتوانست در میرفت...
۲
نوشتن درباره ادبیات وقتی رگباری از خبرها از زادگاهت میرسد که هرکدام میتواند رمانی باشد لذت بخش است. خبرهای این روزها را اگر آرشیو کنید بعدها پی خواهید برد که چه گنجینهای در دست دارید. مصاحبه خبرنگار B.B.C با سه آیتالله، محشر بود... سه نفر را انتخاب کرده بود و بدون اینکه خودش وارد ماجرا شود آینهای روبروی ما گرفته بود تا ببینم. اما در این آینه خود ما هم هستیم پس مصاحبهشوندهی چهارمی خواننده است من و شما... و سئوال این است با این سه رگه فکری نویسنده ایرانی چکار میتواند بکند؟ آنجا اختلاف فکری هولناک است. برای همین آرامشی نمیتواند باشد. این افکار مثل سیارههای سرگردان دائم به هم میخورند و ایجاد انفجار میکنند... ما در درونمان دائم منفجر میشویم و این انفجار اگر به نابودی ما نیانجامد به خلاقیت نویسنده ختم خواهد شد .دوستی پرسیده است آیا کلمهای در فارسی داریم که معادل ستینگ Setting باشد. من یکبار دیگر این کلمه را باز میکنم بعد همه ما میتوانیم دنبال معادل فارسیاش بگردیم .ستینگ؛ زمان و مکانی است که داستان در آن اتفاق میافتد. برای بعضی از داستانها ستینگ بسیار اهمیت دارد و برای برخی دیگر نه.
۱ـ زمان، دورهتاریخی، سال، ماه، روز یا شب، ساعت داستانی)داستان چه موقعی اتفاق میافتد.)
۲- مکان، مکان جغرافیایی (آیا داستان در ماه اتفاق میافتد؟ در کره مریخ و یا مثلاً در لبنان، در غزه یا در تاکستانی در اورمیه؟ و یا...
۳ -وضعیت هوا، بارانی است؟ ابری است؟ صاف است؟ برف میآید و... WEATHER CONDITIONS. (هوا در داستانهای جکلندن در حد یک شخصیت داستانی عمل میکند.)
SOCIAL CONDITION- ۴ وضعیت اجتماعی رنگ و بوی بومی مثلاً شخصیتها چهجور لباسی میپوشند چه آداب و رسومی دارند نحوه حرف زدنشان با هم چطور است کردار و رفتارشان و... (مثال میزنم مارکز و دیگر نویسندگان آمریکای لاتین استاد در ستینگ داستانی هستند مارکز دهکدهماکوندو را با تمام آداب و رسوم و آدمهای مخصوصش خلق میکند. فاکنر هم ستینگ داستانی مشخصی دارد بخصوص در خلق جفرسون.)
اتمسفر یا MOOD داستانی: در اول داستان چه حسی به خواننده منتقل میشود؛ غم، شادی، بیتفاوتی، وحشت و... ستینگ داستان باید باورپذیر و کارساز باشد. خواننده نباید اسیر جزئیات به درد نخوری شود که او را خسته کند و نیز نویسنده نمیتواند آنقدر کلیگویی کند که نویسنده راه به جایی نبرد و گمراه شود. نویسنده در یک داستان با ستینگ مناسب به خواننده مجال میدهد که در داستان شرکت کند جزئی از داستان شود و مجال تحلیل و تخییل داشته باشد. خیلی خوب برگردیم به داستان خودمان:
همانطور كه شق و رق ایستاده بودم، دیدم كه زنی مسن با چادری مشكی به سمت ما میآید .محكمتر ایستادم. حدس زدم شاید از بنیاد یا جایی شبیه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهی به من انداخت كه مثل مترسك بالای تابوتها خشكم زده بود. خسته نباشید گفت و به ردیف تابوتها خیره شد. به برچسب روی تابوتها با دقت نگاه میكرد. بدون اینكه سرم را پایین بیاورم میدیدم كه لبانش میلرزد، یا شاید داشت چیزی زیر لب با خودش میگفت، شاید هم داشت تابوتها را میشمرد. به ردیفهای وسط رسیده بود كه ایستاد و جلوی یكی از تابوتها خشكش زد. چند ثانیه همانطور ایستاد و بعد خم شد كه پرچم روی تابوت را بردارد. با احتیاط و احترام تمام گفتم:"ببخشید خانوم. اما خودتون میدونیدكه؟ نباید به تابوت ها دست بزنین". سرش را بلند كرد و چنان نگاهی به من انداخت كه دوباره خبردار شدم.
دو تعریف از ایستادن در همین پاراگراف نشان از دو حس متفاوت دارد. سرباز که نماینده نسل بعد از جنگ است شق و رق میایستند چون خیال میکند که ممکن است کسی از بنیادی موسسهای برای بازدید بیاید... اما لحظه بعد راوی میگوید كه مثل مترسك بالای... وقتی مادر وارد میشود. لحن سرباز بیزاری از کار خودش را میرساند و نیز تاسفی که از دیدن مادر به او دست میدهد. سرباز میداند که زنی که آمده باید مادر باشد این را از خاطراتی که دارد و به ما مستقیم نمیگوید میفهمد. توصیف مادر در یک محیط نظامی از نگاه سربازی که سرش را حتی نمینچرخاند و از زیر چشم نگاه میکند خوب است اما با اولین دیالوگ خواننده میفهمد که نویسنده در این قسمت مهارتی ندارد و نقش دیالوگ را در داستان نمیداند.
۱
شراگیم، نپرس و نگو که چرا این داستان را انتخاب کردی و چرا لینک مستقیم ندادی. اگر صبر کنی در پستهای آینده توضیح میدهم و نظرم را هم در باره کامنتهای تو و تمام بچهها خواهم نوشت. فقط دلم میخواهد به دوست شاعرم بگویم که فقر، فضیلت نیست و گاهی درندهخوییاش از قدرت و ثروت بادآورده بیشتر است. و نیز از بیفرهنگی. بیشتر از هر طبقهای ما جوانان طبقه متوسط از خانههایمان بیرون آمدیم و امواج سهمگین انقلاب را به راه انداختیم و با همین موجاموج سیاسی خود نیز دستخوش گردابهای غریب شدیم... اما اگر روی وبلاگ اثرانگشت کلیک کنید در قسمت پیوندها و به بخش آرشیو داستانهای او بروید داستانی به نام سربدر گوش باران میخواند میبینید. بخوانید و نظر بدهید.
۲
ازکافیشاپ دانشگاه قدمزنان میآمدم. دیدم شانه به شانهام میآید. گفت این داستان را بنویس. گفتم نمیشود، تکهتکهام میکنند. بعد پرسیدم راستی آقا شما گروه اینترنتی کولیها را دیدهاید؟ گفت: دختر کارت آسان نیست. این را گفت و دستهایش را مثل بالهای کبوتری تکان داد و خند خندان رفت... اینجوری است که میفهمم دلم برای کسی تنگ شده، برای کسی مثل گلشیری... وقتی گیر میکنم جایی و نمیدانم چطور شروع کنم... کارم آسان نیست میدانم چون دوستان گروه اینترنتی را نمیبینم و نمیشناسم اما میدانم که برخی در ابتدای کار داستاننویسیاند و خیلیها هم ممکن است یادداشتهای امروز و فردای من برایشان خستهکننده باشد. به هر حال باید از جایی شروع کرد. بهتر است اول گریزی بزنیم به فرودگاه مهر آباد... یک مسافر خارجی وقتی وارد فرودگاه مهرآباد میشود میتواند حدس بزند که در کشور چه میگذرد. این حدس و گمان را از روی لباس کارکنان فرودگاه(سیستم حمل نقل داخلی فرودگاه) رفتار و کردار ایرانیانی که میبیند(لباسها و شیوه حرف زدن آدمها با هم) پوسترها و شعارهایی که به در دیوار چسبیده میفهمد. اسم هر کتاب میتواند وردگاهخواننده باشد. من ِ خواننده وقتی روی یک کتاب میخوانم یکگلسرخبرایامیلی. میدانم که باید خودم را برای شنیدن ماجرایی عاشقانه آماده کنم. شازدهاحتجاب به خواننده میگوید که قرار است داستانی در باره چه دورهای از تاریخ ایران خوانده شود و بوفکور به خواننده میگوید که نباید حتما انتظار یک داستان رئال را داشته باشد. کولیکنارآتش و اهلغرق هر دو نامهایی هستند که خواننده را به حدس و گمان وا میدارند. Foreshadowing شیوهایست که نویسنده انتخاب میکند تا پیشاپیش ناگفتههایی از داستان را گاهی با ایما و اشاره بگوید و در او ایجاد تنش و انتظار کند. خواننده را به حدس و گمان وا دارد. من خواننده وقتی روی کتابی میخوانم سرب درگوش باران میخواند با خودم میگویم "سرب؟" و "باران؟" باران که نشانه صلح پاکی و زندگی است میآید و همه چیز را با خود میروبد زمین را سیراب میکند، زندگی میبخشد... اما سرب... نشانه مرگ است. نشانه جنگ. از سرب گلوله میسازند. گلوله درگوش باران چه میتواند بخواند؟ از اینجا حدس میزنم که باید منتظر ماجرایی باشم که نشان از جنگ و صلح دارد ماجرایی فردی یا اجتماعی... سرب درگوش باران میخواند نامی شاعرانه است. ما در زمانه غریبی زندگی میکنیم. فراموش نکنیم که تونیماریسون هم در کتاب دلبند آن همه خشونت را شاعرانه بیان کرده است... پس شاعرانگی و خشونت میتوانند همسر و همسو باشند و چه جهنمی خواهد شد اگر بگوییم در خشونت گاهی نوعی شاعرانگی هست... (نمیدانم با طرفداران نیچه چه کار کنم) خوب بیراهه نرویم؛ به نظر من نام داستان بسیار دقیق و زیبا انتخاب شده اما اجازه بدهید وارد داستان شویم و ببینم که حدس و گمان ما تا چه اندازه درست است...

