میلاد:
«چند وقته پارهپورهت نهکردم!؟» این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم و فتانه رو پارهپوره کردم و برگشتم خونه. حالا دلم گرفته. جلوی تلهوزیون نشستم و برنامههای تخمیش رو نگاه میکنم. اخبار میگه آمار سیگار کشیدن دخترهای عربستان سعودی روز به روز داره بیشتر میشه. تو جده، 47٪ و تو یه مدرسه 27٪ . انآقاها واسه ما آدم شدن. تا دو روز پیش همهشون زنده به گور میشدنها!
ماهواره هم چیز خاصی نهداره. مولتیویژنها از هاتبرد رفته و کانالهای سکسی دیگهش رو هنوز پیدا نهکردم. تنها امیدم شده zdf که اون هم تو 24 ساعت 1 ساعت فیلم سوپر نشون میده. اون هم نه از اون درست و حسابیهاش. تازه هنوز ساعت دقیقش رو نهمیدونم. یه بار هم که موفق شدم ببینم، داشت زن و مردی رو نشان میداد که یه کتاب قدیمی پیدا کردهن که نقاشیهای سکسی داره تو پوزیشنهای مختلف. از این قدیمیها، تو مایههای مینیاتورهای قرن نهم خودمون... صفویه و اینها. بعد زن و مرده هی نگاه میکنند و بعد هی تقلید میکنند. الاغها نشستن برای فیلمِ سوپر فیلمنامه نوشتن. زن و مرده دیالوگ دارن! مثلن زنه میگه: «این پوزیشن رو دوست دارم.» بعد مرده میگه: «منم هماین طور اما این یکی بهتره.». شانس منه دیگه. فیلم سوپر هم که میآم ببینم توش دارن پزِ تمدنشون رو میدن... بلند شدم و دوباره رفتم پیش فتانه و دوباره پارهپورهش کردم و برگشتم. کلی تعجب کرده بود. آخه قبل از این چند ماهی میشد که از هم خبر نهداشتیم.
شبها خابم نهمیبره. پول ریختم به حساب یکی از این سایتتخمیها که هر شب ساعت نه، واسهم از این اساماسهای تخمی بفرسته. بعضی شبها نهمیفرستن. من هم خابم نهمیبره. میشینم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. اگه هم جایی اخبار داشته باشه میشینم و اخبار رو گوش میکنم. شبکهی خبر خوراکمه. میگن دزدهای دریایی سومالی تا حالا هشت تا کشتی از ایران و آلمان و تایلند و مالزی دزدیدهن. فکر کنین... دزدهای دریایی هنوز وجود دارن! «کریستیانو رونالدو» رو هم که فهمیدید چرا نهرفت «رآل مادرید»؟... چون خیلی زودـقبل از این که دیر بشهـمتوجه شد که نامزدش قبل از آشنایی با اون، با «سرخیو راموس» (دفاع راست رآل مادرید.) ریخته بودهن رو هم. رسانههای انگلیسی میگن کریستیانو رونالدو بعد تمدید قراردادش با «منچستر»، از نظر روحی تو وضعیت خوبی به سر نهمیبره و از اینجا به بعدش دیگه هنره «سر آلکس فرگوسن»ِ که کی بتونه دوباره برگردونتش به میادین فوتبال. خبر دیگه این که یه دختر 15، 16 ساله تو عراق میخاسته عملیات انتحاری انجام بده که تو میونههای راه منصرف شده و کمربندِ پر از بمبش رو تحویل پلیس داده!
نه، خابم نهمیبره. همهی اخبارها رو نگاه کردم. اون قدر شب شده که دیگه تلهوزیون هیچ اخباری نهداره. به ذهنم میرسه که بشینم و اخبارهای گذشته رو مرور کنم اما هیچ چیزی یادم نهمیآد. تمرکز نهدارم. خستهام ولی خابم نهمیبره. مدام یاد فتانه میافتم. بیچاره رو امروز دو بار پارهپوره کردم. بعد از چند ماه بهش زنگ زدم. طول کشید تا پول اومد تو دست و بالم. یادش به خیر. فتانه رو من انتخاب کردم. تقریبن چند ماه پیش بود. اون موقعها هم مدام حوصلهام سر میرفت. هنوز اخبارپرست نهشده بودم که بشینم تو خونه و خودکفا از همه چیز فقط شبکهی خبر رو نگاه کنم. گفتم برم بیرون و مدام یه دختری رو نگاه کنم. تو مایههای «عشق اول» و اینها. از این مدلها که یه دختر خوشگلی میخوره به پستت بعد هی نگاهش میکنی، تا اون نگاهت کرد روت رو میکنی اون ور. بعد دوباره نگاه میکنی، اون که نگاهت کرد دوباره روت رو میکنی اون ور و این دفعه هماین طور که روت اون وره میخندی. دفعهی سوم که نگاهت کرد یعنی پایهس. دیگه روت رو نهمیکنی اون ور. هماین طور نگاهش میکنی. بعد این قضیه رو دو، سه هفتهای ادامه میدی. بعد دیگه هیچ وقت نهمیری اون محله. بعد این میشه «عشق اول»ت. اصلن نهمیدونی طرف اسمش چی بود. چند سالش بود. حرف حسابش چی بود اصلن. فقط یادت میمونه که کلی خوشگل بود. بعد شبها که خابت نهمیبره و حوصلهی اخبار هم نهداری یا داری ولی دیگه اون وقت شب اخبار پخش نهمیشه، میشینی به دختره فکر میکنی که عجب، چی میشد اگه کنار هم میموندیم. ترانهی عاشقی میخوندیم. رو سقف خالیِ شب، ستارهها رو میشمردیم و اینها... اون روز که رفتم بیرون با خودم قرار گذاشته بودم که همچین کاری بکنم. فتانه خورد به پستم. یه بار هم رو نگاه کردیم و فتانه نهذاشت به بار دوم بکشه، پا شد اومد جلو و گفت: «میتونی پارهپورهم کنی!؟»... چی کار میکردم؟ قیافهم بیشتر از سنم نشون میده.
کلی از نه شب گذشته. با این حال از طرف اون سایت تخمیِ اساماس اومد. خروسه داشته از تو خیابون رد میشده میرسه به یه مرغفروشیه. مرغها رو میبینه پشت فریزر. عصبانی میشه. تف میاندازه و راهش رو میکشه و میره و زیر لب میگه: «میمردی تو خونه هم هماین جوری میگشتی؟». مردم از خنده. اساماس کردمش واسه فتانه. خیلی حال نهکرد.
با بقیهی شب چی کار کنم؟ دلم چیپس با طعم پنیر و برنج میخاد.
بعد از آشنایی با فتانه همه چی عوض شد. اون موقع هنوز اخبارپرست نهشده بودم. اون موقع احمق بودم. هیچچی رو نهمیپرستیدم. زمان برد تا رسیدم به اینجا. دیگه دست و دلم نهمیرفت بازیِ «عشق اول» رو انجام بدم. میخاستم فتانه عشق اول و آخرم باشه. هر چند که موبایلش یا آنتن نهمیداد یا خاموش بود. آدرسش رو هم یادم رفته بود ولی با تمام اینها و با این که پولی تو دست و بالم نهبود چند بار شمارهش رو گرفتم. یادم هست که یه بار گرفت. خاستم که هم رو ببینیم. گفت: «یه خط بیست تومنی ایرانسل بگیر. شمارهش رو بده بهم تا آدرس رو بهت بدم.». بعد فهمید پول نهدارم. گفت: «امشب کلی مشتری دارم، باشه واسه یه وقت دیگه.». فرداش دوباره زنگ زدم. میدونست پول نهدارم. گفت: «چند نفرین؟». گفت: «اگه پول نهداری حداقل با 5،4 نفر دیگه بیا که اونها پول داشته باشن.». نهمیدونست که من عاشقشم. انگار این یه قاعدهس که عشق اول همیشه باید یه عشق یه طرفه باشه. نهمیدونم بقیهی عاشقهای دنیا چه جوری با این مساله کنار میآن اما من افسرده شدم. مدتی گذشت. احساس میکردم باید یه چیزی رو بپرستم. دوست داشتم فتانه رو بپرستم اما نهمیشد. نهبود. گفتم چی کار کنم، چی کار نهکنم، پا شدم رفتم شیطانپرست شدم. کلی قوانین داشتن واسه خودشون. بهم گفتن باید غیرطبیعی باشی. گفتم باشه. پدر و مادرم اگه جلو دستم بودن میبستمشون به کتک. حتا خاستم رو گوش چپم گوشواره بندازم و منحرف بشم که بیخیال شدم چون توهم زده بودم که فتانه کنارم واستاده. همه نشعهبازی میکردن. یکی نشعه که میشد بهش میگفتن یه خط فحش بنویس. اون هم مینوشت و بعد رپ میخوندنش. یکی اپرا میخوند. یه آهنگ خارجی گذاشته بودن. خدا بود. معنیش میشد: «به دست من بمیر... من مرگِ خزندهام.». خدا بود. میگفتن شیطانپرستی از سیگار شروع میشه ولی من هیچ وقت سیگاری نهبودم. موسیقیشون خداس. قد گه نهمیارزه. اومدن ریختن همهمون رو جمع کردن و بردن. آخه کلی دختر هست تو پارتیهاشون. همه کسخل. یه بار یکیشون کلی نشعه بود. اول خون خورد. بعد یه کم هم از گهش خورد. این دختره رو که دیدم دیگه هیچوقت نهتونستم فتانه رو پارهپوره کنمـالبته دروغ چرا؟ پول هم نهداشتمـاز پارتی که میاومدم بیرون یکیشون تو راهپله نشسته بود. گریه میکرد. ازش پرسیدم: «چی شده؟». گفت: «نجابتم رو از دست دادم.». پرسیدم: «یعنی چی!؟». بعد بلندتر از قبل گریه کرد. شونههاش تکون میخورد.
تو اینترنت باهاشون آشنا شدم. وقتی رفتم هیچکسی رو نهمیشناختم. اول که جمع رو دیدم خاستم ازدواج کنم ولی بعد بیخیال شدم. بدنهاشون کلی عرق کرده بود. یه موی فتانه رو با سد تا از اینها عوض نهمیکنم. آف یکی گذاشته بود که بیا فلان جا با ورودی پنج هزار تومن. من هم رفتم. حالا حالم خیلی خرابه. نیاز به یه روانشناس عمقی دارم. قوانین باحالی داشتیم. مثلن ما همه متاسفانه از مسیحیت بدمون میاومد. با هم قرار گذاشته بودیم عیسا اگه ظهور کنه همه با هم پارهپورهش کنیم. شبها که میخابیدم یه بختکی میاومد سراغم. اذیتم میکرد. پارهپورهم میکرد. هی بهم میگفت: «یهودا.». یه بار یه خابی دیدم که کلی روم تاثیر گذاشت. عیسا سر میز شام بود. به دوستهاش میگفت فردا یکیتون دو بار من رو انکار میکنه. بعدِ شام همه میرن میگن عیسا، اون مرد منم؟ بعد عیسا میگه نه. هماین طور همه میآن و میرن. عیسا به همه میگه نه. بعد نوبت من میشه. میرم جلو میگم یا عیسا، نهکنه اون مرد... که عیسا میپره وسط حرفم و میگه آره دیگه الاغ. پس کیه!؟ بعد از خاب میپرم. حجتالاسلام والمسلمین هاکوپیان ازم پرسید: «این جنه باهات دوسته یا اذیتت میکنه؟». گفتم: «اذیت میکنه. جن نیست که.». گفت: «آخرش که چی!؟». گفتم: «چی بگم والا!».
حجتالاسلام والمسلمین هاکوپیان بدجوری روم تاثیر گذاشت. میگفت: «برگرد به دعا، برگرد به خدا، برگرد به نور.». آدم خوفی بود. عادت داشت مرتب رو میز ضرب میگرفت. باهاش همکاری کردم و بعد یه مدتی خداپرست شدم. شبها نماز میخوندم. با خدا راز و نیاز میکردم. هر کی نماز نهخونه خدا پارهپورهش میکنه، هاکوپیان میگفت. دوران بدی نهبود اما بعد یه مدتی جذابیتش رو از دست داد و خستهکننده شد. کمکم خدا رو هم گذاشتم کنار. الان اخبارپرست شدم. دوست دارم بدونم دور و برم چی میگذره. از این آدمهای بیتفاوت بدم میآد که سرشون رو میکنن تو لاک خودشون و از هیچچی خبر نهدارن. اعصابم خرد میشه وقتی میبینم یه جایی تو آفریقا هست که محبوبترین شیرینیشون رو با خاک درست میکنن. الان یکی تو ژاپن پیدا شده کپی «اوباما». داره شیوههای تبلیغاتی اون رو تقلید میکنه. خداس. البته بیشتر از اوباما شبیه میمونه، هر چند... اوباما دیگه هیچ شانسی نهداره. از یه طرف شبیه میمون بودن به عنوان یکی از شیوههای تبلیغاتی برای رییسجمهور شدن، دیگه منسوخ شده مگه این که مردم آمریکا دوباره دست به یه کار باورنهکردنی بزنن که ازشون چندان هم بعید نیست. از طرف دیگه «سارا پیلن» رو فراموش نهکنین. عکسش رو من تو روزنامهها دیدم. خیلی خوشگل و خوشپوشه. شهردار آلاسکاس و معاون اول «مک کین». در مورد خودش گفته: «من یه سگه «پیتبال»ام که به لبهاش ماتیک میزنه.». البته کملطفی کرده. من که دوستش دارم. جزو بیست نفر اول جنجالیترین زنان تاریخ معرفی شده. کار اوباما بی برو و برگرد تمومه، ببینین این رو کی بهتون گفتم. سارا پیلن یکی از حامیان اصلی کمپین ضد سقط جنینه. دخترکِ پونزده سالهش حامله شده. خبرنگارها از وضعیتش پرسیدن. سارا پیلن هم جواب داده: «دخترم و دوستش، هر دو تو خونهی ما زندهگی میکنن. به زودی هم ازدواج میکنن و دخترم فرزندش رو به دنیا میآره. اون وقت میفهمه که بزرگ کردن بچه چه قدر سخته!»... البته هماینجا این رو بگم که تو ایرانه خودمون هم قراره برای حمایت از حقوق جنین، از این به بعد ازدواجهای موقتِ منجر به بارداری، ثبت بشه... حالا اینها رو ول کنین. یه بار که مریض بودم و سردرد شدید داشتم، چند روزی نهتونستم اخبارها رو درست پیگیری کنم. خوب که شدم یکی از اخبارها کلی شوکهم کرد. روسیه بیست کیلومتری رفته بود تو خاک گرجستان!
گشنمه. ای کاش یه «مکدونالد» درست و حسابی این نزدیکیها بود. دوست دارم غذاهایی بخورم که تو روغنهای اشباعنهشده (یا یه همچین چیزی.) سرخ شده باشن. میخام چاق بشم. میگن بیشترین خطری که امروزه مردم دنیا رو تهدید میکنه، چاقییه، نه بمب اتم یا قطع کردن بیرویهی درختها و اینها. باحال نیست؟ فکر کنید همهی مردم دنیا چاق بشن! یه بار تو ماهواره یکی زنگ زده بود و خودش رو «شاهین سفید» معرفی کرده بود و میگفت: «آقا این زنه من چاقه، نهمیتونم باهاش سکس درست و درمونی داشته باشم، چی کار کنم؟». مجری برنامه هم بهش جواب داد: «وقتی عروسی میکردین، نهدیدی که چاقه؟». شاهین سفید گفت: «نه، اون موقع این همه چاق نهبود.». بعد مجری با عصبانیت گفت: «نه خیر آقا، کاری نهمیشه کرد.». بعد تماس تلفنی رو قطع کرد. بعد رو به ما تماشاچیها گفت: «موقع عروسی معلوم نیست به چی فکر میکنن و چشمشون چی رو میبینه که بعد عروسی یه هو همه چیشون عوض میشه. من شک نهدارم که این زن از هماون روز اول به اندازهی هماین امروزش چاق بوده.»... من اگه گویندهی اخبار بودم و میخاستم این خبر رو بدم میگفتم: «شاهین سفید اسیر رانهای زنی چاق!». این تیترها بیننده رو جذب میکنه. الان اخبار «بیست و سی» از این متد استفاده میکنه. من یه روز حتمن گویندهی اخبار میشم. حتمن میشم ولی حالا کو تا اون روز. الان رو چی کار کنم؟
فکر فتانه ولم نهمیکنه. هر کاری میکنم خابم نهمیبره. همهی اتفاقاتی که تو این چند ماهه افتاده بود رو مرور کردم. از بار اولی که فتانه رو دیدم تا هماین امشب که پول اومد دستم و بعد از چند ماه رفتم پیشش، اون هم دو بار پشت سر هم ولی حالا چی کار کنم؟ دارم از گشنهگی میمیرم. اگه فتانه الان اینجا بود بهش میگفتم گشنمه. بعد اون میرفت سر یخچال. چیزی که برای خوردن اون تو نیست. فتانه هم که نهمیتونه معجزه کنه، منم چنین توقعی ازش نهدارم اما میدونین اگه حتا یه لیوان شیر برام بریزه و بیاره یعنی چی؟... اگه این کار رو بکنه، من با هماون یه لیوان شیر هم سیر میشم، باور کنین که سیر میشم... اصلن به نظرتون درسته که باز هم پا شم برم و پارهپورهش کنم؟ پول دارمها ولی زشت نیست تو یه روز سه بار؟
بازیِ «عشق اول» ِ یک اخبارپرست.
+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت7:56 حمیدرضا سلیمانی |

