تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها - شاعرانه‌ی ممنوع


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
شاعرانه‌ی ممنوع

 زامیاد:
عزیزم سلام، نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی دقیقا کجا هستی و در چه حالی اما من امشب، شاید هزاران کیلومتر دورتر از تو در آپارتمان کوچکی تنها نشسته‌ام و خاطراتی که حتی دورتر از این فاصله‌ی هزاران کیلومتری بین من و توست، نمی‌گذارند بخوابم. خاطراتی ممنوع که خودم بارها با تاکید برایت توضیح داده‌ام باید فراموش‌شان کنی و زندگی جدیدی را بی«من» برای خودت بسازی! و امشب این خاطراتِ دورِ ممنوع خواب را ازمن گرفته‌اند.
عزیزم، مرا ببخش که مکررا تو را عاشقانه "عزیزم" صدا می‏زنم. همان‌طور که می‏دانی من هیچ‏وقت آدم کاملی نبوده‏ام و امشب اهمیتی نمی‌دهم که ممکن است درست در همین لحظه، کس دیگری خالصانه تو را این‌گونه خطاب کند. بگذار امشب، مرا با خودش به گذشته ببرد. به زمانی که این واژه متعلق به من بود و نه هیچ‌کس دیگر.
نمی‌توانی حدس بزنی از آن دنیای زیبا و رنگینی که برای خود داشتیم دلم برای چه چیزی بیشتر از همه تنگ شده است:
«درانتهای روز، خسته از کار طولانی در آغوشم خوابیده‌ای. من دلم می‏خواهد ساعت‏ها حرف بزنیم، دلم می‌خواهد صدایت را بشنوم، دلم می‏خواهد وقتی طره مویت را از پیشانیت کنار می‏زنم چشمانت از شیطنت برق بزند. ولی تو چشمانت را می‌بندی و می‌گویی خسته‌ای. می‌گویی دلت می‌خواهد سرت را روی بازوی چپم بگذاری و بخوابی. می‌گویی حتی برایت مهم نیست که دست من در این حین خواب برود و من می‌خندم. موهایت را نوازش می‏کنم و می‏گذارم آرام بگیری. اما می‏دانی که نمی‌توانم زیاد رومانتیک باقی بمانم!
بنابراین، برای اینکه به تو نشان بدهم رفتارت کودکانه است و حس لجبازی تو را تحریک کنم، شروع می‏کنم با لحنی بچگانه برایت زمزمه کردن:
یه موش بودش کوچولو                               گاز می‏زدش به هلو
هلو رو خوردو در رفت                                  با دُمب گربه ور رفت
گربه میومیو کرد                                        موشه رو هپلی هپو کرد
وقتی شروع به خواندن می‏کنم با چشمان بسته لبخند می‏زنی و ناخن‏هایت را در دستم فرو می‏کنی اما خط آخر که خوانده می‏شود چشمانت را باز می‏کنی، لبانت را غنچه، بین ابروهایت یک چین عمیق میفتد و کودکانه اعتراض می‏کنی که دوست نداری گربه موش را هپلی‌هپو کند!
من بلند می‌خندم و برایت، مثل همیشه منطقی، توضیح می‏دهم که طبیعت موش‏ها و گربه‌ها همین است. تو این منطق را دوست نداری. تو لالایی کودکانه‌ای را که موش‏ها در آن به دام بیفتند، دوست نداری و من نمی‏دانم چگونه می‏شود تو را راضی کرد که نمی‌توان به موش‏ها و گربه‌ها فهماند که باید مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی کنند.
پریشانی تو مرا متعجب می‏کند. نمی‏دانم باید مثل یک ناز دخترانه خریدارش باشم یا جدا برای بدست آوردن آرامش تو کاری انجام بدهم!
دیگر میلی به خواب نداری. عاقبتِ موش کوچولو شیرینی خواب را از تو می‏گیرد و من باز هم موفق نمی‏شوم یکی از خواسته‌های ساده‌ی تو را برآورده کنم.»
و امشب، رویای من این است که تو، دیگربار، خسته و رنگ‌پریده پس از یک روز کار سنگین و طولانی، سرت را روی بازوی چپم بگذاری و من همان‌طور که دست چپم کم‌کم خواب می‏رود، برایت هدیه‌ای داشته باشم که غافلگیرت کند.
دوباره لالایی‌ام را برایت می‌خوانم:
یه موش بودش کوچولو                         گاز می‏زدش به هلو
هلو رو خوردو در رفت                            با دمب گربه وررفت
گربه میو میو کرد                                  دوید و دنبالش کرد
موش پریدو قایم شد                            گربه خپل کنف شد
و تو، همان‌طور با چشمان بسته لبخند بزنی، با ذوق ناخن‏هایت را در دستم فرو کنی و بعد آرام، با خیالی آسوده از بازی موش و گربه دستانت را دور گردنم حلقه کنی و صورتت را به سینه‌ام نزدیک‏تر تا گرمی نفس‏هایت را حس کنم و ضربان قلبت را بشنوم.
عزیزم، هیچ‌کدام از آن نقشه‌هایی که کشیده بودیم جامه عمل نپوشید و من حتی گوشه‌ای از آرزوهایی را که برای خوشبخت کردن تو در سر می‌پروراندم به حقیقت مبدل نکردم. انسان نمی‌تواند در تمام میادین موفق باشد این‌طور نیست؟ شاید برای توجیه خودم از تئوری‏های دیگران استفاده می‏کنم، نمی‌دانم. اما مطمئنم تو تنها کسی هستی که بدون گفتن همه حرف‏هایی که می‌خواهم بگویم، ولی نمی‌توانم، مرا می‏فهمی! و یا حتی فراتر از آن، مرا می‌بخشی.
من دیگر قادر نیستم هیچ‌کدام از آن رویاهایی که برایت تصویر کرده بودم از نو زنده کنم. آنها برای همیشه مُرده‌اند. و هم‌چنان نمی‌توانم تمام تلخی‌هایی را که تو به هیچ عنوان استحقاقش را نداشتی و متحمل شدی جبران کنم. این باعث می‏شود یاسی وجودم را پر کند و با بدبختی غیر قابل وصفی به این نتیجه برسم که هیچ‌چیز خوبی برایت به یادگار نگذاشته‌ام و این برای یک مرد بسیار دردناک است.
پس امشب برای اولین‌بار در زندگیم دست به شاعری زدم و با این‏که سرانجام همیشگی موش و گربه را می‌دانم، فقط به بهای بدست آوردن یک لبخند تو، آخرین لبخند تو برای من، لالایی‌ام را از نو می‌خوانم تا تو آسوده به خواب روی. بی‌غم و بدون «من».

+ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت14:47 حمیدرضا سلیمانی |