تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
لیست داستان‌ - نوشته‌ی داوران مرحله‌ی اول
بوی ناتمام (حمیدرضا سلیمانی)

بالای تعویض‌روغنی جلال(ساناز زمانی)

فردا(آزاده)

شاعرانه ممنوع(زامیاد)

بازیِ  "عشق اول" یکِ اخبارپرست(میلاد)

+ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت8:22 منيرو روانی‌پور |
درباره‌ی داستان‌ها

پیش از هر حرفی باید به «میلاد» بگویم که اینجا کسی سانسورچی نیست. من و «حمید» و یک دوست دیگر که مسول عکس‌هاست به کامنت‌ها دسترسی داریم. من هم هیچ چیزی را درباره‌ی داستان‌ها حذف نمی‌کنم. حتی کامنت‌هایی را که به خود من بد و بیراه می‌گویند توی آرشیو نگه می‌دارم. تو با آن داستان زیبا و هولناکی که نوشته‌ای - ازنظر تاریخی- باید بیشتر از این‌ها صبور باشی. خیال می‌کنم اگر جای من بودی تا به حال هزار بار همه چیز را رها کرده بودی و رفته بودی پی کارخودت. «میلاد» من گرفتاری کم ندارم و این کار را فقط به لحاظ دوست داشتن همه‌ی شما می‌کنم. «میلاد» گاهی فکر می‌کنم بهتر است بروم به کارهای خودم سر و سامانی بدهم تا اینجا بنشینم و بد و بیراه بشنوم. به هرحال من هم آن کامنتی را که می‌گویی ندیده‌ام...
و اما داستان اصلی ما؛
۱-«مریم پرواز» نویسنده داستان «کلاغ» در مورد داستانک «بچه خانم معلم» «حمیداباذری» نوشته است.
۲-«رستم جهان‌گشا» نویسنده‌ی «هی رفیق»، «خیلی دیر شده » و «برخورد» درباره داستان خودش «هی رفیق» نوشته است.
۳-«سمیرا» نویسنده‌ی «ماندلا» و «دیوار» درباره داستانک خودش نوشته.
«سحر» نویسنده‌ی «فخری فقط  یه اسمه» درباره‌ی داستان «مجتبی صولتی»؛ «گام‌هایی به سمت شمال به سمت جنوب» نوشته است.
از این دوستان ممنونم و در پست بعد به نوبت روی داستانک یا داستان آن‌ها کار می‌کنم.
حالا به حرف‌های «بورخس» گوش کنید.
منیرو

+ یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:2 منيرو روانی‌پور |
در باره‌ی داستان‌ها - نوشین کاظمی

نوشین 
پیداست که بابای خوبی داری و برایت خیلی داستان می‌خواند. من هم پدری داشتم که هر وقت می‌آمد «دیر» و«کنگان» و«عسلویه» و «خورموج» کوله‌باری از شعر برایم می‌آورد. من این جوری‌ها بود که فایز را شناختم و با شاعرانی که شعرهای محلی  می‌گفتند آشنا شدم. «نوشین» این‌که کتاب می‌خوانی خوب است. این‌که آدم‌های دور برت به تو امید دارند خوب است. معلوم است که کتاب قصه خیلی می‌خوانی اما خیلی از بچه‌ها هستند که از جن و غول و پری نمی‌ترسند این‌ها دنیای همه‌ی بچه‌ها را می‌سازند و نه فقط دنیای من و تو را...
گاهی تشویق‌هایی که می‌شود آدم را راه می‌اندازد اما زمانی باعث ترس و وحشت بچه‌ها می‌شود  به‌خصوص وقتی بزرگ‌تر شوند. به نظرم پدرت باید کمی دورتر از تو بایستد و تو راه خودت را بروی. می‌توانی از بازی‌هایی که می‌کنی بنویسی می‌توانی گاهی حتی حرف بابا را گوش ندهی مثلا حتما از پدرت پرسیده‌ای که کلمه‌ی «مشورت» چه معنایی دارد. تو می‌توانی  کلمه‌ای را که خودت ساخته‌ای در داستانت بگذاری  مثلا با خودت  فکر کنی به جای مشورت چه می‌شود گذاشت؟ آن‌وقت حتی اگر بگذاری «ممممممو» هم خواننده می‌فهم.
من اگرجای بابای تو بودم سعی  می‌کردم بیشترتورا به بازی تشویق کنم آن‌وقت تو می‌توانستی از بازی‌هایت بگویی... تو غیر از کتاب خواندن باید تجربه بازی (که معنای دیگرش برای ما بزرگسال‌ها زندگی  است) داشته باشی... دیگر اینکه چرا از کارت راضی نیستی؟ چون دلت می‌خواهد بازی کنی؟ یا شاید پدرت از تو چیزهای زیادی می‌خواهد.
نوشین می‌دانی همه پدرمادرها دل‌شان می‌خواهد بچه‌های‌شان نابغه باشند اما هیچ چیز بیشتر از«کودکی راستکی»  آدم را باهوش نمی‌کند.
خوب آقای «کاظمی» همه‌ی ما از داشتن بچه‌های خوب و باهوش خوشحالیم اما کمی فقط کمی از او فاصله بگیرید و بگذارید مثل یک کودک زندگی کند آن‌وقت می‌تواند. داستان‌نویس خوبی شود و یا هرچه که شما آرزو می‌کنید.
او را ازحالا ویراستار بار  نیاورید می‌دانید یک دختر بچه‌ی هفت‌ساله بازی‌های خاص خودش را دارد نوشتن داستان و کتاب خواندن هم باید یکی از آن‌ها باشد. ازحالا دوربرش را آن‌قدر شلوغ نکنید که بعدها وقتی در جمعی بزرگ‌ترقرار گرفت احساس ناتوانی کند به اندازه‌ی سنش از او انتظار داشته باشید.
با احترام فراوان به هر دوی شما منیرو روانی‌پور

+ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت23:28 منيرو روانی‌پور |
فهرست داستان‌های دریافتی

پس از این داستا‌ن‌های دریافتی را (بدون ویرایش) روی وب می‌گذاریم. لطفا پس از خواندن داستان‌ها، نام سه داستان برگزیده خود را با ذکر دلیلِ انتخاب، برای ما بنویسید. داستان‌های‌ برگزیده (به اتفاق آرا) در صفحه‌ی اصلی وب منتشر و مورد نقد و بررسی گروهی قرار می‌گیرد. (برای خواندن هر داستان روی نام آن کلیک کنید)

۰۱.آن تعمير كار زن
۰۲.
عطر بهارنارنج
۰۳.گورکن قبرستان ده 
۰۴.
تاریکی   
۰۵.
موتورسواری 
۰۶.
آقای دمیتکا 
۰۷.
ماهی‌های کف رودخانه      
۰۸.
نگاه کودکانه 
۰۹.
فرخنده
۱۰.
شب
۱۱.تنها در کوهستان  
۱۲.
خنده  
۱۳.
از اولین تصویری که از خودم یادمه   
۱۴.
مردمک سفید 
۱۵.
شکوفه‌های گیلاس   
۱۶.
عشق سبز و سیاه  
۱۷.
تراژدی یک ذهن پاک   
۱۸.
قهوه  
۱۹.
شکار
۲۰.
هميشه فکر می‌کنی برای ديگران اتفاق می‌افتد
۲۱.ببار بر من باران

+ چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت9:54 حمیدرضا سلیمانی |
برای نویسنده "شهر آشوب"

برای نویسنده‌ی «شهر آشوب»
راستش این خط داستانی نمی‌گذارد من ساکت بمانم.
مردمی که به شهر خودشان گند می‌زنند و دراین گنداب به دنبال گنج می‌گردند. موضوع بدیع و دقیقی است. دست از سر خواننده بر نمی‌دارد و هرجا که می‌روی با تو دست به گریبان می‌شود.
دوست عزیز، خیلی درباره‌ی این داستان با خودم حرف زده‌ام و کلنجار رفته‌ام... و عاقبت به اینجا رسیده‌ام که به شما بگویم: «دست مریزاد بابت نگاه تیز و موشکافانه‌ای که داری...» راستش وقتی از بومی‌نویسی حرف می‌زنیم قرار نیست که تمام آئین‌ها وباورها را در داستانی بچپانیم و بعد به آن بگوییم داستان بومی... اگر این داستان ترجمه شود برای خواننده سخت نخواهد بود که حدس بزند ستینگ داستانی شامل چه منطقه‌ای از کره‌ی خاکی ماست...
اما این فقط درباره طرح داستان است. تو برای نوشتن این داستان چقدر زحمت کشیده‌ای؟
مثالی می‌زنم از نویسنده‌ی آمریکایی Jane smiley این نویسنده برای نوشتن رمانش مجبور می‌شود صد رمان بخواند او خاطرات و نظراتش را درباره این رمان‌ها در کتاب:
13ways of looking at the novel
نوشته است. خواندن صد رمان برای نوشتن یک رمان؟ سال‌ها پیش یک نویسنده‌ی هم‌وطن که هنوزهم می‌نویسد به من گفت: من همه‌ی کتاب‌ها را خوانده‌ام مگر چقدر باید داستایوسکی بخوانیم او چیزی ندارد به من بدهد... اما جین برنده جایزه پولیتزر تمام کتاب‌های دیکنز را برای نوشتن رمانش زیر و رو می‌کند.
دوست من، تو برای داستانت زحمت زیادی نکشیده‌ای فقط از استعدادت استفاده کرده‌ای تو اگر می‌خواهی تاریخ را سرسری بگیری این سرسری گرفتن باید داستانی باشد. شاید  خیلی بهتر می‌شد اگر تحقیق را جدی می‌گرفتی و می‌رفتی و تاریخچه‌ی ساختن مستراح را در ایران می‌خواندی و می‌دانستی که وقتی اولین‌بار در تبریز مستراحی در خانه‌ای ساخته شد چه شیونی  به پا کردند. مستراح جایی کثیف و نجس بود و...
نه من همه‌ی داستان را نمی‌گویم. خودت برو و برای این فکر بکری که به ذهنت رسیده زحمت بکش فقط این را بدان که ما بی‌خودی به سرتاپای سرزمین‌مان نمی‌شاشیم... بعد شاید بررسی به نیازهای انسانی که در طول تاریخ نادیده گرفته شده نیازهای انسانی به جز خوردن، آن‌وقت می‌توانی شخصیتی در داستانت بیاوری مثلا که می‌خورد ولی نمی‌داند کجا خودش را خالی کند...
چند وقت پیش این‌جایی که من هستم مسابقه دوی بود. مردم شهر سالی یک‌بار برای خودشان برنامه‌ای دارند پیر وجوان زن و مرد می‌دوند. دیدم قدم به قدم برای آنها مستراح به اصطلاح ما صحرایی گذاشته‌اند و بطری‌های آب...
نمی‌خواهم دور بیفتم از داستان تو... فکر خوب و عالی می‌تواند با یک پرداخت کاهلانه ارزش خود را ازدست بدهد. طاعون را فقط  فکر رمان نیست که بالا می‌کشد، روابط ساختار کار و فضاسازی عالی آن‌را ماندگار کرده است.
تو در چه مدرسه‌ای شنیده‌ای یا دیده‌ای که مدیر یا معلم مدرسه به فراش مدرسه بگوید «فراش»؟ این ساده‌ترین نکته‌ای‌ست که من می‌گویم تمام فراش‌ها اسمی دارند یا به آن‌ها «بابا» می‌گویند .
خوشبختانه این فکر در این وبلاگ به اسم خود تو ثبت شده زمان و زحمت زیادی لازم است تا این طرح عالی به شکلی بدیع نوشته شود بدیع و زیرکانه ودقیق. روی دیالوگ‌ها باید کار کنی (رفتار آقای مدیر باید نشان بدهد که مدیراست نه اینکه تو توی دیالوگی او را معرفی کنی) توضیح واضحات ندهی و نیز از ساده‌نویسی که حسن دیگر نوشته‌ی توست دست برنداری.
خسته نباشی     
منیرو روانی‌پور

+ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت6:4 منيرو روانی‌پور |
بازیِ «عشق اول» ِ یک اخبارپرست.

میلاد:
«چند وقته پاره‌پوره‌ت نه‌کردم!؟» این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم و فتانه رو پاره‌پوره کردم و برگشتم خونه. حالا دلم گرفته. جلوی تله‌وزیون نشستم و برنامه‌های تخمی‌ش رو نگاه می‌کنم. اخبار می‌گه آمار سیگار کشیدن دخترهای عربستان سعودی روز به روز داره بیش‌تر می‌شه. تو جده، 47٪ و تو یه مدرسه 27٪ . ان‌آقاها واسه ما آدم شدن. تا دو روز پیش همه‌شون زنده‌ به گور می‌شدن‌ها!

[...ادامه]
+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت7:56 حمیدرضا سلیمانی |
نام پنج داستان و داستان‌نویس منتخب داوران

آن کبوتر غمگین               نسرين مدني
شاید آغوشت آرامم کند       انور حسن‌پور
شهرآشوب                       ت شبرنگ
چشمه                            علیرضا جاویدی
لباس آبی روی بند رخت      ژیلا

+ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت19:56 منيرو روانی‌پور |
بوی ناتمام

حمیدرضا سلیمانی:
عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابه‌لای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلم‌نی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلم‌نی چسبیدند، مثل سه‌پستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمان سیاه و درخشان دخترآبادانی از آن‌ور پیش‌خوان بهم دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز می‌كند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازک و تو دماغی بود. پیش‌خوان را دور ‌زد و بی‌تعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»

[...ادامه]
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:18 منيرو روانی‌پور |
بالای تعویض روغنی جلال

ساناز زمانی:
بوی عدسی خانه را برداشته. همه چیز ته کشیده  و سه روز است فقط عدسی می‌پزم. حیدر می‌خورد و صدایش هم در نمی‌آید. سرش را می‌اندازد زیر و وسط خوردن، آن‌قدر به عدس‌ها نگاه‌ می‌کند انگار دارد می‌شماردشان. می‌دانم به چه فکر می‌کند. انگار روی  پیشانی‌اش نوشته می‌شود. همه آن فکرها توی سر من هم هست.  مثل مگس  گیر کرده توی کاسه سرم. این چند روزه حیدر مچاله  شده...

[...ادامه]
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:8 منيرو روانی‌پور |
فردا

آزاده:
بسم‌الله‌ای گفت و تشت رو خالی کرد. تشت خالی رو که زیر شیر آب گرفت چنان محو آسمون توی زلال آب شد که فقط خنکی آبی که به پاهاش خورد اونو به خودش آورد. دستمال خیس رو با آب تشت خوب شست بعد پارچه رو طوری چلاند که احساس کرد جای انگشتاش، جزیی از نقش پارچه شده.

[...ادامه]
+ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت8:5 منيرو روانی‌پور |
شاعرانه‌ی ممنوع

 زامیاد:
عزیزم سلام، نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی دقیقا کجا هستی و در چه حالی اما من امشب، شاید هزاران کیلومتر دورتر از تو در آپارتمان کوچکی تنها نشسته‌ام و خاطراتی که حتی دورتر از این فاصله‌ی هزاران کیلومتری بین من و توست، نمی‌گذارند بخوابم. خاطراتی ممنوع که خودم بارها با تاکید برایت توضیح داده‌ام باید فراموش‌شان کنی و زندگی جدیدی را بی«من» برای خودت بسازی! و امشب این خاطراتِ دورِ ممنوع خواب را ازمن گرفته‌اند.

[...ادامه]
+ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت14:47 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و هشتم)

فرامرز محبی:
چرا می‌نویسید؟
می‌نویسم چون آدمیزاد نیاز به راهی برای برقراری ارتباط دارد. راه مطلوب من، راهی که در آن استعداد دارم، نوشتن است. می‌نویسم چون می‌خواهم پیامم را به آدم‌ها برسانم. هرکه دغدغه‌ی نوشتن دارد، دغدغه‌ی خوانده شدن هم دارد. من نیز می‌خواهم چیزی بنویسیم که سال‌ها خوانده شود. مگر نه اینکه این خود جاودانگی است؟  فکر می‌کنم هرکه می‌نویسد می‌خواهد خوانده شود. ببخشید مرا که روده‌درازی می‌کنم ولی، فروید می‌گوید «آدمی زندگی می‌کند برای مهم بودن.» خیلی هم خوب است که برخی حس مهم بودن را هنگامی که خوانده می‌شوند پیدا کنند.
چند وقت است که می‌نویسید؟
چهار پنج سالی است که می‌نویسم. البته وسواس هرگز اجازه نداد تا از نوشته‌ام لذت ببرم.  می‌خواهم بگویم پیوسته ننوشته‌ام برخی اوقات دلسرد شده و کم نوشته‌ام. در مقابل، برخی اوقات شب را تا صبح بی‌وقفه تالاخ تالاخ صفحه کلید رو به گوش اهالی خانه رسانده‌ام.
واقعیت این است که به دلیل اینکه با شما در شروع مسابقه آشنا نبودم داستانی نفرستادم. الان هم این مطالب را به این دلیل که در پاسخ  یکی از کامنت‌ها گفته بودید راه عضویت در گروه شرکت در مباحث است، می‌فرستم.
در چه ساعاتی از شبانه روز می‌نویسید؟ آیا برنامه کاری منظمی دارید؟
در مورد نوشتن منظم نیستم. این کار حس می‌طلبد. خیلی وقت‌ها تحت تاثیر وقایع سیاسی و اقتصادی جامعه‌ام خیال می‌کنم داستان نوشته‌ام ولی، وقتی بازنگری می‌کنم می‌بینم فحش داده‌ام!  ولی، در مقابل برای خواندن برنامه منظمی دارم. روزانه بیش از 100 صفحه داستان، شب‌ها که خانه ساکت و آرام است، می‌خوانم.
از میان داستان های روی وب 5 تا را برگزینید.
معذرت می‌خواهم. داستان‌هایی که دوستان فرستاده‌اند را نخوانده‌ام. البته مطالب این وبلاگ را خط به خط پرینت گرفته و خوانده‌ام و داستانی که مهیار فرستاده بود را واقعا دوست داشتم بهتر بگویم روانی‌اش شدم ولی، داستان‌هایی را که برای مسابقه فرستاده شدند – شاید از سر لجم که این وبلاگ را دیر پیدا کرده‌ام و نتوانسته‌ام در مسابقه شرکت کنم – نخوانده‌ام.
وصیت: مبادا دل سرد شوید و وبلاگ را نیمه‌کاره رها کنید.

+ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت18:21 حمیدرضا سلیمانی |
تکنيک در «رمان نو»

عباس معروفی:
(این‌سو و آن‌سوی متن)
در انواع رمان مانند رمان مدرن، رمان کلاسیک‌ مدرن و رمان به شیوه‌ی جریان سیال ذهنی، مکتبی هم در قرن بیستم ظهور کرد به نام «رمان».
آلن‌ رب‌ گریه، ناتالی ساروت و مارگریت‌دوراس مشهورترین نظریه‌پردازان و نویسندگان «رمان نو» به شمار می‌روند.
آلن رب‌ گریه درباره‌ی رمان نو می‌گوید: «رمان نو اغلب بر پیوند اشیا، نشانه‌ها و موقعیت تاکید می‌ورزد و از هرگونه تعبیر و تفسیر روانشناختی و عقیدتی رفتار شخصیت‌های داستان می‌پرهیزد».

[...ادامه]
+ پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت9:37 حمیدرضا سلیمانی |
یادداشت

ديشب وقتی با خانم روانی‌پور گفت‌و‌گو می‌کردم متوجه شدم ما داوران (داوران مرحله‌ی اول) باید هر چه زودتر داستان‌های خودمان را روی وب بگذاریم تا دوستان نویسنده‌ای که داوری شده‌اند درباره‌ی ما داوری کنند!
خب این یعنی کار گروهی، یعنی همه برای هم وقت بگذارند و راهنمای هم باشند.
این یعنی داوران محترم مرحله‌ی اول می‌بایست هر چه زودتر داستان‌های‌شان را ارسال کنند تا پس از انتشار مورد داوری و ارزیابی دوستان قرار گیرد.
در ضمن خانم روانی‌پور به زودی ارزیابی خود را (از 51 داستان دریافتی دور اول) آغاز خواهند کرد. قرار است ایشان از داستان‌هایی شروع کنند که امتیاز نگرفته‌اند.

+ سه شنبه سوم دی 1387ساعت9:35 حمیدرضا سلیمانی |
برگزیده‌ها‌ی مرحله‌ی دوم

شاید آغوشت آرامم کند
چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند
یک‌شنبه‌های سبز
آن کبوتر غمگین
منیژه
لباس آبی روی بند رخت
چشمه
شهرآشوب
پرستویی بر دار

+ یکشنبه یکم دی 1387ساعت20:26 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و هفتم)

امید:
من نویسنده‌ی داستان جنگل آرام هستم.
و پاسخ من به سوال‌های شما:
۱)هر متفکر و اندیشمندی دنیای ذهنی خودش را دارد. خواه فیلسوف باشد، خواه کارگردان سینما. هایدگر باشد یا هیچکاک. این ما هستیم که با دنیای ذهنی آنها آشنا می‌شویم و سود می‌بریم (سود یعنی چه؟ لذت؟ ارتقای سطح اندیشه؟ تعالی روح؟) به نظر من نویسنده کسی است که احساس می‌کند دنیای ذهنی‌اش به خودش و دیگران سود می‌رساند. من در مورد خودم چنین احساسی دارم.
۲)چند وقت است که می‌نویسم؟ احتمالا منظورتان انشا دوران راهنمایی و دبیرستان نیست. دقیق نمی‌دانم. نزدیک به سه ماه. داستان دومم است.
۳)بین ساعت ۷ تا ۹شب بهترین بازده را برای نوشتن دارم. اما متاسفانه شرایط زندگی به گونه‌ای‌ است که اغلب زودتر از ۱ شب نمی‌توانم بنویسم. هر شب که خسته نباشم و ذهن یاریم کند بین ۱ تا ۳ می‌نویسم.
۴)این ۴ تا: خاطره ما و خاطره. آرام. آن کبوتر غمگین. ما پنج نفر

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت9:32 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و ششم)

رویا بیژنی:
خانم جان! منیروی زحمتکش و مهربان! سلام
بارها خواستم جواب سوال‌های‌تان را با وجود وقت کم و درگیری غم نان بنویسم ولی همیشه‌ی خدا به‌خاطر نخواندن بعضی از قصه‌های این وبلاگ و مجبور به قضاوت نشدنم بابت داستان‌ها، دست نگه داشتم. با اینکه می‌دانم، بیشتر از اینکه چرا و چگونه می‌نویسیم‌امان برای‌تان مهم باشد اینکه کدام داستان را بر می‌گزینیم ، مهم‌تر است و کاش شما هم درک کنید سخت است بین این‌همه حرف این همه واژه این همه راز، تنها به چند مورد بسنده کرد و گذشت.
شرمسارم از اینکه نمی‌توانم پاسخگوی سوال آخرتان باشم، مثل اکثر خوانندگان‌تان.
من نقاشم خانم جانم! شعر هم می‌گویم، طراح دکور هم هستم، گاهی هم فکر می‌کنم داستان می‌نویسم و همه‌ی اینها را برای زنده ماندنم انجام داده‌ام. مشقات زندگی بسیارند خانم! اگر مامنی مثل اینها نبود، زنده نمی‌ماندم.
تمام لحظاتم قلم‌مو و رنگ است و واژه و واژه و واژه خانم جان!
یادم نیست داستان مختار عامویم چندمین داستان است چون من همه‌ی کارهایم
را (چه شعر چه داستان چه نقاشی) زندگی کردم؛ بی‌دروغ_ بی‌دروغ _ بی‌دروغ ...
و می‌دانم این یعنی رعایت نکردن اصل قصه‌سرایی، با این‌همه مصرانه رعایت نکردم تا زندگی _ من و آدم‌هایم رعایت شود... رعایت‌شان کردم، بی‌رعایت نویسندگی و ازین موضوع غمگین نیستم ، مایوس هم... چرا که می‌دانم هر نوشته‌ای مخاطب خاصش را پیدا خواهد کرد حتی اگر کج و کوله باشد و مهجور...
نوشتن، نقاشی، شعر برای من ساعت ندارد. دلم که شاد است، دلم که می‌گیرد، بهانه‌ی عمرم که می‌میرد، بومم را بر می‌دارم و رنگ می‌گذارم، کاغذ بر می‌دارم و دل می‌نویسم...
دل نوشتن خانمم! ساعت که نمی‌خواهد، می‌خواهد؟
اینها را نوشتم تا مثل همه‌ی خوانندگان _ اینجا احترامم را به سوالات‌تان نشان بدهم و شرمم را از بی‌وقتی روزگار و داستان‌های بی‌شمار.
اعتراف می‌کنم، من هرگز نویسنده نمی‌شوم اما مطمئنم آدمی موثر خواهم بود و همینم بس است.
تعظیم و احترام همیشگی‌ام پیشکش شما و حمیدرضای عزیز.
با احترام و ارادت: کمترین

+ شنبه سی ام آذر 1387ساعت9:2 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟(بخش بیست و پنجم)

ا- اله‌دادی:
می‌نویسم تا یادم نرود زنده‌ام.
از وقتی دلم گرفت شروع کردم به نوشتن. و این دل‌گرفتگی ۷-8 سال قبل بود. این داستان 30 من بود. فعلا که خیلی وقت است نمی‌نویسم اما قبل هم برنامه‌ی منظمی نداشتم. دل آدم هم مگر نظم می‌گیرد!؟
همه‌ی داستان‌ها چون از تلاشی خالص می‌آیند خوبند.

+ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت8:14 منيرو روانی‌پور |
جدول امتیازدهی داوران مرحله‌ی اول
[...ادامه]
+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت23:11 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید (بخش بیست و چهارم)

پ. شبرنگ:
با سلام، به نظر من شاید به جای این پرسش‌ها، بهتر بود پرسیده می‌شد، چند ساعت در روز می‌خوانید؟ چه می‌خوانید و چرا؟
1- نوشتن برای من تلاشی است برای سامان دادن به فکرهایی که نیش می‌زنند و گاهی هم غلغلک می‌دهند.
2- شاید پانزده سال است که می‌نویسم. نمی‌دانم این داستانی که برای شما فرستاده‌ام چندمین داستان است، اما سال 1376 نوشته شده.
3- ساعت مشخصی نمی‌نویسم، اما یکی دو ساعتی در روز را به نوشتن اختصاص داده‌ام.
4- نرسیدم همه داستان‌ها را بخوانم، ببخشید، و از قضاوت معذورم بدارید.

+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت8:0 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌ و سوم)

فرهاد:
دوستان عزیز سلام و خسته نباشید.
اول: چرا می‌نویسیم، سوالی که دوست دارم پاسخ آن را من هم بدانم، از زبان آن کسانی که داستان‌های‌شان را بر روی خاک و یخ نوشتند و باد و آب شد و چه خون‌دلی خوردند تا توانستند به زور آتش سفالینه‌اش کنند و بر دیوارها بنشانند تا بنویسند.
و از زبان کسانی که داستان‌های‌شان را دیروز با قلم و دوات و امروز با رقص انگشتان بر صفحه‌ای پر کلید، کلمه به کلمه می‌نویسند تا بنویسند.
و از زبان کسانی که فردا شاید داستان‌های‌شان را بر رویای آدمیان می‌نویسند تا بنویسند.
من هم دوست دارم پاسخ را بدانم.
دوم: این اولین داستان مکتوبم بود.
سوم: واقعا این را نمی‌دانم که کی می‌نویسم.
چهارم: از داستان‌ها، همه زیبا هستند چون همه داستان هستند.

+ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت9:37 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌ و دوم)

سمیرا:
با عرض سلام و خسته نباشید.
۱- چرا می‌نویسید؟ می‌نویسم چون من هم هستم.
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ از وقتی 12 سالم بود می‌شود 16 سال. به طور جدی دوسال. «دیوار» و «ماندلا» اولین داستان‌هایی هستند که نوشته‌ام.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ نه. اصلا. برنامه‌ی منظمی ندارم و معمولا وقتی می‌نویسم که کلمات به قدری در ذهنم قیقاج رفته‌اند که اگر نوشته نشوند طاقتم طاق می‌شود.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: من قادر به انتخاب 5 داستان نبودم. ببخشید!

+ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت8:11 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیست‌و یکم)

ساناز اقتصادی‌نیا:
۱-چرا می‌نویسید؟ این سوال‌تان را دوست ندارم. درست مثل این است که کسی از من بپرسد چرا راه می‌روی؟ یا چرا لباس می‌پوشی و یا چرا رو به ‌روی آینه به خودت نگاه می‌کنی؟ حقیقتا من کار دیگری به غیر از نوشتن بلد نیستم. نه بلدم نقاشی کنم و نه فروشندگی. شاید اگر کار دیگری بلد بودم درآمد بهتری هم نصیبم می‌شد.

[...ادامه]
+ شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:6 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش بیستم)

رستم جهانگشا:
1- چرا می‌نویسید؟
سال‌های زیادی از نوشتن فرار کردم. می‌ترسیدم نویسنده شوم. می‌ترسیدم زندگی‌ام فلاکت‌بار شود. دلم می‌خواست انسان علم‌گرایی باشم که سفر می‌کند، خوش می‌گذراند و...
دوران دانشگاه خیلی‌ها ادای شاعرها و نویسنده‌ها را در می‌آوردند تا دل کسانی را به‌دست آورند اما من همیشه آن حس لعنتی را در خودم سرکوب می‌کردم.

[...ادامه]
+ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت8:41 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش نوزدهم)

مصطفی فرامرزیان:
با سلام و احترام
من به مرگ مولف اعتقاد دارم. بنابراين زياد توجيه نشدم چرا اين سوال‌ها را می‌پرسيد. اما خب... اينجا يک كارگاه است و قرار است كار گروهی انجام شود. پس احتمالا دليل موجهی پشت اين كار وجود دارد.
1- شايد نوشتن را دوست دارم. شايد دنبال كشف يک چيزهای تازه‌تر (كشف و شهود) باشم. شايد از لذت خلق كردن لذت می‌برم. شايد...
2- خيلی‌وقت است. از كودكی تقريبا. اما اولين داستان حرفه‌ای را ده دوازده سال پيش نوشتم. نمی‌دانم چندمين است. چون خيلی داستان داشته‌ام. البته يک مجموعه داستان در دست چاپ هم دارم.
3- وقت خاصی كه نه، هر وقت حس كنم يا فكر كنم كه بايد بنويسم يا حس نوشتن داشته باشم می‌نويسم.
4- ...

 

+ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت7:24 منيرو روانی‌پور |
جدول امتیازدهی مشارکت‌کنندگان

 

[...ادامه]
+ چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت13:44 منيرو روانی‌پور |
دوستان نویسنده

لطفا حتما به سئوال‌هایی که پرسیده شده جواب بدهید. به هرحال تا وقتی تمام جواب‌ها به دست ما نرسد اقدام نهایی در مورد انتخاب داستان‌های برتر انجام نخواهد گرفت. بخصوص پنج داستان انتخابی خود را حتما باید نام ببرید، اگر نمی‌توانید علت آن را حتما ذکر کنید. این سئوال‌ها از تمام کسانی پرسیده شده که برای کولی‌ها داستان فرستاده‌اند...
شما فقط فکرش را بکنید اگر ده یا پانزده سال دیگر برنده یک جایزه جهانی شدید آن‌وقت برمی‌گردید به این سال‌ها و می‌بینید که ای داد و بیداد اولین مصاحبه‌اتان با کولی‌ها بوده...

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت23:1 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش هفتم

آزاده:
سلام خانم روانی‌پور
ببخشید اگر دیر شد ولی عذر مرا قبول کنید چو ن واقعا مشغولم. لیست انتخابی من:
کلاغ. زری مو طلا. کتانی. چشمه. رومبا. منیژه. ما پنج نفر. آرام. دل‌دل. داستان ماهی طلایی. ماندلا. پیراهن نو. شاید آغوشت آرامم کند. ماهی. چیزهایی که بخشیده نمی‌شوند.

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت22:28 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هجدهم)

نرگس موسوی:
چرا می‌نویسید؟ می‌نویسم برای اینکه در پایان که نوشته‌ام را می‌خوانم نوعی حس کمال به من دست می‌دهد. و دیگر اینکه صادقانه بگویم... می‌نویسم زیرا نویسندگی و جادوگری، دو حرفه محبوب من بود از کودکی. در نوشتن به هر دو آرزویم تمام می‌رسم. هم نویسندگی و هم جادوگری و از همه مهم‌تر نوشتن برای لذت نوشتن.

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت12:30 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هفدهم)

گیتا جاودانی:
چرا می‌نویسید؟ بالاخره یکی دو نفر دیگر از داوران و خوانندگان این گروه هم به داستان من رای دادند و یخ دستم باز شد تا جواب‌هایم را بنویسم.
۱- چند وقتی است که می‌دانم وقتی ناراحتم، بغض دارم یا خشمگینم بیشتر، سریع‌تر و شاید بهتر می‌نویسم تا وقت‌هایی که سرحال‌ام.
همین هم باعث شده تا در وقت‌های دلتنگی، آگاهانه به خودم بگویم برو، بنشین و بنویس!..

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت12:10 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش شانزدهم)

ربابه سلیمانی:
منیرو روانی‌پور عزیز سلام برای برقراری این ارتباط  از شما و دوستان دیگر بسیار سپاس‌گزارم. نوشته‌ی پایین جواب سوال شماست امیدوارم حوصله کنید. ممنون:
داستان ربابه و داستان‌هایش
از مدرسه برگشتی و هنوز کیف و کتابت دستته که آویزون داداشت می‌شی تا برات یه داستان بنویسه تا بفرستی برای مسابقه...

[...ادامه]
+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت11:56 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش پانزدهم)

مریم پرواز:
سلام
در جواب سوال هاتون در كولی‌ها
۱-چرا می‌نویسید؟ از بچگی عاشقش بودم. از وقتی الفبا رو نوشتم، نوشتم
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ خيلی. يادم نيست دقيقا. شايد بيش از ده سال. نمی‌دونم چندمين داستان منه. اما بدترينشه
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ برنامه كاری منظمی ندارم. تقريبا تمام وقت دارم می‌نويسم
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: چه كسی آنجلينا جولی را در ورامين ديده است. خاطر ما و خاطره. پرستويی بردار. آن كبوتر غمگين. دوست بيشتر داشتن.

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:56 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش چهاردهم)

محمد حیاتی:
۱-چرا می‌نویسید؟ نمی‌دانم.
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ هفت-هشت سالی است که می‌نویسم.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ هر وقت که بشود.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: چند تا از داستان‌ها را خواندم و لذت بردم. ترجیح می‌دهم نظری ندهم.
باتشکر

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:47 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش سیزدهم)

ژیلا تقی‌زاده:
با سلام
من ژیلا تقی‌زاده هستم. «داستان ماهی طلایی» و «لباس آبی روی بند رخت» را برای مسابقه فرستادم.
خانم روانی‌پور عزیز
گفتید به سوال‌ها باید جواب بدهیم
۱- چرا می‌نویسید؟ من نقاشم. حرف‌هایم را توی نقاشی‌هایم می‌گم. ولی حرف‌هایی هست که در تصویر نمی‌گنجه. اون‌ها رو می‌نویسم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:36 حمیدرضا سلیمانی |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش ششم

آرمان:
سلام و احترام به خانم روانی‌پور و گروه کولی‌ها
امیدوارم مرا به خاطر تاخیر در انتخاب داستان‌ها ببخشید.
"توی آینه زل زدم. به خودم، به موهای خرمایی رنگی كه تا روی شانه‌هایم غلتیده بود. به سینه‌هایم كه درشت‌تر از همیشه شده بودند و آبدارتر، به چشم‌هایم كه از اشک‌های فرو غللتیده بر گونه‌ها و صورتم سرخ شده بود...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت8:25 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دوازدهم)

علی‌رضا جاویدی:
سلام خانم روانی‌پور، جواب سوال‌ها به ترتیب:
1- نمی‌دانم. نوشتن دنیای جدیدی است که در کنارم بود اما آن را نمی‌دیدم. شاید تنها راهی باشد برای شناختن. تازه آن را آغاز کرده‌ام. دوستش دارم.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:38 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش یازدهم)

مجتبی صولتی:
سلام. امید‌وارم حالتون خوب باشه. سوالاتی که خواسته بودید پاسخ دهیم، جواب‌های مشخصی دارند!چرا می‌نویسید؟ چون لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست. من خواستم نویسنده شوم تا وقتی که مردم می‌پرسند، آقای صولتی شما کارتون چیه؟ بلند پاسخ بدم: من نویسنده‌ام آقا!
چند وقت است که می‌نویسید؟ یک‌سال. دو داستانی که فرستادم، ده و یازدهمین داستانی بود که نوشته بودم. یعنی در آن زمان جدیدترین داستان‌هایم.
در چه ساعتی از شبانه‌روز می‌نویسید؟ شب‌ها! چون آرام‌تر است. اما وقتی که یک طرح به ذهنم می‌رسد در هر ساعتی از شبانه‌روز که تنها باشم به آن فکر می‌کنم.
پنج داستان انتخابی خود؟ نمی‌توانم این کار را انجام دهم چون سخت درگیر امتحانات میان‌ترم دانشگاهم هستم. البته اگر وقت آزاد هم داشتم باز هم این کار را انجام نمی‌دادم.
 ارادتمند شما.

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:20 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دهم)

ز- ط:
۱- چرا می‌نویسید؟ گاهی چیزهایی بیخ گلویم گیر می‌کند که کاری‌شان نمی‌توانم بکنم. فکر کردم بنویسم‌شان شاید خلاص شوم. وگرنه خواندن را از نوشتن بیشتر دوست دارم. چه اینکه نوشته‌های تنبل‌هایی مثل من تکرار مکررات است.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:10 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش نهم)

آرزو:
سلام...
خسته نباشید...
چون داستان من (تا این لحظه) بین برگزیده‌شدگان نبود نمی‌دانستم که باید به این سوالات جواب بدهم یانه؟ در هر صورت می‌نویسم... چون می‌خواهم در فصل‌های بعدی مسابقات کولی‌ها هم باشم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت6:5 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هشتم)

حمید اباذری:
چرا می‌نویسید؟ راستش من به این خاطر می‌نویسم تا رویاهام را عینیت ببخشم و فکر می‌کنم نویسندگان تنها کسانی هستند که می‌توانند این کار بکنند. یک دلیل دیگر هم دارد و آن هم این است که اگر نمی‌نوشتم رویاهام کار دستم می‌دادند.

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت5:0 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش هفتم)

انور حسن‌ پور:
با سلام
- از دست‌های گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم نان اگر بگذارد...
این یا چیزی شبیه به آخرین تحلیلی که در مورد زندگی‌ام داشته‌ام: این‌که صورتم را با سیلی سرخ نگه می‌دارم، اینکه باید دندان بر جگر بگذارم و بیست و هفت کوچه و اندی ضرب‌المثل مرخرف دیگر، خب لابد زندگی مرا ساخته‌اند دیگر...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت4:51 حمیدرضا سلیمانی |
چرا می‌نویسید؟ (بخش ششم)

علی زوارکعبه:
۱-چرا می‌نویسید؟برای اینکه آدم تنبلی هستم و نمی‌توانم کارهای بدنی انجام دهم
۲-چند وقت است که می‌نویسید؟ و این داستانی که برای ما فرستاده‌اید چندمین داستان شماست؟ قریب به یک سال، شاید هفت یا هشتمین داستان.
۳-در چه ساعاتی از شبانه‌روز می‌نویسید، آیا برنامه‌ی کاری منظمی دارید؟ معمولا نیمه شب‌ها و نه خیر برنامه‌ی منظم کاری ندارم.
۴-از میان داستان‌های روی وب  ۵ داستان مورد علاقه خود را انتخاب کنید: من اصلا قادر به انجام چنین کاری نیستم. تمام داستان‌ها را خواندم ولی قضاوت تقریبا برایم غیر ممکن است، مرا از سوال آخر معاف کنید لطفا.
با احترام

+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت3:22 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش پنجم)

نسرین مدنی:
سلام
جواب سوال‌ها به ترتیب: 
۱-چرا می‌نویسید؟ از نوجوانی تا حالا دو چیز از نان شب برای من واجب‌تر بود حتی به قیمت کتک خوردن: کتاب خواندن به قیمت تا صبح بیدار ماندن و دعواهای مادر را به جان خریدن و کتاب را رها نکردن به قیمت کتک خوردن از برادر...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت2:21 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نوبسید؟ (بخش چهارم)

حمید اصلانیان:
با سلام و درود به شما خانم روانی‌پور، نخست در مورد سوالتان پیرامون هدف من از نوشتن بهتر می‌دانم مقدمه‌ای را که در وبلاگ‌ام در این‌باره نوشته‌ام برایتان بیاورم به این امید که جوابی در خور سوال‌تان بیابید:
نوشتن برای من فراموش کردن است. فراموش کردن دردها و رنج‌ها و ناملایماتی که می‌برم...

[...ادامه]
+ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت1:48 حمیدرضا سلیمانی |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش پنجم

زامیاد:
خانم روانی پور عزیز سلام
بالاخره داستان‌ها را خواندم و انتخاب کردم. قبل از هرچیز باید بگويم تجربه فوق‌العاده‌ای بود. اینکه ۵۱داستان از نويسندگان مختلف را بخوانم و از میان فضاهای رنگارنگ، تنها ۱۵ تای آنها را انتخاب کنم.

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت15:45 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش چهارم

ميلاد:
«هیچ‌چیز مثل بردن اسکار، مرا از نظر اخلاقی منزجر نمی‌کند.»‌ـ‌لوییس بونوعل.
من داوری نمی‌کنم. من از داوری خوشم نمی‌آید. من هیچ حقی ندارم که داستان کسی را انتخاب یا حذف کنم. من فقط داستان‌ها را می‌خوانم و نظرم را می‌گویم. کاملا سلیقه‌ای. سلیقه‌ها وقتی کنار هم قرار بگیرند و نکات مشترکی داشته باشند، شاید بشود جدی‌تر به‌شان نگاه کرد... تازه آن هم شاید، چون تاریخ هنر و ادبیات بارها و بارها خلافش را ثابت کرده است. آیا به راستی کسی هست که شایستگی داوری را داشته باشد‍!؟

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت7:38 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش سوم)

داود علی‌زاده:
- چرا می‌نویسید؟
نمی‌دانم چرا جواب دادن به این سوال‌ها مرا به یاد امتحان‌های مدرسه می‌اندازد. انگار دوباره روی یکی از نیمکت‌های زوار در رفته دبستان "مرآت" نشسته‌ام و خیره‌ام به سوال‌های امتحانی. بی‌آنکه مراقبی باشد که صدای راه رفتنش اعصابم را به هم بریزد و بدتر از آن با نگاه خشکش دلم یک‌باره بریزد. گاهی به بهانه فکر کردن ته خودکار آبی‌ام را می‌جوم. گاهی با انگشتانم سرم را می‌خارانم. گاهی به چشمم زاویه‌ای می‌بخشم و اطرافم را نگاه می‌کنم...

[...ادامه]
+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت7:17 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش دوم)

فرزانه مهران:
۱- می‌نویسم برای:
- آنكه هركس را رسالتی باید. و من این‌گونه شاید بتوانم گوشه‌ای از این رسالت را بر دوش بگیرم.
- آنكه نوشتن را دوست دارم و به آرامش می‌رسم.
- آنكه خوانده شوم.

[...ادامه]
+ شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت16:1 منيرو روانی‌پور |
اعلام نتایج مرحله اول - بخش سوم

ساناز زمانی:
استاد عزیزم، خانم منیرو روانی‌پور
شما هم قبول دارید قضاوت، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست؟ حالا خدا را شکر من این دوستانی را که داستان نوشته‌اند نمی‌شناسم و باز هم خدا را شکر پای پول و جایزه و این حرف‌ها فعلا مطرح  نیست. با این‌حال خیلی کار سختی بود و به خودم خسته نباشید می‌گویم. همین‌جا اعتراف می‌کنم در انتخاب زیاد وسواس به خرج ندادم و گرنه فلج می‌شدم و تا دور نهایی هم نمی‌توانستم تصمیم بگیرم.

[...ادامه]
+ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت18:48 منيرو روانی‌پور |
چرا می‌نویسید؟ (بخش اول)

مهدی بهروزی:
با سلام
با احترام جواب سوال‌های مطرح شده در بلاگ را ارسال می‌نمایم.
۱- چرا می‌نویسید؟ این هم از آن سوال‌ها بود که اگر کسی غیر از منیرو روانی‌پور این سوال را می‌پرسید پشت چشم نازک می‌کردم و با سگرمه‌های توی هم رفته جواب می‌دادم که به تو چه؟ مگر کسی ازت سوال می‌کند که چرا غذا می‌خوری؟ برای من نوشتن مثل نفس کشیدن است و حالا که دستم به هیچ کجا بند نیست که نیست می‌خواهم ثابت کنم هستم، پس می‌نویسم. نوشتن برای من لذت زندگی کردن با داشتن هدفی مهم است. نوشتن برای من تنها هدفی است که هنوز دل‌زده‌ام نکرده است. نوشتن برای من عین زندگی است.

[...ادامه]
+ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت12:32 حمیدرضا سلیمانی |