تبليغاتX
گروه اينترنتی كولی‌ها - فردا


گروه اينترنتی كولی‌ها

كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
فردا

آزاده:
بسم‌الله‌ای گفت و تشت رو خالی کرد. تشت خالی رو که زیر شیر آب گرفت چنان محو آسمون توی زلال آب شد که فقط خنکی آبی که به پاهاش خورد اونو به خودش آورد. دستمال خیس رو با آب تشت خوب شست بعد پارچه رو طوری چلاند که احساس کرد جای انگشتاش، جزیی از نقش پارچه شده.
سفید. سیاه. سفید. سیاه. سفید. سیاه. سفید. سیاه. سفید. سیاه. دوباره دستمال رو توی آب کرد هنوز چهار ردیف دیگه مونده بود. ردیف آخر که رسید سرشو بلند کرد. انعکاس نور آفتاب روی سنگ‌های از جلا افتاده‌ی ایوان مثل سوزنی به چشماش فرو رفت. درست مثل روز اولی که اونو دیده بود.
سروصدا رو که شنید حدس زد چی شده. فریادکشان خودشو به حصار شکسته رسوند ولی دیر رسیده بود. ناامیدانه برای پیدا کردن چیز قابل استفاده‌ای  بوته‌های له شده رو کنار زد. از این تقلای بیهوده که خسته شد، به دست‌هاش نگاه کرد. بندهای خشکی زده انگشت‌هاش درست مثل زمینی بود که وسطش ایستاده بود، پراز گل و فضله. همه توانشو جمع کرد که بلند شه سرش رو که به آسمون گرفت تنها چیزی که دید هجوم نور بود.
اونو که دید. سریع ایستاد، دست‌های گلی شو با دامنش پاک کرد و روسری‌شو جلو کشید. فکر کرد که در حال دویدنه ولی خوب یادش بود که همون‌جا توی زمین نشست.
امروز دیگه باید اون لکه لعنتی رو پاک می‌کرد. وقتی داشت برای خونش پرده می‌خرید کسی رو نداشت که بهش بگه وقتی پارچه می‌خره اول باید به فکر لکه‌ها باشه. اوایل این‌طور نبود ولی حالا، تقریباً کار هر روزش بود. اول پشتی‌ها رو گذاشت گوشه‌ی دیگه دیوار بعد فرشو تا نصفه تا کرد تا بتونه چهار پایه رو کنار دیوار بذاره.
رفتی اون بالا چی کار؟ این صدای موسی بود که وقتی اونو آروم از چارپایه پایین می‌آورد تو گوشش زمزمه می‌کرد. دو روز بعد از اون اتفاق موسی رو به روش نشسته بود. گفت بعد پدر و مادرش اون سرپرست این بچه‌هاست. صورت موسی از خنده پرشد از خنده موسی خندش گرفت.
حس کرد بین زمین و هواست. به پرده چنگ انداخت که تعادلشو حفظ کنه اما افتاد و بعد حجم پرده بود که اونو زیر خودش دفن کرد.
آرزو کرد که ای‌کاش مرده باشه ولی زنده بود چون صدای فریادهای موسی را می‌شنید. تا تقلاکنان از زیر پرده بیرون بیاد موسی با کفش‌های گلی رو به روش ایستاده بود. به در اشاره کرد و فریاد کشید بییییییییییییییییییییییرون. موسی عقب عقب رفت و از در خارج شد. به خودش بین لایه‌های پارچه و تور نگاه کرد. پرده مثل شنلی از شانه‌هاش آویزان بود. دستشو آروم به تور و پارچه کشید.
چشماش می‌سوخت و دماغش تیر می‌کشید. خواست بلند شه اما پاهاش بین لایه‌های پرده پیچید و دوباره زمین خورد. دیگه طاقت نیاورد و بغضش ترکید. صدای گریه‌اش اون‌قدر بلند بود که خودش هم تعجب کرد حتی بلندتر از روزی که خبر تصادف موسی رو شنید. حتی بلندتر از لحظه‌هایی که اونو با صورتی آویزون دید. فریاد می‌زد و نفرین می‌کرد. هجوم فکری ساکتش کرد. سراسیمه چادرو به سر کشید و به کوچه رفت وقتی دید به دیوار تکیه داده، با گوشه‌ی چادر اشکاشو پاک کرد. با خودش گفت هرچی باشه اون مرد خونه است بدون اون معلوم نبود چه بلایی سر اون وبچه‌ها می‌اومد.
صداش که کرد چشمای موسی از خنده پر شد. از خنده موسی به خنده افتاد. پاهای موسی رو که می‌شست اشک‌های موسی دستای یخ زدشو گرم کرد. شست و شو تا شب طول کشید. حین کار به این فکر می‌کرد که بالاخره راه پاک کردن لکه رو پیدا کرده اما دیگه دیر وقت بود باید تا فردا صبر می‌کرد. تا فردا.

+ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت8:5 منيرو روانی‌پور |