ساناز زمانی:
بوی عدسی خانه را برداشته. همه چیز ته کشیده و سه روز است فقط عدسی میپزم. حیدر میخورد و صدایش هم در نمیآید. سرش را میاندازد زیر و وسط خوردن، آنقدر به عدسها نگاه میکند انگار دارد میشماردشان. میدانم به چه فکر میکند. انگار روی پیشانیاش نوشته میشود. همه آن فکرها توی سر من هم هست. مثل مگس گیر کرده توی کاسه سرم. این چند روزه حیدر مچاله شده. حال خودش را نمیفهمد. سه بار گفته اثاثها را جمع کن. وقتی میپرسم کجا میرویم جوابهای پرت و پلا میدهد. صبح هاله را کتک زد و من ایستادم و نگاه کردم. بچه بدبخت چک خورد و حرف نزد. نمیکند یک پیرهن سیاه تنش کند. لباسهای کهنه و گندی را که پشت ماشین میپوشد از تنش در نمیآورد. همانروز که خبر مهری را دادند، هنوز حیدر نیامده بود خانه، پیرهن سیاهش را شستم. با چه مکافاتی با دست شستم. خودم را کشتم تا این ماشین لباسشویی قراضه را خرید. یک هفته هم کار نکرد. کی جرات دارد بگوید درستش کن. اصلا جرات حرف زدن ندارم. چند روز است جیکم در نیامده. افتاده ام به حرف زدن با خودم. حیدر نباشد بلند بلند با خودم حرف میزنم. آن وقتها ننه را مسخره میکردم که با خودش حرف میزد. آشپزخانه توی زیرزمین بود و من از حیاط صدایش را میشنیدم. گوش میایستادم و میشنیدم به ننه بزرگ فحش میدهد. خندهام میگرفت اما حالاخودم هم با خودم حرف میزنم. خدا بیامرز همیشه میگفت منع دیگران را نکن به سرت میآید. منع که را کردم که این بیآبرویی به سرمان آمد؟ مهری را آخرین بار همینجا توی آشپزخانه دیدم. پای گاز ایستاده بودم و او هم پشت سرم. خیار توی ماست خرد میکرد و گاهی هم یک پرهاش را میگذاشت توی دهن خودش. صدای قرچ زیر دندانهایش به هوسم میانداخت. مدام میپرسم" دختر این چه کاری بود کردی. با زندگی خودت و با زندگی من و داداش بدبختت". بعد خودم میافتم به جان خودم که جواب بدهم. خیال میکنم اگر جای مهری بودم چه میشد. یعنی ممکن بود پای من هم به آن حمام برسد. خیالش هم مو به تنم سیخ میکند. وقتی شنیدم باورم که نمیشد. لعنت بر شیطان. همین چیزهاست که آرزو میکنم کاش زن به دنیا نمیآمدم. وقتی یک زن کار زشتی میکند بقیه زنها هم خجالت میکشند ولی مردها چی؟ عین خیالشان هم نیست مردهای دیگر چه غلطی میکنند. به حیدر که نشان نمیدهم ولی دلم برای مهری می سوزد. من که نمی توانم مثل او اینطور به مرده اش بیاحترامی کنم. سیاهم را که پوشیده ام. چند تا سوره هم که از حفظ بودم برایش خواندم. نمیدانم شاید هم به روحش نرسد. شاید هم خدا به یتیمی و بیچارگیش بیچارگیاش ببخشدش. باور نمیکنم حیدر اینطور که نشان میدهد دلش برای خواهرش نسوخته باشد. فحشها و نفرینهایش را هم باور نمیکنم. بالاخره با هم توی یک خانه بزرگ شدند. پای همان حوضی که ننه اش میگفت مهری افتاد تویش و داشت می مرد. صد بار که تعریف کرد فقط یکبار گفت حیدر صابون رختشویی را مالیده بود به لبه حوض. خدا بیامرز پسرپرست بود. مهری برایم تعریف کرده بود ننه شان تخم مرغ که آب پز میکرد زردهاش را میگذاشت توی بشقاب حیدر و سفیدهاش را میداد به او. گوشت توی غذا هم همیشه سهم حیدر بود. الان هم بفهمی نفهمی همین است. تکههای خوب غذا نصیب حیدر میشود. همیشه سر سفره میمانم طرف کی را بگیرم. آخرش میبینم صدای حیدر درنیاید بهتر است. الهی بمیرم برای بچهام. کاش امروز لااقل لوبیا پخته بودم.
گمانم دیشب حیدر چشم روی هم نگذاشت. چند باری از خواب پریدم دست کشیدم به رختخوابش، نبود. بوی گندش هم نبود هی بخورد توی دماغم و مجبورم کند غلت و وا غلت بزنم. پشت ماشین مینشیند توی برق آفتاب و از این سر شهر میرود آن طرف. حمام رفتن هم توی کارش نیست. نصف شب از دود و دمش بیدار شدم. رفته بود توی حیاط خلوت ذغال میگیراند. منقلش را که هم میزد، نقطه های قرمز وسط تاریکی هی بالا و پایین میپرید. میخواستم بلند شوم بروم سروقتش و قول و قرارهایش را توی سرش بزنم ولی بدنم خواب بود. یکجوری انگار چسبیده بودم به تشک. خواب میدیدم دارم سرش داد و قال میکنم بعد به خودم میگفتم بدبخت را چه کار داری؟ حق دارد با این مصیبتی که سرش آمده. خواب خواب هم نبودم. یک وقتهایی سر نماز صبح هم همینطوری میشوم. آنقدر خوابم میآید که خواب میبینم دارم نماز میخوانم. اصلا این خواب توی دنیا از همهچیز بهتر است. مهری هم خوابآلو بود. روزها هر وقت میرفتم سراغش، اگر خانه بود با چشمهای خوابآلو در را باز میکرد و میخندید. این آخرها بیشتر وقتها خانه نبود. اکههی، هیچوقت نپرسیدم این دختر تمام روز کجا را دارد برود. به خودش اصلا نمیرسید شک کنم بگویم زیر سرش کسی را دارد. اصلا خداییاش به آن قیافه میآمد؟ دست به صورتش نمیبرد. یکسره مو و ابروهای پاچه بزی. پوستش هم مثل آلوی چروکیده بود. هیکلش هم لق لقو و بیپروپاچه. بیانصافی نباشد. چیزهای خوبی هم داشت. گاهی ادا اطوارهایش قشنگ بود ولی من که یک مرد بیشتر به خودم ندیدم او هم همه اش دنبال پر و پاچه و دنبه است. چه بگویم. اصلا نمیشود باور کرد. وقتی شنیدم، اولش ماتم برد ولی بعدش بغض کردم. همان خیالات آمد توی سرم. لعنت به زن بودن. همهاش درد و مصیبت. همه اش ترس از آبرو. میگویند زنها همهشان... به نظر من که زنها همهشان بدبختند. به قول ننهام سگ باشی مادر نباشی. راست میگفت خدابیامرز. دلم برای این طفل معصوم کباب است. نگاهش کن چطوری سرش را به یک تکه کاموا گرم کرده. خیالش هم نیست یک عمه مهریای داشت که حالا زیر صد من خاک خوابیده و یک شهر تف و لعنتش میکنند. فکرش مدام لرز به تنم میاندازد. از آن زنیکه شوم بدخبر دیگر خبری نشد. زنگ زد و نه گذاشت و نه برداشت پرسید جنازه را تحویل گرفتهایم یا نه. دهنم خشک شد بپرسم کدام جنازه. صد درصد مطمئنم برای فضولی زنگ زده بود ولی اگر او زنگ نمیزد حیدر محال بود همه چیز را بگوید. وقتی هم آمد خانه دید من خبر دارم، نکرد اصلا بپرسد از کجا فهمیدهای. زن همسایه اولش کلی ناز کرد بگوید چه خبر شده. دلم را توی حلقم آورد. آخرش گفتم آبجی تو را به روح مادرت زجر کشم نکن بگو چه خبر شده. خلاصه اش کرد گفت مهری توی حمام خانه فلانی مرده. جفتشان را گاز گرفته. این را که گفت انگار موتورش راه افتاد. چه ها که تعریف نکرد. از خجالت مردم. کاش یک ذره شرم میکرد بالاخره خواهر شوهرم بود. فامیلم میشد. هاله هم مثل همیشه از اول تا آخر آویزان پاهایم شده بود گوشی را بگیرد. گوشی را که گذاشتم از ترس شاشم گرفته بود. وحشت چشم توی چشم شدن با حیدر را داشتم. دیر کرده بود. گفتم حتما رفته همانجا. خانه سه تا مرد کارگر. بالای تعویض روغنی جلال. من که نمیدانم این خراب شده کجاست ولی زن همچین گفت انگار همه مردم این تعویض روغنی را توی مشهد میشناسند. گفت شوهرش رفته سر خط جلوی حرم ، حیدر را پیدا کرده. گفت حیدر خبر را که شنیده، نشسته پشت ماشین و رفته. دیشب گفت به سرش زده برود خودش را سر به نیست کند. قلبم ریخت ولی بهش حق میدهم. مردها قبل از اینکه مادر و خواهر داشته باشند ناموس دارند. مطمئنم اگر خبردار میشد مهری با کسی ریخته روی هم و از این کارهای قبیح میکند خودش میکشتش. تازه عروس بودم، شانزده ساله، به من گفت اگر دست از پا خطا کنی سرت را میگذارم لب باغچه گوش تا گوش می برم. هیچ غلطی هم نکرده بودم. با مهری ولی از این حرفها نداشت. مادرش هم که مرد و مهری تنها شد ولش کرد به امان خدا. خیال نمیکرد اهل این حرفها باشد. من هم خیال نمیکردم.
صدای کلید انداختنش را که شنیدم چپیدم توی اتاق، جلوی چشمش آفتابی نشوم. بچه را گرفتم بغلم و بیخودی قربان صدقه اش رفتم. طفلک بیچاره وحشت کرده بود. حیدر یک راست رفت توی آشپزخانه. خیال کردم مثل همیشه میرود سر یخچال شیشه آب را سر بکشد ولی پایش که به آشپزخانه رسید صدای تلق و تلوق بلند شد. انگار دنبال یک چیزی میگشت. آخرش صدایم زد. تا آمدم برسم آشپزخانه هزار تا خیال آمد توی کلهام. گفتم دنبال چاقو میگردد مرا بکشد. گفتم شاید میخواهد نفت بریزد خانه را آتش بزند. وقتی دیدم هاج و واج وسط آشپزخانه ایستاده، دلم سوخت. صورتش انگار ورم کرده بود. پرسیدم چی شده ؟ نگاهم نکرد فقط گفت لباسهایت را بپوش برویم. نگفت کجا برویم. من هم نپرسیدم. اصلا دلم نمیخواست درباره مهری حرف بزنم. همان که گفتم، انگار خجالت میکشیدم. به من ربطی نداشت، من گناهی نداشتم. بعد این همه سال لابد به حیدر ثابت شده من زن نجیب و سربهراهی هستم ولی مهری آبروی همه زنها را برده و به خاطر همین از حیدر خجالت کشیدم. اگر همینطوری مرده بود چه میشد؟ کاش تصادف کرده بود یا یک مرض لاعلاج میگرفت. نه از آنهایی که همهاش باید خرج دوا و درمان کنی و آخرش هم هیچ. چه میدانم کاش سکته میکرد. این درد و مرضهای پرخرج باشد واسه همان پولدارها. مثل همان زنی که خانه اش توی سجاد بود و یک بار به التماس عذرا رفتم خانهاش را تمیز کنم. عجب مایع ظرفشوییهایی داشت. خارجی بود و ده برابر مال ما کف میکرد. عذرا گفت سرطان سینه دارد و هی دوا و درمان میکند. مهری اگر از این مرضها گرفته بود کی داشت خرجش کند. لابد میافتاد یک گوشه مریضخانه امام رضا تا تمام کند. آدم سالم را توی این بیمارستانهای دولتی میکشند وای به حال مریضها.
امروز دیگر حرف برنج و روغن را پیش میکشم. لااقل به سیب زمینی که رضایت میدهد. حرف بزند میگویم چطور دارد فرو کند توی وافور. مطمئنم غیر از دیشب باز هم رفته سراغش. کیف و بی خیالی اش از بچهام که مهمتر نیست. چقدر عدسی ببندم به ناف این طفل معصوم. کاش لااقل لوبیا پخته بودم.
بالای تعویض روغنی جلال
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:8 منيرو روانیپور |

