حمیدرضا سلیمانی:
عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابهلای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلمنی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلمنی چسبیدند، مثل سهپستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمان سیاه و درخشان دخترآبادانی از آنور پیشخوان بهم دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز میكند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازک و تو دماغی بود. پیشخوان را دور زد و بیتعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»
سه پایه را جلو كشیدم. نشست. چند تار مو سر خورد روی پیشانیاش. با دست آنها را پس زد. سرش را بالا گرفت و باز خندید. گونههاش برق میزد. چند سالی از من بزرگتر بود.
با زیر سیگاری ور رفت. مجلهها را بیآنكه بخواند ورق زد. حس کردم دمای دكه گرمتر از پیش شد.
گفت:«آنروز وقتی همه در رفتند تو ماندی، باید پسر نترسی باشی؟!»
آن روز از شجاعت نبود كه ماندم. از حیرت سر جایم میخكوب شدم. همراه بچهها سینهكش دیوار بودم و او بالای بام کنار هرهی دیوار ایستاده بود.
«نگاهش كن رضا، ببین چه حشری پک میزند!»
محو تماشا بودم كه کشمیری مثل کپسول ایرانگاز از شیب کوچه قِل خورد. بچهها انگار جن دیده باشند زدند به چاک فرار. من سر جایم ماندم و به دختر آبادانی نگاه میكردم که سیگار را گوشهی لبش گذاشته بود و با دست طوق گردن كبوتر را نوازش میكرد.
کشمیری هنهنکنان نزدیک شد. شلوارش را تكاند. نگاهی به بالا كرد؛ دختر آبادانی پكی عمیق به سیگارش زد.
یكهو یک کشیده خواباند توی گوشم. كبوتر از توی دست دختر آبادانی پريد، بال كشيد و پیش چشمم چهارتا کبوتر شد.
زل زدم تو چشمهای ریز کشمیری.
گفت:«بچه قرتی، چشم دوختی به ناموس مردم که چی بشه؟»
دختر آبادانی سیخ ایستاده بود و از بام نگاه میکرد. لجم گرفته بود از کشمیری. جلو چشم دختر آبادانی زده بود بیخ گوشم. كشمیری ترسی نداشت اما رحیمآقای روزنامهفروش میگفت از او بترسم.
بهش گفتم:«چرا میزنی؟»
«میزنم تا آدمت کنم.»
«بیخود میکنی، مگر تو چهكارهای؟»
«خفه!»
«نمیشوم.»
«به زبان خوش آدم بشو و گرنه میسپارمت دست بچههای پایگاه تا آدمت کنند.»
دختر آبادانی از كنار هره دیوار كنار كشيد و از نظر پنهان شد. كبوترها هنوز دور سرم میچرخيدند.
لحن كشمیری كمی نرم شد:«من خیر تو را میخواهم»
صدایم را بالا كشيدم:«تو بیخود میکنی دست روی من بلند کنی. مگر چه کار کردهام. یکدفعه بگو نفس نکش. یکدفعه بگو خفهخون بگیرم.»
«نه... فقط آدم باش. مثل یک بچه مسلمان، رفتار کن. مثل علی دوستت باش.»
دختر آبادانی گفت: «نگفتی اسمت چیه؟»
«رضا»
گلویم خشک شد. دختر آبادانی بین من و كلمن آب نشسته بود. دست برد و لیوان را پر آب کرد.
گفت: «تو تشنه نیستی؟»
«نه.»
آب لیوان را تا نصفه سر کشید، باقیاش را داد دستم و بلند شد.
«دیگر من بروم آقا رضا، باز هم میآیم پیشت.»
بینیام را با انگشت گرفت، تكان داد و آرام رها کرد. ته دلم خالی شد. انگار توی گهواره نشسته بودم یا توی اتومبیل وقتی از شیب تندی سرازیر میشود.
مجلهی «زنروز»ی از روی میز برداشت، چشمكی زد و بیدرنگ بیرون رفت. از پشت پیشخوان گردن کشیدم. دور شدنش را نگاه کردم. از كنار دیوار از توی سایه میرفت. نبش كوچه ایستاد. رو برگرداند و دست تكان داد و مثل سراب تو هرم گرما دود شد.
روی سهپایه دست کشیدم، جای پشتش گرم مانده بود. تهمانده آبِ لیوان را سر كشیدم.
بویی پیچیده بود توی دكه كه بوی كاغذ نبود. رحیمآقا گفت:«بوی جوی مولیان آید همی!... چه بوی خوبی، ادكلن زدهای رضا؟»
گفتم:«نه»
ابروهاش را در هم كشید و گفت: «عجیبه»
عجیب بود كه در آن گرما، توی زل آفتاب، دختر آبادانی مثل کبوتر جلو دكه ظاهر میشد. بدون تعارف میآمد تو. مجله ورق میزد، لیوانی آب میخورد و بعد بویش میپیچید لابهلای هرچه روزنامه و گرمای تنش برای ابد میماند روی سهپایه.
«چرا ساکتی رضا؟»
«ها؟»
دلم میخواست روزنامهها را بچسبانم به تمام شیشهها تا هیچكس داخل را نبیند. دلم میخواست تمام روزنامهها را فرش كنم كف دكه تا دختر آبادانی پاهاش را دراز كند و توی مردادماه بگوید: «اینجا بهشت است.»
«رضا تو چهت شده؟»
«رحیم آقا عشق چیست؟»
«عشق معیارِ تنهایی آدمه»
و ادامه داد: «مگر میشود آدم توی این سن، از عشق حرف بزند؟»
چرا حرف نمیزدم وقتی با قصه شیرین و فرهاد بزرگ میشدم؟ چرا حرف نمیزدم وقتی هنوز رخش گمشدهی رستم را در ته چشمهای تهمینه میدیدم. وقتی شب تا صبح پای ضبطصوتِ «مستر تونی» مینشستم و دیالوگهای عاشقانهی فیلم «شعله» را گوش میکردم!
بوی دختر آبادانی تمامی نداشت و یاد چشمهاش كه مثل گردباد همه چیز را میبلعید.
نگاهم را از او میدزدیدم. در حضورش دست و پایم را گم میكردم. تبدیل میشدم به یک موجود خجالتی كه خودم هم باورم نمیشد و هراس داشتم از نگاهش. مردمک چشمهاش هی گشاد و تنگ میشد و پرههای بینیاش باز و بسته. دستهام را میگرفت. تا نوک انگشتهای پا لمس میشدم. عرق میکردم و خنک میشدم. انگار روی تاب مینشستم، روی سرسره یا داخل قطار ِ بازی در تونل وحشت، به جای آنكه وحشت كنم ته دلم یکجوری قرص بود. ترس و بازی با هم، مثل قلقلک كف پا در خواب، هم مكیف و هم زجرآور.
از تونل وحشت كه بیرون آمدم. دیدم كشمیری ایستاده بالای سرم. سمت سهپایه نگاه کردم. دختر آبادانی رفته بود. كشمیری گفت:«چه بوی گندی! اینجا را سمپاشی كردهاید؟»
جوابش را ندادم و خودم را با مرتب كردن روزنامهها مشغول کردم.
«رحیمآقا كجاست؟ اینروزها كمتر آفتابی میشود!»
سرش را خاراند و غرغرکنان رفت.
روی سهپایه نشستم تا قصهی یوسف و زلیخا را بخوانم. علی از دور هم خنده روی لب هاش پیدا بود از مسجد بر میگشت. قرآن را لابهلای یک پارچهی منگولهدار سبز پیچانده بود. جلو آمد بو كشید گفت: «شیشهی گلاب شكستهای توی دكه؟»
«نه»
به كتاب توی دستم نگاه کرد و گفت: «شاید، بوی پیرهن یوسف است!»
قرآن را از دستش گرفتم:«چند خریدی؟»
گفت:«نخریدهام، هدیه كردهام. قرآن كه خرید و فروش نمیکنند.»
روی پارچهی تمیز منگولهدار دست كشیدم. دلم میخواست همان فردا مدرسه باز میشد و اول صبح جلو صف آیههای قرآن را به صوت میخواندم. تا شاید صدایم از بلندگوی مدرسه به گوش دخترآبادانی برسد. دلم میخواست تکخوان گروه سرود مدرسه میشدم. میخواندم و بقیه تكرار میکردند. مثل تکنوازی ِ سازی زهی، هنگامی كه سایر سازها آكورد گرفتهاند. من میخواندم و جمعیت برایم هورا میکشید و كف میزد و من از ذوق چشمهام را میبستم. بعد چشمهام را باز میکردم میدیدم دختر آبادانی لابهلای جمعیت ایستاده، براندازم میكند و برایم كف میزند.
بوی ناتمام
+ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت8:18 منيرو روانیپور |

