پیش از هر حرفی باید به «میلاد» بگویم که اینجا کسی سانسورچی نیست. من و «حمید» و یک دوست دیگر که مسول عکسهاست به کامنتها دسترسی داریم. من هم هیچ چیزی را دربارهی داستانها حذف نمیکنم. حتی کامنتهایی را که به خود من بد و بیراه میگویند توی آرشیو نگه میدارم. تو با آن داستان زیبا و هولناکی که نوشتهای - ازنظر تاریخی- باید بیشتر از اینها صبور باشی. خیال میکنم اگر جای من بودی تا به حال هزار بار همه چیز را رها کرده بودی و رفته بودی پی کارخودت. «میلاد» من گرفتاری کم ندارم و این کار را فقط به لحاظ دوست داشتن همهی شما میکنم. «میلاد» گاهی فکر میکنم بهتر است بروم به کارهای خودم سر و سامانی بدهم تا اینجا بنشینم و بد و بیراه بشنوم. به هرحال من هم آن کامنتی را که میگویی ندیدهام...
و اما داستان اصلی ما؛
۱-«مریم پرواز» نویسنده داستان «کلاغ» در مورد داستانک «بچه خانم معلم» «حمیداباذری» نوشته است.
۲-«رستم جهانگشا» نویسندهی «هی رفیق»، «خیلی دیر شده » و «برخورد» درباره داستان خودش «هی رفیق» نوشته است.
۳-«سمیرا» نویسندهی «ماندلا» و «دیوار» درباره داستانک خودش نوشته.
«سحر» نویسندهی «فخری فقط یه اسمه» دربارهی داستان «مجتبی صولتی»؛ «گامهایی به سمت شمال به سمت جنوب» نوشته است.
از این دوستان ممنونم و در پست بعد به نوبت روی داستانک یا داستان آنها کار میکنم.
حالا به حرفهای «بورخس» گوش کنید.
منیرو
دربارهی داستانها
+ یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:2 منيرو روانیپور |

