تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
داستان ملکه و فائزه (11)

شراگیم، می‌خواهی راوی این روایت باشی و با ملکه به کیش بروی؟ می‌خواهی یکی از آن میهماندارانی باشی که در خدمت ملکه هستند؟ یا کمک‌خلبانی که گاهی می‌آید و سر می‌زند که همه‌چیز به‌ سامان باشد؟ و یا خلبانی که نشسته است و ملکه را دعوت کرده است که توی کابین بنشیند و آسمان و زمین را به‌تر ببیند؟
برای این‌کار باید بدانی میهانداران چه می‌کنند، کمک‌خلبان کارش چیست، و آیا می‌شود از توی کابین زمین را به‌تر دید؟
پس تا تو بروی با چند خلبان حرف بزنی و احیاناً داخل هواپیمایی بروی که نزدیک اکباتان سر راه کرج‌‌-تهران است و تبدیل به رستوران شده من داستانم را ادامه می‌دهم.

[...ادامه]
+ سه شنبه نهم مهر 1387ساعت10:30 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (10) «راوی اول شخص»

شراگیم، داستانت چه شد؟ اصلاً می‌نویسی یا نه؟ به هرحال چند سال پیش در وبلاگم نوشتم: من مثل بازیکن فوتبالی هستم که محکوم است به تنهایی در یک استادیوم صدهزارنفریِ خالی بازی کند. نوشتم که من به این‌جور بازی عادت دارم... حتی اگر سال‌ها خبری از تو نشود من تا این نوشته‌ها به سرانجامی نرسد همچنان خواهم نوشت خطاب به تو و دوستان دیگر... نمی‌دانم شاید عادت کرده‌ام برای سایه‌ام بنویسم اما روزگاری که صادق‌هدایت از زخم‌هایی می‌گفت که در زندگی هست و این دردها را فقط برای سایه‌اش می‌نوشت سال‌های سال گذشته است.
راستی شراگیم راوی بوف‌کور کیست؟ هدایت از چه زاویه دیدی استفاده کرده و مقصودش از سایه چیست؟
تا تو و دوستان دیگر به این سئوال جواب بدهید من برگردم به موضوعی که در پست قبل نوشته‌ام.
ماجراهای هک‌البری‌فین داستانی سر راست و روشن است است. راوی به راحتی داستان را روایت می‌کند و خواننده پا به پای او پیش می‌رود. زندگی مثل زندگی من و شما جریان دارد و دیالوگ‌ها همان دیالوگ‌هايي‌ست كه می‌تواند بین من و شما هم رد و بدل شود اما غیر از نماییشنامه‌های کلاسیک یونانی و یا کارهای شکیسپیر(مثلاً گفتنگوی هملت باخودش) چه نویسنده‌ای را می‌شناسید که از  مونولوگ نمایشی استفاده کرده باشد و اصلاً Dramatic monologue چه کاربردی دارد؟
آيا در داستان‌هایی که راوی اول شخص مفرد یا جمع است از مونولوگ نمایشی می‌توان استفاده کرد؟
detective fiction
به خاطر حضور راوی در داستان و محدود بودن دانش او این نوع زاویه دید در داستان‌های پلیسی و کاراگاهی استفاده فراوان دارد. در داستان‌های پلیسی همان طور که می‌دانیم خواننده هم‌پای کاراگاه به کشف ماجرا می‌رود و قدم به قدم با راوی همراه می‌شود. می‌توانید مثال بزنید؟
گاهی راوی اول شخص می‌تواند شخصیت دوم داستان باشد که شاهد و ناظری بر اعمال شخصیت اصلی داستان است.  نمونه مشخص این نوع داستان بلندی‌های بادگیر امیلی‌برونته و گتسبی بزرگ است در هر دو رمان داستان از دید کسی روایت می‌شود که به شخصیت اصلی نزدیک است و شاهد اعمال او.
در داستان ماجراهای هکلبری‌فین راوی اول شخص اصلی است.first prson major
و در بلندی‌های بادگیر و گتسبی بزرگ راوی first person minor است. یعنی اول‌شخص‌فرعی داستان را تعریف می‌کند(می‌توانید معادل بهتری به فارسی پیدا کنید)
مارسل‌پروست در در جستجوی زمان از دست رفته یا زمان گم شده از جریان سیال‌ذهنی آگاه استفاده می‌کند تا داستان خود را روایت کند. تمام روایت به نظر خاطرات روزانه مارسل می‌آ‌‌ید اما این در واقع شگردی است که نویسنده قدرتمند فرانسوی می‌زند تا خواننده کنجکاوِ خود را جذب داستان کند. مارسل‌پروست از خاطرات خود سود می‌جوید تا بنای عظیم و فراموش نشدنی خود را بسازد.
اما راوی اول شخص فقط  من نیست. همان‌طور که گفتم در یک گل سرخ برای امیلی این اول‌شخص‌جمع است که داستان را روایت می‌کند و معلوم و نامعلوم بودن راوی به زیبایی و جذابیت داستان می‌افزاید. first- person-plural point of view
در خشم و هیاهو  ویلیام فاکنر از راویان متعددی استفاده کرده است. first-person- multiple narrators تا داستان خود را بگوید. صادق‌چوبک هم در سنگ‌صبور از راویان مختلفی برای گفتن داستان خود استفاده می‌کند.
شاید اگر بخواهیم داستان سفر شه‌بانو و فائزه را بنویسیم (می‌بینید پاک فراموش کرده‌ایم که درباره داستان کوتاه حرف می‌زدیم... حدس می‌زدم که این سفر گنجایش یک رمان را دارد) مجبور شویم که از همین شیوه استفاده کنیم هرکس روایت خودش را بگوید شه‌بانو، فائزه، دانشجوی دختر، دانشجوی پسر که بعدها وزیر می‌شود، یکی از میهمانان فرانسوی و خلبان هلیکوپتری که شه‌بانو را به باغ ارم آورده و می‌توانیم فرض کنیم که ایشان بعدها به امریکا پناهنده می‌شوند و...
خوب دوستان ما هیچ راهی نداریم مگر اینکه همه این کتاب‌هایی را که نام بردم دوباره بخوانیم تا دقیقاً متوجه شویم که زاویه دید اول شخص جمع و مفرد چطور در داستان بکار برده می‌شود و چگونه گاهی حتی معنی داستان را هم تغییر می‌دهد.
این کار آسانی نیست ولی ما که می‌خواهیم داستان‌نویس خوبی شویم نباید از خواندن غفلت کنیم چون خواندن و بازخواندن یعنی خلاقیت.

+ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت2:10 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (9) «راوی اول شخص First - person narrative»

شه‌بانو در کتابِ کهن دیارا از زوایه دید راوی اول‌شخص‌مفرد استفاده می‌کند. همین‌جا بگویم که این کتاب را نخوانده‌ام اما از طریق یک راوی - روایتی از آن شنیده‌ام. راوی می‌گوید که کتاب عکس‌های زیبایی دارد و من از او پرسیده‌ام: آیا عکسی از کیش هم در این کتاب هست؟ چون اگر یادتان باشد ما باید شه‌بانو را به کیش ببریم تا آنجا با میهمانان خود چند روزی استراحت کند.
به یاد دارم که مجله زن‌روز عکس زیبایی از ایشان انداخته بود با لباسی بلند و ظاهراً محلی... من دنبال آن عکس می‌گردم تا به شما بگویم لحظه‌ای که ملکه آن عکس را می‌گرفت هرگز خیال نمی‌کرد که سالیان سال بعد راوی اول‌شخص کتاب خاطرات خود باشد.
من این‌جا در هیچ کتابفروشی کهن‌دیارا را ندیده‌ام و این البته طبیعی است کتاب به فارسی نوشته شده و فکر نمی‌کنم که به انگلیسی ترجمه شده باشد (به فرانسه چی؟ آيا یکی از میهمانان محترم آن سال‌ها تمایلی به خواندن کتاب کهن‌دیارا نشان داده است؟)
به هرحال یکی از راویان ما در قصه شه‌بانو و فائزه می‌تواند خود شه‌بانو باشد... اما او فقط می‌تواند خاطرات خودش را بنویسد ما شخصیت‌های زیادی داریم که در این داستان از پوست و گوشت و استخوانند و خاطرات‌نویسی با رمان‌نویسی و یا داستان‌نویسی فرق می‌کند هر چند در این دیار که من هستم خاطرات‌نویسی طرفداران زیادی دارد.
در خاطرات‌نویسی راوی از زندگی خود می‌نویسد از آنچه در دور برش اتفاق افتاده و به او – یعنی راوی – مربوط می‌شود. در واقع اطلاعات راوی می‌تواند فقط محدود به زندگی شخصی خودش باشد.
پس شه‌بانو فقط باید نویسنده ادبیات باشد که بتواند فائزه را در حال آش‌خوردن نشان بدهد و مثلاً ببیند که  مردانی برای بردن دیگ‌های گنده می‌آیند و همه رو می‌گیرند الا فائزه که دارد آش می‌خورد و بعدها همان زنانی که در سرای خانه آنها هستند برای فائزه خانم آشی می‌پزند که هزار وجب روغن رویش ماسیده...
نه  شه‌بانو خاطرات می‌نویسد - اما دکتر آذر نفیسی از خاطراتش برای نوشتن رمان مدد می‌گیرد.
لولیتاخوانی در تهران هم ظاهراً خاطرات است اما ساختاری که نویسنده به کار می‌برد و ما ر ا به یاد لایه‌های تو در توی هزار و یک شب می‌اندازد (من می‌گویم ساختار کلاس در کلاس در کلاس) حفظ شخصیت‌های داستانی و فردیت آنها فضاسازی سه‌گانه نویسنده در کتاب و حرکت پرنده‌وار راوی از این شاخه به آن شاخه خاطرات را به رمانی دلچسب و نه چندان آسان تبدیل کرده است.
در داستان‌هایی که از زوایه دید راوی اول‌شخص‌مفرد استفاده می‌شود: من، روایت‌کننده داستان است.
این نوع روایت به خواننده کمک می‌کند تا دریابد تمرکز ذهن راوی روی چه مسائلی است و چه جهانی را پیش روی خواننده می‌گذارد.
و راوی شخصیتی است که فردیت و ذهنیت دارد، با تمام ویژ‌گی‌های یک شخصیت داستانی. این نوع داستان می‌تواند یک مونولوگ درونی باشد مثلِ یادداشت‌های زیر زمینی‌ی داستایوسکی(interior monologue)
و یا...

+ چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت23:59 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (8) «زاويه‌ی‌‌ ديد Point of view»

ما ملکه را در حالی رها کردیم که جام شرابش را مزه‌مزه می‌کرد و فائزه که در چهار‌چوبِ در نشسته بود و شله‌زرد یا آش‌اش را می‌خورد. فضای خوابگاه و باغ‌ارم را هم توضیح دادیم. اما اگر بنا باشد داستانی نوشته شود از نگاه چه کسی این داستان نوشته می‌شود؟ آن‌کس که قصه را روایت می‌کند کیست؟ نویسنده‌ای که من و شما باشیم چه کسی یا کسانی را برای روایت داستان خود انتخاب می‌کنیم؟ یک نویسنده دقیق و با استعداد با انتخاب راوی مناسب می‌تواند داستانش را تا سالیانِ سال خواندنی کند. همه ما می‌دانیم که این نویسنده نیست که در ادبیات داستانی داستان را روایت می‌کند. راوی (narrator) با نویسنده فرق می‌کند. نویسنده راوی را انتخاب می‌کند اما تجربه روایت از آن روایت کننده است.
رومن‌گاری با انتخاب یک کودک به عنوان راوی در زندگی‌در‌ پیش‌ رو زندگی شاق و خشن زنانی مثل مادرش را تلطیف می‌کند. خواننده از نگاه یک کودک به فضای ایجاد شده در رمان به روابط و حرکات و رفتار آدم‌ها به ستینگِ‌داستانی و...  پی می‌برد. به داستان‌هایي که کودکی آن را روایت می‌کند و طبیعی است که با نگاه یک بزرگ‌سال فرق می‌کند. می‌گویند:Innocent Eye
و فاکنر در یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی یکی از آدم‌های شهر را انتخاب می‌کند تا داستان را از نگاه او ببینیم. گاهی پیدا کردن راوی خیلی آسان نیست مثل همین داستان فاکنر اما خواننده زیرک وقتی در حین خواندن به کلمه ما بر می‌خورد راحت می‌تواند راوی‌اول‌شخص جمع را شناسایی کند. منتقدان زیادی درباره "یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی" مطلب نوشته‌اند و تمام آنها در این نکته متفق‌القولند که انتخاب راوی مناسب باعث ماندگاری "یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی" شده است. به‌جز پچ‌پچه‌های مردم شهری کوچک و هنوز درگیر سنت چه کسی می‌تواند از امیلی حرف بزند زنی که سالیان سال است با اسکلت عاشق خود زندگی می‌کند و فقط زمانی از خانه می‌آید بیرون که به مالیاتی که باید بدهد اعتراض کند.
و اما یک سئوال پس تکلیف کتاب‌هایی مثل لولیتاخوانی‌در‌تهران چه می‌شود؟

+ دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت22:56 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (7) «شرابِ سفید ملکه، و شله‌زرد فائزه»

شراگیم، ما به بحث  point of view نزدیک می‌شویم. اما دلم می‌خواهد با هم برویم سَرکی در باغ ارم بکشیم و ببینیم ملکه چه می‌کند و چه می‌خورد و چه‌جوری می‌خورد؟ و برای این کار باید اول بدانیم که چه ساعتی از روز است؟ اگر نزدیک ظهر باشد دانشجویان زیادی از دانشکده‌های ادبیات سوار اتوبوس می‌شوند تا برسند به سلف‌سرویس دانشگاه ارم. چلوکباب پرسی پانزده ریال است و کمک هزینه‌ای که دانشگاه به دانشجویان می‌دهد صد و پنجاه تومان. اگر بعدازظهر هم باشد باز برای شام همپای غروب، دانشجویان راهی سلف‌سرویس می‌شوند. شراگیم، حتماً می‌پرسی چه کار به کار ملکه داری‌؟ هر چه می‌خورد بخورد این چه ربطی می‌تواند به داستان ما داشته باشد؟ اما خیال نمی‌کنی آن‌چه آدم‌ها می‌خورند و آن‌جور که می‌خورند ارتباط مستقیمی با ذهنیات آنها دارد؟ تو فکر می‌کنی ملکه با آن اندام خوش‌ترکیب و ظریف  و بلند بالا می‌تواند بنشیند یک نفس، سه تا کاسه ‌آش بخورد یا صبح سفارش کله‌پاچه بدهد؟ یا توی حیاط خانه‌اش دیگ‌های بزرگ علم کند و خودش  برای ثواب هم که شده یک‌بار شله‌زرد را به هم بزند؟ دلم می‌خواست می‌توانستم عکس تمام قدی از ملکه همین‌جا بگذارم اما تو می‌دانی که من چقدر تو این کارهای تکنیکی می‌لنگم آن‌وقت یک عکس هم از یک دانشجوی آن سال‌ها می‌گذاشتم و عکسی هم از خانم فائزه... سئوالی که می‌کردم این بو د: این سه زن چه می‌خورند و چه‌جوری می‌خورند؟ واقعییت این است که آدم‌های داستان‌های ما همیشه روزه‌اند. در کم‌تر کتابی می‌بینی که نویسنده عنایتی به خورد و خوراک شیخصیت‌های داستانی‌اش داشته باشد. بساط تریاک البته هست و چای‌خوری و عرق‌خوری اما. برخلاف فیلم‌های ایرانی که تا پلک می‌زنی سفره‌ای پهن می‌شود در داستان‌های ما آدم‌ها اغلب چیزی نمی‌خورند. انگار غذاخوردن جزو زندگی ما نیست. نمی‌دانم کتاب چومپا لاهیری را خوانده‌ای یانه؟ لیست کاملی از غذاهای هندی و بنگلادشی را ردیف می‌کند. طوری که آخر کتاب خواننده هوس می‌کند برود حتماً یک دور هم که شده غذایی هندی برای خودش بپزد. البته من نمی‌گویم که نویسنده باید این‌قدر توریستی به غذاخوردن شخصیت‌های داستانیش نگاه کند اما هیچ آدمی بدون هوا و غذا زنده نمی‌ماند چه آدم‌های توی داستان باشند چه آدم‌های روی زمین. خوشبختانه "خوردن" در فرهنگ ما آزاد است. کتک‌خوردن از بزرگ‌ترها، شلاق‌خوردن از مامورین دولت و غذا‌خوردن. شراگیم هیچ فکر کرده‌ای که ملتی که پس‌مانده غذایش پانزده‌میلیون گرسنه را سیر می‌کند چرا در ادبیاتش آدم‌ها غذا نمی‌خورند؟ نمی‌دانم داستان‌های کلاسیک روسی را خوانده‌ای یانه؟ ولی نوشیدن چای ویا خوردن نهار و شام برای خودش آئینی است و تولستوی استاد این است که خانم‌ها را نشان دهد پای سماورِ روسی و زیبارویانی که دارند در باغ قدم می‌زنند و حرف‌های دلچسبشان درباره دلدادگی. ما چرا در داستان  از خوردن پرهیز میکنیم؟ ما که در اغلب آئین‌ها مردم را به  خاطر غذا در خیابان‌ها می‌بینیم و یا در  سال حداقل چندین‌بار کاسه و دیگ و قابلمه به دست در خیابان‌ها راه می‌افتیم تا آش‌ِنذری، قیمه‌پلو و یا... بگیریم و یخچالمان را برای یک‌هفته پراز غذا کنیم؟ فکر نمی‌کنی شخصیت‌های ما این‌جور قلابی می‌شوند؟ فکر نمی‌کنی کمی در نوشتن حقه‌بازیم؟ نه حقه‌ای که نویسنده باید بزند و حتماً هم می‌زند. ادای آدم پرهیزگار و فقط گرفتار درآوردن کار سختی نیست. شخصیت‌های ما گرفتارند اما غذا نمی‌خورند. لذت غذاخوردن لذت کمی نیست اگر آنقدر توی شکمت نچپانده باشی که بالا بیاوری... شراگیم، در همان لحظه‌ای که دانشجویان در سلف‌سرویس نشسته‌اند و غذا می‌خورند و یا شهبانو احتمالاً دارد یک قهوه فرانسه می‌نوشد(باید به داد من برسید و کسانی که کهن‌دیارا را خوانده‌اند به من بگویند که شه‌بانو به چه غذایی، چه درینکی، چه قهو ه‌ای علاقه دارند. نمی‌دانم شاید هم باید خانم منصوره‌پیر‌نیا را پیدا کنم که خبرنگار مجله زن‌روز بود و یا خانم مهنازافخمی و یا خانم لیلی‌امیر‌ارجمند.) چطور است فکر کنیم ملکه ناگهان به یاد رستورانی یونانی می‌افتد در پاریس که یک شب در دوران دانشجویی خطرکرد و با دوستانش رفت. رستورانی که جلوی پای مشتریانش بشقاب می‌شکند؟ و باز فکرکنیم که ملکه به دوران دانشجویی‌اش فکر می‌کند و این‌که چقدر بعد از آن هوسِ دخترانه با قناعت زندگی کرد تا بتواند پول همان یکی شب را جبران کند؟ اما فائزه، در این لحظه کجاست؟ در قم زندگی می‌کند؟ در تهران و یا در رفسنجان؟ اگر در تهران زندگی کند در اردیبهشت‌ماه هنوز می‌توان آش نذری پخت. همان‌طورکه می‌دانیم هوای این سه شهر با هم خیلی فرق دارند. قم و رفسنجان البته از نظر آب و هوایی به هم نزدیک‌ترند. خیلی خُب خانواده جمع است و زنان فامیلی که تازه از رفسنجان آمده‌اند یا از قم نذر کرده‌اند و دارند آش می‌پزند. بوی پیاز‌داغ همه‌جا پیچیده و بوی معطر سبزی‌هایی که خورد شده‌اند و آماده  سرازیز شدن توی دیگ همه هستند اما فائزه نیست دیشب البته تا دیروقت پا به پای زنان فامیل کارکرده، با اینکه از سبزی پاک کردن بیزار است اما نتوانسته روی مادرش را زمین بگذارد و به یک شرط حاضر به شرکت در مراسم آش‌پزان شده که سبزی‌ها را زنان خانواده خیلی دیر توی دیگ بریزند چون ویتامین‌هایش از بین می‌رود و روغن هم کم بریزند و... زنان فامیل البته به هم چپ‌چپ نگاه کرده‌اند آخر آشی که یک‌وجب روغن رویش نباشد که آش نیست. اما حالا فائزه مدرسه است. دخترک در این  زمان چه سن و سالی دارد؟ ایا پدرش از زندان آزاد شده واین آش نذری به خاطر  آزادی حاج‌آقا نیست؟ (تحقیق... تحقیق...  تحقیق.) اگر در رفستجان باشد و یا در قم همه درو‌همسایه جمعند. دیگِ بزرگی توی حیاط بار گذاشته‌اند و هرکس کاری می‌کند یکی مراقب آتش زیر دیگ است.  یکی دیگر کاسه‌ها را  آماده می‌کند  و... صورت زنان از گرما گر گرفته... هرکس برای نیاز خود یک بار شله‌زرد را هم می‌زند. آخرین نفر فائزه است که از مدرسه آمده- نیامده صدایش می‌زنند که دیگ را هم بزند. نوبت خوردن و پخش شله‌زرد یا آش که می‌رسد فائزه هم چادر به سر سینی پر از کاسه‌های آش یا شله‌زرد را بر می‌دارد با چادری که همه بدنش را پوشانده توی کوچه‌های محله‌ای در قم یا رفسنجان راه می‌افتد... این دل‌مشغولی خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌ها است در خانواده‌های مذهبی... پس در این لحظه تاریخی شه‌بانو قهوه می‌خورد یا یک درینک ساده مثلاً شراب سفید. دانشجوی ما از پله‌های سلف‌سرویس بالا می‌رود. آقای وزیرِ کار آینده که بعدها برای روزنامه‌اش از آقای خاتمی امتیاز چاپخانه می‌گیرد و در مدت زمان کوتاهی در روزنامه‌اش را تخته می‌کند و چاپخانه را به شاه‌پسرش می‌دهد تا برای خودش پول در بیاورد هم دارد آخرین قدم‌ها را به سوی سلف‌سرویس بر می‌دارد... و فائزه روی زمین نشسته است دارد یک کاسه‌اش ویا شله‌زرد می‌خورد و به فکر امتحانی است که باید بدهد یا کاری که باید بکند- اگر سن و سال فائزه را بدانیم  دقیق‌تر در باره ذهنیت او در این مرحله از زمان می‌توانیم حرف بزنیم. چندسئوال: من می‌گویم شخصیت‌های داستانی احمد‌محمود کم‌تر از همه روزه می‌گیرند‌. در جای‌خالی‌سلوج و کلیدر هم آدم‌ها روزه نیستند اگر غذا نمی‌خورند به خاطر نداری است. شما چه فکر می‌کنید؟ من فکر می‌کنم زویاپیرزاد خیلی دقیق و هوشیار مراقب این است که شخصیت‌های داستانی‌اش در چراغ‌ها را چه كسی‌خاموش‌می‌كند گرسنه نمانند شما چه فکر می‌کنید. از شما می‌پرسم در تهران شهر بی‌آسمان نوشته امیر‌چهل‌تن آدم‌ها چه می‌خورند‌؟ در سووشون چطور؟ نام داستان‌هایی را بگویید که شخصیت‌هایش گرسنه نیستند؟ و برای پیشبرد  داستانی که می‌نویسیم اگراطلاعاتی از فائزه یا ملکه دارید برای من ایمیل کنید یا در بخش کامنت‌ها بنویسید بخصوص از طرفداران فائزه و ملکه که گاهی سرکی می‌کشند و کامنتی می‌گذارند می‌خواهم که به من مدرک بدهند و این را بدانند که من شخصیت‌های داستانی‌ام را دوست دارم و این‌قدر عقب‌مانده نیستم که فرمان قتل آنها را صادر کنم و یا به آنها تهمت و افترا بزنم خیالتان جمع باشد دوستان من...

+ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت11:33 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (6)

ما ملکه را در حالی رها کردیم که کلاهش را محکم گرفته بود تا بادِ بالگرد آن را با خودش نبرد. اما حالا هلیکوپتر رفته است و شه‌بانو دارد به پروانه‌ای نگاه می‌کند که روی گل رزی نشسته و همین‌جاست که نگاهش به آن‌طرف خیابان می‌افتد. دانشجویانی که کنار خیابان منتظر اتوبوس دانشگاه هستند و کسانی که از در میله‌ای خوابگاهِ ارم می‌روند و می‌آیند. چند دانشجو آن‌طرف برایش دست تکان می‌دهند. او هم دستان ظریف و باریکش را تکان می‌دهد و ماموران امنیتی را هم می‌بیند که به فاصله و برخی در کنار موتورسیکلت‌های بزرگ خود ایستاده‌اند. باز همان بیزاری به سراغش می‌آید، همان بیزاری جدایی از کسانی که همیشه دوستش دارند. بارها به زنجیره امنیتی ساواک اعتراض کرده اما اعلاحضرت فرموده: تو خیلی چیزها را نمی‌دانی... (راوی داستان می‌تواند بعدها بپرسد آیا اعلاحضرت شاهنشاه خودش همه چیز را می‌دانست؟) ملکه همیشه حیرت می‌کند. مردمی که برای او دست تکان می‌دهند و خودشان را به در و دیوار می‌زنند تا به او برسند چه کینه‌ای می‌توانند نسبت به او داشته باشند؟ ملکه با ندیمه‌اش می‌رود توی ساختمان اما آیا همه دانشجویان آن طرف خیابان را دیده است؟ می‌خواهید باهم برویم آن‌طرف خیابان؟ چاره‌ای نیست برای اینکه بدانیم چطور سال‌ها بعد فائزه به جای ملکه فرح به کیش می‌رود حتماً باید به آن‌طرف خیابان برویم و چیزهای دیگری ببینیم غیر از آن چیزهایی که ملکه دیده است. خوب حالا ما درست روبروی باغ ارم هستیم. یعنی این‌بار کنار خوابگاه، از این‌طرف به کاخ نگاه می‌کنیم به اطراقگاه ملکه از نگاه کی؟(point of view) خوب از نگاه دانشجویی که آن سوی میله‌ها توی محوطه  خوابگاه ایستاده. ایستاده یا دارد از پله‌ها خوابگاه شماره یک ارم پایین می‌آید که به اتوبوس برسد؟ دانشجوی دختر ما ظاهر بی‌خیالی دارد. شلوار جین، کفش کتانی و موهای از پشت بسته. او البته تنها نیست. دانشجویان زیادی هستند که باید سر کلاس بروند و برخی ماشین دارند، برخی در انتظار اتوبوسند. دانشجویی با اتوموبیل آخرین مدل ازخوابگاه ارم بیرون می‌آید احتمالاً به دیدن دوستی آمده است. (اینجا ما باید تحقیق کنیم ببینیم اصلاً آن‌روزها اجازه ورود به اتوموبیل‌ها داد می‌شد یا نه، چون ممکن است حافظه راوی؟ ضعیف باشد.) برخی هم در صف اتوبوس ایستاده‌اند. دانشگاه اتوبوس‌های مخصوص دارد با همان آرم مخصوص سه پله که می‌گویند طرحی است که  از پله‌های تخت‌جمشیدگرفته شده. باز از همان جا شرو ع می‌کنیم از جایی‌که  ملکه از هلیکوپتر پیاده می‌شوند. درهمان لحظه که شه‌بانو فکر می‌کند که ای‌کاش دوستان امریکایی‌اش را هم خبر کرده بود. دانشجوی ما  به اخطار ساواک فکر می‌کند. از او پرسیده‌اند چرا این‌قدر با دانشجویان‌خارجی معاشرت می‌کند... اما ورود دانشجویی ذهنِ دانشجوی دختر ما را متوجه موضوع دیگری می‌کند این دانشجو جوانی است به قول  بوشهری‌ها سرخ وسفیدِ چهارشانه زبر و زرنگ و عضو انجمن‌اسلامی دانشگاه. معروف است که می‌گویند: جایی که چپ‌ها راه می‌روند او پا نمی‌گذارد. چپ‌ها را نجس می‌داند. پیراهنش آستین‌کوتاه است. مغرور از قدم‌های خود، با نفرت به آن‌طرف خیابان نگاه می‌کند. به دخترها نگاه نمی‌کند دختر دانشجو او را بارها دیده است. صدای فریادهایش را توی اعتصاب‌ها شنیده و می‌داند که همیشه حواسش هست که دانشجویان چپ از او جلو نزنند. همه او را می‌شناسند. بعدها قرار است وزیر کار شود. راوی ما هرگز فکر نمی‌کند که این دانشجوی عدالت‌خواه و مؤمن روزی 48 گارگر را در خانه گارگر به صلابه بکشد آن‌هم در عرض سه‌روز. دختر فکر می‌کند حالاست که داد بزند، اما فریادی کشیده نمی‌شود. دختر چند دانشجوی خوش‌پوش را می‌بینند که لبخند زنان به ملکه که هوش و حو اسش به این است که کلاهش را باد نبرد نگاه می‌کنند. ملکه عاقبت به این طرف نگاه می‌کند لبخند می‌زند و دست تکان می‌دهد. اتوبوس دانشگاه از راه می‌رسد دختر دانشجو پاتند می‌کند که به اتوبوس برسد و دراین لحظه به دانشجوی انجمن‌اسلامی که او هم به طرف اتوبوس می‌رود تنه می‌زند. هردو وارد اتوبوس می‌شوند. وقتی اتوبوس راه می‌افتد دخترک که سمت چپ اتوبوس نشسته ملکه را می‌بیند که راه افتاده و یک‌ریز می‌خندد. این همه خنده را ازکجا آورده؟ اصلاً به چه می‌خندد؟ دخترک این را از خودش می‌پرسد. راست داستانی‌اش را اگر بخواهید او در هواپیما فرصت کرده روزنامه‌ها و مجلات را بخواند. تصاویر خودش را ببیند و لذت ببرد. ملکه راضی است از فعالیت‌ها و از همه چیز و بخصوص از این دانشگاه که کم‌تر درگیر اعتصابات دانشجویی می‌شود. ملکه با خودش فکرمی‌کند: اما به هرحال جوان‌ها همیشه معترضند. خُب در این لحظه بخصوص فائزه کجاست؟ در کدام شهر، در کدام مدرسه درس می‌خواند با چه لهجه‌ای حرف می‌زند؟ چه کتاب‌هایی می‌خواند چه فیلم‌هایی می‌بیند... تحقیق... تحقیق... ما برای شخصیت داستانی خود حتماً باید تحقیق کنیم...

چند سئوال: 1-آیا جمله‌ای که پادشاه به ملکه می‌گوید جمله مناسبی است؟ 2-آیا درست است که ما به آن‌طرف خیابان برویم و این‌بار از نگاه یک دختر دانشجو داستان را دنبال کنیم. 3-آیا فقط باید برای شخصیت‌های تاریخی تحقیق کنیم یا در مورد همه شخصیت‌های داستانی؟ (به این سئوال‌ها جواب مناسب بدهید و جایزه بگیرید. در پست بعد برنده‌ی دیالوگ‌نویسی را خواهید شناخت.)

+ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت13:12 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (5)

چه کسی اردیبهشت‌ماه شیراز را دوست ندارد؟ به نظر شما این کج‌سلیقگی نیست که ما ملکه را توی باغِ ارم شیراز تنها رها کنیم؟ و نگذاریم خواننده گل‌های رنگارنگ و بوی بهارنارج و گل اشرفی‌هایی را که با یک نسیم روی پیاده‌رو پخش می‌شوند ببیند؟ یک نویسنده‌ی خوب لحظه‌های زیبای داستانی را از دست نمی‌دهد. پس بیایید ملکه را در لحظه‌ای ببینیم که از هلیکوپتر پیاده می‌شود. هلیکوپتری که در باغ ارم روبروی خوابگاه دانشجویان ارم می‌نشیند. و ملکه را که با دو دست محکم کلاهش را گرفته تا بادِ بالگردها آن را از سرش برندارد، پیاده می‌کند. اما این کلاه را چه کسی بر سر شهبانو گذاشته؟ خودش؟ ندیمه‌اش؟ آدم‌های دور برش؟ اگرآدم‌های دور بر شهبانو و یا خود شهبانو قدرت پیشگویی داشتند می‌دانستند که این کلاه، کلاهِ خطرناکی است و نه تنها نباید از آن مواظبت کند که باید حتماً بگذارد باد کلاهش را ببرد. اما همه ما می‌دانیم که دو گروه از آدم‌های روی زمین می‌توانند پیشگویی کنند، گروه دوم نویسندگان هستند. نویسندگانی که در دنیای آزاد زندگی می‌کنند قبل از واقعه می‌توانند پیشگویی کنند و نویسندگانی که در دنیای بسته نفس می‌کشند بعد از واقعه فقط می‌توانند حسرت بخورند... شهبانو چه لباسی به تن دارد، چه گوشواره‌ای وکفش‌هایش چه مارکی است؟ کسی نمی‌پرسد چرا این قدر به ظاهر ملکه گیر داده‌ای؟ نه نمی‌پرسد چون همه می‌دانند که ظاهر  Appearances شخصیت داستانی مهم است.  لباس آدم‌ها می‌تواند زبان آدم‌ها باشد و خیلی چیزها از شخصیت آن‌ها را به ما بگوید. راه دوری نرویم آیا ما می‌توانیم لباس فائزه را تن ملکه کنیم و لباس ملکه را تن  دخترآقای رئیس‌جمهور؟ حتماً نمی‌توانیم چون نوع پوشش آنها از تاریخی خاص حرف می‌زند. نوع پوشش رفتار وکردار خاصی با خود می‌آورد حتی یک شخصیت داستانی که ظاهراً تاریخی هم نیست مثل زنی که پنجره را باز می‌کند تا به کفترها دانه بدهد رفتار و کردارش وقتی در خانه است یا در بازار تره‌بار یا درمیهمانی فرق می‌کند چون مکان زمان و پوشش زبان خاص خود را دارند... راست داستانی‌اش را اگر بخواهید زبان همان کلماتی نیست که از دهان آدم‌ها بیرون می‌آید ...همه‌چیز جاندار و بی‌جان، خزنده و چرنده و پرنده همه گوینده‌اند همه در حال گفتن داستانی هستند با زبان خاص خود... هر شیی هر چه که می‌بینم یا تخییل می‌کنیم زبان خود را دارند رویاها، خواب‌ها، کابوس‌ها، مناظر طبیعت و... خوب حالا شهبانو را داریم که از هلیکوپتر پیاده می‌شود. عطر بهارنارج و گل‌های رز، هوا را سنگین کرده. مست از بوی گل‌ها فکرمی‌کند ای‌کاش به دوستان امریکایی هم گفته بود... اما یادش می‌آید که دلش برای زبان فرانسه تنگ شده برای روزهایی که در کافه‌های پاریس با دوستانش درباره سیاست و هنر حرف می‌زدند. چرا می‌رویم توی ذهن ملکه؟ می‌توانیم یکراست او را وارد ساختمان اربابی کنیم. کمی استراحت کنند. اما نویسنده لجباز ما می‌داند که بسیار مهم است که بدانیم یک شخصیت درباره خودش چه feelings احساسی دارد. این احساسات در داستان باعث می‌شود که شخصیت داستانی بتواند راحت حرکت کند در واقع برای شخصیت داستانی انگیزه حرکت -  motivation ایجاد می‌کند و همه این‌ها باعث می‌شود که شخصیت داستانی صدای خاص خودش را داشته باشد. ملکه صدای خودش را دارد فائزه صدای خودش و همسر آقای رئیس‌جمهور کنونی هم که ما فقط  یک تصویر کنار همسرشان با عینک‌دودی از او  دیده‌ایم صدای خاص خودش. پس  برای یک نویسنده که می‌خواهد داستان قابل قبولی بنویسد the character's voice بسیارمهم است. با همه این‌ها نباید فراموش کنیم که در داستان‌ِکوتاه نویسنده مجبور به انتخابی فشرده است نمی‌تواند و مجال آن‌را هم ندارد که خیلی از جزئیات حرف بزند و وپس نکند  طرح ما در یک داستان کوتاه نمی‌گنجد؟

+ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت15:22 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (4) «شخصیت‌سازی در داستان»

characterization در داستان کوتاه، انتخاب شخصیت و شخصیت‌سازی سخت‌ت از رمان است و نویسنده نمی‌تواند به تمام جزئیات بپردازد چون مجال زیادی ندارد و مصالح خود را باید با دقت انتخاب کند. دیالوگ که ساده‌ترین کارش دادن اطلاعات و سخت‌ترین وظیفه‌اش ساختن شخصیت و فضای داستانی است  نمی‌تواند طولانی باشد. ما در غرور و تعصب با دیالوگ‌هایی سر وکار داریم که ظاهر شخصیت داستانی را هم توصیح می‌دهد.  دیالوگ‌هایی طولانی که خاص رمان‌های قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است.  اما در داستان‌های چخوف یا الن‌پو می‌بینم که دیالوگ‌ها کوتاه و دقیق‌اند و نزدیک‌تر به زمانه‌ی ما. در کارهای همینگوی و شرود‌اندرسن به دیالوگ‌هایی برخورد می‌کنیم که با یك خط، شخصیت داستانی را می‌سازند. و یا در داستان‌های کوتاهِ فاکنر از جمله یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی. شخصیت داستانی باید باورپذیر و قابل قبول باشد. نویسنده پلیس راهنمایی و رانندگی نیست که فقط گزارشی بنویسد و کروکی‌‌یی بکشد و خود را فارغ کند. او شخصیت را می‌سازد پوست و گوشت و استخوان به او می‌دهد. به آدم‌های دور بر شخصیت خود توجه می‌کند. به زمانه‌ای که درآن زندگی می‌کند و نیز به عادات بخصوصی که احیاناً دارد. به نوع لباس پوشیدن، حرف زدن، حرکت کردن و علائق او. نویسنده راه‌های مختلفی برای شخصیت‌سازی دارد .گاهی ممکن است او را توصیف كند. زمانی از طبیعت کمک می‌گیرد که خلق و خوی او را به ما نشان دهد و یا از طریق تکنیک‌های متفاوت  او را برای خواننده قابل قبول می‌سازد. گاهی شخصیتی فقط بر اساس شایعات شکل می‌گیرد یا براساس حرف‌هایی که دیگران در باره‌اش می‌زنند و نویسنده موفق می‌شود  از طریق گفتگو با دیگران داستانش را بنویسد. از یک رمان و یک داستان‌کوتاه مثال می‌آورم؛ در رمان سیمای‌زنی‌در‌میان‌جمع نوشته هانریش‌بل از گفته‌های دیگران نلی شکل می‌گیرد. اورا از طریق دیگران می‌بینیم و در "یک‌گل‌سرخ برای‌امیلی" این شایعات شهر است که امیلی را به خواننده نشان می‌دهد.  چرا که امیلی سالیان سال است درِ خانه‌اش را به روی خود بسته و به شهر پشت کرده است. یک سئوال: آیا ما می‌توانیم شخصیت فائزه را از طریق حرف‌های دیگران بسازیم؟ واقعیت این است وقتی  دو زن را در دو دوره‌ی تاریخی انتخاب می‌کردم به عنوان شخصیت داستانی می‌دانستم که به همین جا می‌رسم. متوجه می‌شوید؟ وقتی زنی خودش را پنهان می‌کند مثل امیلی ما، از طریق دیگران او را می‌سازیم. از طریق حرف‌هایی‌که می‌شنویم شایعات  پچ‌پچه‌ها و احیاناً نوشته‌هایی که این‌جا و آن‌جا درباره او می‌توانیم بخواینم. و هرکس البته داستان خودش را می‌نویسد. احتمالاً نیک‌آهنگ‌كوثر و آقای فرشادامیرابراهیمی اگر بخواهند این داستان را بنویسند حتماً با داستانی که من و یا شما می‌نویسیم  فرق خواهد کرد چرا که هم داده‌های متفاوتی داریم و هم تخیل متفاوت. پس این قاعده که می‌گویند شخصیت صدای خودش را دارد، صدایی که متفاوت است و می‌تواند او را از دیگران متمایز کند چه می‌شود؟  آیا این قانون شامل حال شخصیت‌های تاریخی هم می‌شود؟

+ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت12:13 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (3) «عناصر داستان»

تا ملکه دو روزی در شیراز استراحت کند و بعد به کیش برسد ما می‌توانیم در باره عناصر مهم داستانِ کوتاه حرف بزنیم (اما پیشاپیش این را بگویم که هر چه ملکه به کیش نزدیک‌تر می‌شود نوشتن طرح داستانی برای فائزه سخت‌تر می شود.) تا حالا درباره:1-foreshadowing-۴ setting-۳ dialogue-۲ Zcharacterisation کم و بیش حرف زده‌ایم اما داستانِ کوتاه عناصر مهم دیگری هم دارد که باید به تدریج درباره آن‌ها بحث کنیم.  پس آنها را به خاطر می‌سپاریم: 5-coflict-۸  point of view-۷  plot-۶  theme خوب همه ما به عنوان کارآموز گارگاه اینترنتی داستان‌نویسی باید به خاطر بسپاریم که:1-نویسنده زیرک و مستقل و قدرتمند هرگز داستانش را فدای یک پیام سیاسی نمی‌کند. نویسنده البته بی‌پیام نیست حرفی برای گفتن دارد اما این حرف را بسیار زیرکانه می‌زند. مستقیم و علنی حرف زدن درباره‌ی هدفی که نویسنده دارد کار داستان معاصر نیست. شولوخف می‌تواند بر گورِ داویدوف شیون کند و خواننده را تحت تاثیر قراردهد اما از زمانه این جورنوشتن‌ها خیلی‌وقت است که گذشته هرچند کسی نمی‌تواند منکر زیبایی کار میخائیل شولوخف شود. 2-نویسنده حاکم شرع نیست. نویسنده‌ی خوب، می‌تواند خودش را جای تمام شخصیت‌های داستانی بگذارد. خوب یا بد فرقی نمی‌کند اما درمورد نوشته‌اش قاضی سخت‌گیری است، بیرحمانه حدف می‌کند و روی نوشته‌های بسیاری خط می‌کشد. 3-نویسنده پلیس نیست و برای دستگیری کسی نیامده و نیز سیاسی نیست اما درانتخاب عناصر داستانی، مثل یک پلیس جنایی عمل می‌کند نکته بین و دقیق. پاهای آقای کارور روی شانه‌های ادگار‌الن‌پو و چخوف است. خیلی راحت‌طلبی می‌خواهد که فقط به خواندن داستان‌های کارور بسنده کنیم و او را تنها نمونه‌ی موفق داستان‌نویسی کوتاه  بدانیم.

مشق: یک‌گل‌سرخ‌برای‌امیلی را حتماً بخوانیم. نمونه زیبا و دقیق یک داستانِ کوتاه با تمام عناصر داستانی. این داستان فاكنر را آقای نجف‌دریابندری ترجمه کرده. بعد از خواندن داستان عناصر داستانی آن را مشخص کنیم. ازحالا درباره فائزه و ملکه تحقیق کنید از زندگی آنها آرشیوی داشته باشید. یک مسابقه‌ داستان‌نویسی در راه است. به برندگان اول تا سوم جایزه خوبی می‌دهم. داوران این مسابقه همه ما هستیم.

+ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت11:15 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (2) «شخصیت‌سازی در داستان»

نوشا، خبری ازت نیست. سال پیش در پرویدنس providence داستانی به من دادی، خواندم  و تند و تیز در باره‌اش توی وب‌لاگ نوشتم. دلخور شدی؟ بشو... برای اینکه نشانت بدهم آدم باید چقدر به به‌تر شدن کارش حساس باشد ظرف یکی- دو ماه آینده  وقتی  این سری نوشته‌ها تمام شد، داستانی از خودم روی وبلاگ می‌گذارم تا دوستانِ با تجربه و بی‌تجربه در برنامه پنبه‌زنی کاملی شرکت کنند. اما چه باشی و چه نباشی!؟ مخاطب اصلی حرف‌های من درباره شخصیت‌سازی در داستان‌کوتاه تو هستی.

برای بحث شخصیت‌سازی در داستان characterization ما دو کارکتر انتخاب می‌کنیم. اما اولین چیزی که باید یادمان بماند این است: ما قاضی شرع نیستیم و فقط می‌خواهیم داستانی بنویسیم از سفر دو زن مشهور و سیاسی ایرانی آخرین ملکه ایران و دختر آقای رئیس‌جمهور. هر دو معاصرند. در روزگار ما زندگی کرده‌اند و می‌کنند... اما هر دو تقریباً به یک سرنوشت دچار شده‌اند باروبندیلشان را بسته‌اند و رفته‌اند... کجا؟ چطور؟ به چه دلیلی؟ چه کسانی آنها را از صحنه سیاست راندند... خودشان رفتند؟ مردم چیزخور شده بودند یا کسانی مردم را جادو کرده بودند؟ خودشان در این واقعه چه نقشی داشتند؟ اطرافیانش؟ آیا می‌توانیم بگوئیم آنها خوب بودند و اطرافیانشان بد و هزار سئوال دیگر که حتماً به داستان ما مربوط می‌شود... خیلی‌خوب از سفر شهبانوی‌ایران به کیش شروع می‌کنیم: صبح آخرین روز فروردین‌ماه مدیردفتر ملکه برنامه‌های روزانه‌اش را برایش می‌آورد. ایشان در باغِ نیاوران قدم می‌زنند. تازه از خواب برخاسته‌اند و فضای سبز کاخ، گل‌های زیبا و چنارها و شمشادهای کاخ... درختی که در وسط پله‌ها هم‌چنان سر‌افراز مانده است، صدای پرندگان نگذاشته که ایشان در اتاق بماند و غلت و واغلت بزند... شهبانو نفس عمیقی می‌کشد و به مدیر دفتر و ندیمه‌اش نگاه می‌کند که از پله‌ها پائین می‌آیند. هر دو تعظیم می‌کنند و لبخندزنان برنامه را به او نشان می‌دهند؛ چند جا را باید افتتاح کند، به چند موسسه باید سر بزند، با چند نفر ملاقات دارد و... باید آماده دریافت دکترای افتخاری دانشگاه تهران باشند. (روز پر کاری است...) ملکه چه لباسی بر تن دارد؟ احتمالاً لباس نباید رسمی باشد. شاید شلوارکی یا لباس ورزشی که بتواند، یک دور هم اگر شده، دورِ سرای بزرگ کاخ بدود. اما هر لباسی تنش باشد رنگ‌ها در هماهنگی کاملند. (این را باید بدانیم که ملکه عاشق زیبایی‌هاست و دانشجوی رشته معماری در پاریس بوده) خُب چیدمان داستان یا همان ستینگ‌داستانی این‌جا خوب است. کامل است و ما که نویسنده‌ایم بعد از یک روز پرمشعله می‌خواهیم او را به کیش بفرستیم. وقتی قدم‌زنان از پله‌های سرای کاخ بالا می‌روند مدیر دفتر دوباره تعظیم می‌کند و می‌گوید: که برنامه سفر هرساله‌ی کیش هم در دست تدارک است. این‌جاست که شهبانو می‌ایستد، نگاهی به فصای سبز کاخ می‌اندازد و می‌گوید: ترجیج می‌دهد دو روزی هم در کاخ ارم شیراز اطراق کند. این جمله آخر را به فرانسه می‌گوید و یادش می‌آید که خیلی‌وقت است دلش برای دوستان پاریسی تنگ شده، برای دوستانی که بتواند با آنها در باره هنر اونگارد حرف بزند... مدیر‌دفتر ملکه به کار خودش وارد است می‌داند که باید دوستان فرانسوی را هم دعوت کند اما... شهبانو می‌گوید: آنها مستقیم به کیش بیایند. این را هم به فرانسه می‌گوید. فردا در روزنامه‌ها... مردم سراسر ایران ملکه‌ی نیکوکار را می‌بینند که با شیک‌ترین لباس‌ها و رفتاری با وقار در حال افتتاح موسسه‌ها و کانون‌های خیریه... است و شب تلویزیون مردمی را نشان می‌دهد که قربان‌-‌صدقه‌اش می‌روند و برایش هورا می‌کشند و شهبانو با صدایی که معلوم نیست چرا حزنی در آن است برایشان دست تکان می‌دهد و تشکر می‌کند. از میان تمام کسانی که فیلم‌های ملکه را دیده‌اند دخترکی هم در رفستجان نشسته است که پدرش با اینکه روحانی است و زندانی اجازه داده است که توی خانه تلویزیون باشد. دخترک نگاه می‌کند، نگاه می‌کند و حسی مغشوش از ذهنش می‌گذرد. تلویزیون شهبانو را نشان می‌دهد که سینی به دست در صف سلف‌سرویس دانشجویان دانشگاه تهران برای گرفتن غذا ایستاده است... اما هیچ‌کس نمی‌بیند که ملکه در کافی‌شاپ دانشگاه نشسته است و با لباسی سبز و موهایی که هماهنگ با رنگ لباس اوست سیگاری در دست دارد که سبز است... هماهنگی کامل رنگ‌ها همیشه رعایت می‌شود... اما این فیلم را که روزنامه‌نگاری که همیشه در رکاب ایشان است گرفته مسئول اطلاعاتی عکس‌های ملکه سانسور می‌کند... مردم نباید ملکه را در حال سیگار کشیدن ببینند. ملکه خوشحال در میان دانشجویانی که اغلب انتخاب شده‌اند نشسته است ولی در آن میان کسانی هم هستند که مثل ایشان مدتی در پاریس بوده‌اند و انقلاب 1968 را دیده‌اند و مخفیانه به رنگ سیگار ملکه پوزخند می‌زنند ملکه این پوزخند را نمی‌بیند.

(خوب این بحث ادامه دارد و همان طور که دیدید من چیدمان را معادل ستینگ انتخاب کردم. کلمه‌ای که یکی از کولی‌ها پیشنهاد کرده بود به نظرم چیدمان مناسب‌ترین کلمه برای ستینگ است اگر مخالفید بگویید.)

+ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت10:44 منيرو روانی‌پور |
داستان ملکه و فائزه (1) «ستینگ و دیالوگ»

شراگیم، به نظر تو چطور می‌توانیم با یک خط نویسندگان یک‌دهه را قضاوت کنیم؟ اصلاً این کار شدنی است؟ وقتی برای یک داستان‌کوتاه این‌قدر باید فکر کنیم و نت برداریم؟ چطور کسانی به خودشان جرأت می‌دهند که با یک صفحه تکلیف ادبیات داستانی دهه‌ی60 را روشن کنند؟ شراگیم حتماً بعداً در این‌باره با تو حرف خواهم زد اما حالا فقط یک سئوال دارم از تو و دوستان دیگر: فرق میان سرکشی و عصبیت چیست؟ این را به عنوان تکلیف درسی می‌پرسم و همه ما باید این دو واژه را تا آنجا که می‌توانیم ریشه‌یابی کنیم و معانی مختلفش را پیدا کنیم و نیز کاربردش را در جمله. اما امروز می‌خواهم در باره آخرین ملکه ایران  شه‌بانو‌ فرح‌پهلوی و دختر رئیس‌جمهور سابق ایران سرکار‌خانم‌ فائزه‌هاشمی‌رفسنجانی حرف بزنم به عنوان شخصیت داستانی. این‌روزها در ایران روزِ زن است و می‌دانیم که هر دوی این‌ها زن هستند و می‌دانیم که این دو زن یک وجه مشترک دارند: هر دو به ورزش علاقه‌مندند. اسکی‌روی‌آب را دوست دارند و اسب‌سواری و... اما آنچه از شخصیت داستانی الف می‌دانیم (ملکه) کاملاً روشن است همه عکس‌های او را روی جلد نشریات دیده‌اند در حال اسکی، در حال اسکی روی آب و... ولی شخصیت داستانی ب (فائزه) که خیلی معاصر‌تر از شخصیت اولی است... علائقش را از طریق حرف‌های در‌ِگوشی این ‌و ‌آن می‌فهمیم. اطلاعات ما از طریق شایعات کامل شده یا می‌شود. ما بیش‌تر یک چشم فائزه را دیده‌ایم چشمی که پارچه‌ای سیاه آن را قاب گرفته - یا فقط یک بار عکسش را دیده‌ایم که گردی صورتش پیدا بود‌ه - او زن ورزشکاری است که خودش را چادرپیچ می‌کند برای نویسنده ساختن شخصیت داستان این زن سخت‌تر است اما ناممکن نیست. فرض کنیم موضوع داستانِ ما علاقه این دو زن به اسکی روی آب است. یا اسب‌سواری... موضوع یکی است اما داستان به کلی با هم فرق می‌کند. ستینگ‌داستانی فرق می‌کند چون شخصیت‌ها با هم بسیار متفاوت‌اند. اگر از ستینگ‌داستانی فقط مکان مشترک باشد... مثلاً هر دوی آنها را نشان بدهیم که در کیش اسکی‌روی‌آب می‌کنند باز هم همه چیز متفاوت خواهد بود: دوره تاریخی، لباس‌ها، آدم‌های دوربر، کردار و رفتار، دیالوگ‌ها و... مثلا ملکه وقتی دارد راه می‌افتد برای پرواز به سوی کیش، رئیس‌دفترش چک می‌کند که خبرنگاران آماده باشند اما فائزه وقتی می‌خواهد به کیش برود همه دوربری‌ها کاری می‌کنند که هیچ‌کس نفهمد ‌و احتمالاً آقای‌رئیس‌جمهور از طریق همسرش حاج‌خانم هشدار می‌دهند که کارهای این دختر آخرش ما را بدبخت خواهد کرد باید مواظب باشد. البته همه مواظب‌اند اما آقای ‌پالیزار که خیلی طرفدار خلق است و با مسئول اسب‌های خانم فائزه به کمک دوستی ارتباطی به هم زده از این طریق خیلی زود می‌فهمد که شخصیت داستانی ما نه تنها به کیش برای اسکی روی آب می‌رود بلکه به اسب‌هایش هم روزی صد‌هزار‌تومان غذا می‌دهد.

خیال می‌کنم با این مثال آنچه را تا به حال روی این وب‌لاگ نوشته‌ام در‌باره ستینگ و دیالوگ، روشن‌تر شده باشد. ما این دو شخصیت داستانی را رها نمی‌کنیم و در پست‌های بعدی باز به آنها خواهیم پرداخت. ما در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنیم. نمی‌خواهیم بگوییم ورزش بد است یا ‌شخصیت داستانی ما نباید به اسب‌ها غذا بدهد. ما می‌خواهیم دو شخصیت را در داستان بررسی کنیم همان‌طور که فعلاً کار نداریم که جنگ خوب است یا بد فقط درباره داستان سرب در گوش باران می‌خواند حرف می‌زنیم.

+ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:59 منيرو روانی‌پور |