به اسم خدا، سلام بانو. شاید جای این حرفها اینجا نباشد اما چیزیست که لااقل چهار سال است روی دل و ته ذهنم مانده. من زورکی به سمت داستان رفتم. سال 76 آمده بودم دانشکدهی تئاتر به عشق هنرپیشگی. یک تصادف و یک سال. رو به قبله خوابیدن در حد حرکت چشم و سر. و تنها کارم داستان خواندن بود. رمانهای پدرم. آنها که تمام کودکی وسایل بازیام بودند. و بیچونوچرا همه را با مدادرنگیهایم خطخطی کرده بودم. شاهکارهایی خواندم. و بعد از یکسال دیدم که مینویسم. به خودم آمدم دیدم کسانی قصههایم را خواندهاند و میگویند "بهبه" و "چهچه" که به قول دیگران خیلی استاد بودند. و تقریباً کارهایم را پیش از چاپ خیلی از نویسندههای نویسنده، خوانده و نظر داده بودند. گفتم که بگویم من بچهسال بیظرفیت با چهارتا بهبه و چهچه احساس کردم چه خبر است. تا چاپ اولین مجموعه داستانم. گذشت با عکسالعملهایی به ظاهر خوب. اما من با دیدن کار خودم از بیرون شدیداً احساس کردم که ضعیفم. سهسال نه نوشتم، نه توانستم و نه خواستم بنویسم. تا یک اتفاق و این کار مشقفرشتهها...
حرفهایتان را با تمام وجود و ذرهذره خریدم به قیمت زر. به عنوان یک نوآموز در اولین قدم. تنها چندتایش را قبول نداشتم. به عنوان مثال او هیچوقت در مدرسه اینها را نمینویسد. او هرشب با نور چراغ کوچه مینویسد و اگر نرسیده ضعف کار من است. دوستان همه به داستان لطف داشتند. و باز میگویم اگر گاهاً کسی با نشانهای ارتباط نگرفته و یا به اشتباه دیده، ضعف کار من است و تا آنجا که کار اجازه دهد اصلاحش میکنم. از میان این بچهها آرمان و حمیدرضاسلیمانی دو منتقد خوب هستند که به گمانم خوب خوانده و میبینند. اما آرمان عزیز پیش از چاپ کتاب خیاوی من با مورچهها در "انشای سایهها" هم سفره شدهام. مثلا: "صدای هواپیما که میآمد، میدویدم. میدویدم تو حیاط تا دیگر بوی گند اتاق مامانی که غش کرده خفهام نکند. اولش فقط وقتی تلفن زنگ میزد غش میکرد. تلفن هیچ حرف نمیزد. باباحاجی رگِ بیخگردنش قلمبه میزد میدوید تو اتاق عمه آزاده تف میکرد توی صورتش. زشت شده بود. مامانی نمیدانست. غش کرده بود. نمیدید مورچهها از بیخ درخت خرمالو بیرون میزنند تا تو صورت عمه آزاده... در حیاط پشتی را بستم. گفتم بالاخره بابا از شیفتش میآید میبیند عمه آزاده خودش را دار زده "
بماند. تنها یک مسئله. خانم مدنی از دستور زبانم ایراد گرفته بودند. بهگمانم با هفتسال درس تا فوقادبیاتنمایشی و حالا که در آستانهی دورهی دکتری هستم دستور فارسی را تا حدی میشناسم. اما عزیز این داستان حتی غلطهای املایی داشته که در نشر در کولیها تصحیح شدهاند. در ضمن چرا اینقدر اصرار دارید داستان را با خطکش دستورزبان اندازه بگیرید. هر داستان دستور زبان و رسمالخط خودش را دارد. خود داستان میگوید که چگونه باید نوشته شود. گفتهاید باید بیشتر بخوانم؛ چشم تمام سعیام را میکنم. در نهایت آموختم. بسیار زیاد. بانو، میدانم که ترافیک کاریتان وحشتناک است. ممنون که وقت گذاشتید. درسهای بزرگی به من دادید که در ادامهی لنگان رفتنم در این راه خوب توشهایست. در آخر از حمیدرضا سلیمانی عزیز نهایت سپاس را دارم. فصلی از آخرین داستانم را روی وبلاگم گذاشتهام و به زودی داستان "لاک سرخش بوی خون خودم را میدهد" را برایتان میل میکنم. خواهشم این است دوستان داستان را روی وبلاگم ببینند و حتماً نظر بدهند که ابتداییترین حرفها هم به کار من میآید، بسیار زیاد. ممنونم بانو. آرزویم شادی همیشگی شما و تمام آنهاست که آن داستان و این سطور را خوانده و میخوانند. آدرس وبلاگ من: www.tahzir.blogfa.com
مهیار رشیدیان
این قسمت آخرِ داستان قشنگ مشقِفرشتههاست. فکر کنید چه کلمات یا جملهای را میتوانیم حذف کنیم یا مترادف بهتری برایش پیدا کنیم. فکر کنید چرا بعضی از قسمتها را من پر رنگتر کردهام؟ (مهیار، تو که تا حالا دندان روی جگر گذاشتهای؛ میتوانی در یک پست کامل نظراتت را درباره آنچه من و یا دوستان دیگر نوشتهایم بگویی؟)
مهیار، نمیدانی چقدر کار دارم. فردا جلسهای است با شرکت خانم جویسکارولاوتس نویسندهای که هفتادسال دارد و هفتادوهفت کتاب نوشته است. باید خودم را آماده کنم باید مطالبی را که میخواهم بگویم یکبار دیگر چک کنم و سئوالهایی که از او دارم. اما داستان تو هم مانده است و قول دادهام که دربارهاش بنویسم. این است که میخواهم بدون اینکه کسی بشنود به تو بگویم دیگر ا ز این قولها نمیدهم چون برای اینکه کمتر اشتباه کنم مجبورم هر داستانی را حداقل دهبار بخوانم و این یعنی بلعیدن وقت من. خوب چند سئوال دارم که باید جواب بدهی:
مهیار
اگر این داستان یکی از زیباترین شروعهای ادبیات داستانی ما را نداشت بیاعتنا به شلختگیهایت از آن میگذشتم اما بیقراری تو بیقراری من هم هست نمیتوانم در مقابل یک داستان خوب ساکت بمانم.
مهیار میتوانی به من بگویی بلندی و کوتاهی یک داستان به چه درد میخورد؟ چرا گاهی یک داستان بلند آدم را خسته نمیکند اما یک داستان دیگر با همه کوتاهی به نظر بلند میآید؟
داستان مشقفرشتهها نوشتهی مهیار رشیدیان دومين داستان كوتاهی است كه جهت نقد و بررسی در اين وبلاگ منتشر میشود. مهيار كتابی تحت عنوان بازی غریب عنکبوت و چاقو و یک داستان دیگر آماده چاپ دارد كه داستان دیگر، همين مشق فرشتههاست. لطفاً نقد خود را در قسمت نظرات همین پست بنویسید. بهترین نقدها به مرور در ادامهی داستان منتشر خواهند شد.
به نام پیونددهنده قلبها. وقتی که کبوترهای پشت ویترین کتابفروشی رو به غروب میروند، یاد تو در دلم زنده میشود. صفورا هم همیشه اولش همین جمله را مینوشت. قلبی تیر خورده هم میکشید، از همانها که زیر کبوترهای پشت شیشه کتابفروشی روشن کشیدهاند.

