نوشین
پیداست که بابای خوبی داری و برایت خیلی داستان میخواند. من هم پدری داشتم که هر وقت میآمد «دیر» و«کنگان» و«عسلویه» و «خورموج» کولهباری از شعر برایم میآورد. من این جوریها بود که فایز را شناختم و با شاعرانی که شعرهای محلی میگفتند آشنا شدم. «نوشین» اینکه کتاب میخوانی خوب است. اینکه آدمهای دور برت به تو امید دارند خوب است. معلوم است که کتاب قصه خیلی میخوانی اما خیلی از بچهها هستند که از جن و غول و پری نمیترسند اینها دنیای همهی بچهها را میسازند و نه فقط دنیای من و تو را...
گاهی تشویقهایی که میشود آدم را راه میاندازد اما زمانی باعث ترس و وحشت بچهها میشود بهخصوص وقتی بزرگتر شوند. به نظرم پدرت باید کمی دورتر از تو بایستد و تو راه خودت را بروی. میتوانی از بازیهایی که میکنی بنویسی میتوانی گاهی حتی حرف بابا را گوش ندهی مثلا حتما از پدرت پرسیدهای که کلمهی «مشورت» چه معنایی دارد. تو میتوانی کلمهای را که خودت ساختهای در داستانت بگذاری مثلا با خودت فکر کنی به جای مشورت چه میشود گذاشت؟ آنوقت حتی اگر بگذاری «ممممممو» هم خواننده میفهم.
من اگرجای بابای تو بودم سعی میکردم بیشترتورا به بازی تشویق کنم آنوقت تو میتوانستی از بازیهایت بگویی... تو غیر از کتاب خواندن باید تجربه بازی (که معنای دیگرش برای ما بزرگسالها زندگی است) داشته باشی... دیگر اینکه چرا از کارت راضی نیستی؟ چون دلت میخواهد بازی کنی؟ یا شاید پدرت از تو چیزهای زیادی میخواهد.
نوشین میدانی همه پدرمادرها دلشان میخواهد بچههایشان نابغه باشند اما هیچ چیز بیشتر از«کودکی راستکی» آدم را باهوش نمیکند.
خوب آقای «کاظمی» همهی ما از داشتن بچههای خوب و باهوش خوشحالیم اما کمی فقط کمی از او فاصله بگیرید و بگذارید مثل یک کودک زندگی کند آنوقت میتواند. داستاننویس خوبی شود و یا هرچه که شما آرزو میکنید.
او را ازحالا ویراستار بار نیاورید میدانید یک دختر بچهی هفتساله بازیهای خاص خودش را دارد نوشتن داستان و کتاب خواندن هم باید یکی از آنها باشد. ازحالا دوربرش را آنقدر شلوغ نکنید که بعدها وقتی در جمعی بزرگترقرار گرفت احساس ناتوانی کند به اندازهی سنش از او انتظار داشته باشید.
با احترام فراوان به هر دوی شما منیرو روانیپور
در بارهی داستانها - نوشین کاظمی
+ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت23:28 منيرو روانیپور |

