داستانی از ریچارد ویلی با ترجمه بابک تختی
بابک زحمت ترجمه این داستان را کشیده و لحن را خیلی خوب در آورده حیفم آمد شما نخوانید. به ریچاردویلی برنده جایزه فاکنر هم گفتم که داستانت را روی وب میگذارم. قرار شد کامنتهای شما را برایش ترجمه کنم. دوستانی که میتوانند به انگلیسی کامنت بگذارند لطفاً تنبلی نکنند. یکبار دیگر از بابک ممنون که بیادعا و بیسروصدا کار میکند.
تحویل در خانه
از روی اسم لارسلارسون نمیشد تشخیص داد که پسر خانواده است، فقط بخاطر حرف "ک" که بعضی وقتها به اسم دومش اضافه میکرد. در سردر شرکتش حرف "ک" وجود نداشت. خیلی ساده نوشته شده بود "لارسلارسونموتور". اما در اسناد حقوقی، اوراق بهادار و گواهینامهی رانندگی اسمش "لارسکلارسون" بود تا با اسم پدرش اشتباه نشود.
صبح دوشنبهی روزی بارانی، لارس رفت بالای نردهبان تا ناودان خانهاش را از آت و آشغالها تمیز کند. شیرفروش هنوز نیامده بود، برای همین لارس مشغول خوردن قهوهی بدون شیر توی یکی از آن لیوانهای مسافرتی سنگین شرکت لارسلارسونموتور بود. لیوان روی سقف شیبدار کنار دستش بود، سطح زبر شیروانی لیوان را نگه میداشت. راستش لارس از قهوهی بدون شیر خوشش نمیآمد، اما راهی نداشت، چون دوشنبهها صبح تا قبل از آمدن شیرفروش شیری در خانهاش پیدا نمیشد.
ما داریم از آمریکای امروز حرف میزنیم، و بر خلاف باور عمومی، شیرفروشها هنوز شیر درِ خانه میآورند و لارس معتقد بود که باید این سنت را حفظ کرد، برای همین، حتی به قیمت قهوهی بیشیر خوردن، ممکن نبود از مغازه شیر بخرد.
از همان بالای نردهبان صدای لاستیک ماشینها را روی آسفالت خیس میشنید، و همانطور که مشغول خالی کردن آشغالهای ناودانی توی سطل بود، سعی میکرد بدون اینکه نگاهی به خیابان بکند، بفهمد صدا صدای لاستیک شیرفروش است یا نه. جعبهای توی ایوان دم در داشت که وقتی خودش یا همسرش بتی خانه نبودند، شیر را چند ساعتی خنک نگه میداشت، اما از سه ماه پیش که بتی رفته بود، شیر فقط باید منتظر لارس میماند که بیاید و از آنطرف هم تنها لارس بود که انتظار شیر را میکشید.
لارس هر از گاهی از نردهبان پایین میآمد و سطل را توی کیسه زباله بزرگی خالی میکرد، داشت اینکار را میکرد که ماشین شیرفروش پیدایش شد. وقتی برگشت تا به راننده سلامی کند، برق از چشمش پرید. اگر لیوان سنگین مسافرتی قهوهاش از روی سقف سر میخورد و دمر میشد روی کلهاش اینقدر شوکه نمیشد. چون راننده پدرش بود، لارسلارسون دیگر- البته بدون حرف "ک".
لارس گفت:
«بابا! چه خبر شده؟»
پدرش گفت:
«از وقتی بتی رفته، تو کمتر شیر میخوری، فقط دو گالن در هفته.»
این را گفت و وانتش را پشت ماشین بنز نویی پارک کرد که هنوز پلاک نشده بود.
لارس گفت:
«بابا! مامان خبر دارد که تو این کار را میکنی؟ مثلاً اینروزها دورهی طلایی زندگیتان است.»
شیر گذاشتن در ِخانهی مردم برای لارس خیلی جذاب بود، چون کار پدرش پیش از بازنشستگی بود. حتی حالا هم پدرش شلوار و پیراهن آستینبلند سفید به تن داشت و کراوات آبی زده بود تا با کتش همخوانی داشته باشد. لارس نزدیک خانه پدر و مادرش زندگی میکرد، اما دیگر سراغشان نمیرفت، راستش بعد از اینکه به آنها گفت بتی از پیشش رفته، دیگر سراغشان نرفت:
«قهوهای چیزی میخواهی؟»
پدرش با دو تا ظرف نیمگالنی شیر بدون چربی از وانتش پیاده شد.
«قهوه؟ نه گمان نکنم، باید بروم شیرها را بدهم... خب حالا اگر توی آن لیوانهای مسافرتی یککم قهوه بریزی شاید بد نباشد.»
بتی همهی لیوانهای مسافرتی قهوهخوری را با خودش برده بود، همه را جز یکی که حالا روی سقف شیروانی بود. لارس نگاهی به لیوان روی سقف انداخت، اما پدرش این نگاه را طور دیگری تعبیر کرد و گفت:
«همهی این هفته باران آمده.»
«مامانت میگوید باید اسبابمان را جمع کنیم و برویم آریزونا. ول کن نیست، یک بند همین را میگوید.»
برای برداشتن لیوان لارس از روی نردهبان بالا رفت و گفت:
«بابا، بیا تو. قهوه توی آشپزخانه است، یک دقیقه که وقت داری.»
در اصلی به هال باز میشد، که لارس از آن استفاده نمیکرد و حسابی مرتب بود. اما وقتی به آشپزخانه رفتند لارس شروع کرد به عذرخواهی. انبوهی ظرف کثیف توی سینک، غذاهای مانده روی کابینت، و کلی نامههای باز نشده روی زمین پخش و پلا بود. لارس میخواست ظاهر را حفظ کند، برای همین رفته بود ناودان را تمیز کند و حتی سرکار که میرفت کراوات میزد، از بیرون همه چیز پاک و مرتب بود. اما داخل درب و داغان.
«بابا، هیچ نمیدانستم زندگی اینقدر سخت است.»
لیوان مسافرتی ته سنگین لارسلارسون را شست و آخرین فنجان تمیز توی آشپزخانه - از آن فنجانهای ظریف و باریک سرویسهای چاییخوری که طرح گلسرخ دارند - را برای قهوهی خودش برداشت. توی هر دو قهوه ریخت و لیوان را داد به پدرش.
پدرش گفت:
«گوش کن پسر، زندگی کسالتآوری داری. وقتی بتی اینجا بود زندگی ملالتباری داشتی، حالا هم که رفته وضعت بدتر شده. به دور و برت نگاهی کن. اگر میخواهی توی بدبختی خودت دست و پا بزنی، بزن اما بدان که بتی رفته دنبال زندگیاش.»
لارس جرعهای از قهوهاش نوشید و گفت: «بتی را دیدهاید؟»
«دیدمش، برای شام آمده بود. زن دیگری شده، شده عین همان دختری که بیست سال پیش آوردی خانهی ما. اما تو هیچ فرقی نکردی جز اینکه پیرتر شدی.»
لارس برای لحظهای دچار این توهم شد که پدرش فقط برای این سر کار برگشته تا این حرف دردناک را به او بزند.
«هیچ از من پرسید؟ خودش آمد دیدنتان یا... »
«هم پرسید هم نپرسید.»
کمیشیر توی قهوه ریخت و دنبال حرفش را گرفت:
«قبول، لارس میخواهی حرف بزنی، حرف میزنیم، ولی من باید بروم سر کارم. توی وانت میتوانیم صحبت کنیم. مثل دوران بچگیات میگذارم تو شیر را ببری دم خانهها.»
لارس نگفته بود که میخواهد حرف بزند، اما دنبال پدرش راه افتاد. چیزی که در بچگی خیلی دوست داشت، نشستن توی وانت بود که حسابی از سطح زمین بلندتر بود و خیلی هم از برف پاکنها خوشش میآمد که عمودی روی شیشه قرار میگرفتند.
پدر وانت را راه انداخت و تقریباً سرعت را کم کرد و گفت: «خانه بعدی خانهی نیکسنهاست، طبقهی دوم ساختمان بالتیمر.»
وقتی لارس برگشت و به عقب وانت نگاه کرد، دید شیر نیکسنها روی تسمه نقاله در حرکت است و میآید به طرفش. درست جلو شیر سفارشی نیکسنها، روی توری خالی، اسم خودش را، لارسکلارسون دید که با دست خط قشنگ پدرش نوشته شده بود.
پدرش گفت: «آپارتمان شماره 212. در بزن و منتظر شو. شیرها را نگذار روی زمین. نه زن نه شوهر نمیتوانند خم بشوند.»
لارس از وانت بیرون پرید و رفت زیر سایهبان ساختمان. زنگی که در کار نبود، در هم از بس نامه روی زمین ریخته بود، مثل نامههای توی آشپزخانه لارس، بسته نمیشد. همانطور که از پلهها بدو بدو بالا میرفت نگران بود که نیکسنها از دیدنش جا بخورند، چون با همان لباسی آمده بود که شیروانی را تمیز میکرد. اما در آپارتمانشان باز بود و زن و شوهر منتظرش ایستاده بودند. خانم نیکسن سرش افتاده بود روی سینهاش.
لارس گفت: «دو تا شیرِ نیمگالنی و دو تا ظرف ماست توت فرنگی.»
آقای نیکسن گفت: «انگار همانی است که سفارش دادم. حالا کجا را امضا کنم؟»
خانم نیکسن خندید، البته سرش را بالا نیاورد. «کجا را امضا کنم؟ با این حرف زدنت عین ریچارد نیکسون... من را کشته.»
آقای نیکسن که دید لارس به اسمش خیره شده، گفت: «من سر رسوایی واترگیت داشتم اسمم را عوض میکردم، اما این خانم پاتریشا نگذاشت.»
خانم نیکسن گفت:
«من هم شدم زن ریچاردنیکسن! دیک دیگر از خنده مردم! »
خانم و آقای نیکسون هر دو نودوپنجساله بودند. لارس لحظهایی ماند و فکر کرد که خودش و بتی در کنار هم به این سن نمیرسند. حالا که دیگر مطلقاً ممکن نبود.
پدرش توی وانت نشسته بود و قهوه میخورد. لارس هم فنجان گلدار قهوهاش را گذاشته بود روی صندلی وقتی پیاده شده بود. قهوهی خودش دیگر سرد بود اما هنوز از فنجان سنگین مسافرتی ماشین لارسلارسون بخار بلند میشد.
پدرش گفت:
«یکی از چیزهایی که این کار به من یاد داده این است که باید آماده باشی تا هر چی مردم خواستند بهشان بدهی. فرض کن همین همسایهی این بالا، خانوادهی ویکاکس، حالا شده کار هر روزشان، از وقتی که دوباره برگشتم سر کار، یکبند خانم ویکاکس سفارشش را عوض میکند. شیر میبرم، خانم آبپرتقال میخواهد، آب پرتقال میبرم خانم یک کوفت دیگر میخواهد. حالا دو تا شیر بدون چربی سفارش داده. درست مثل تو.»
لارس به پدرش نگاه کرد. طعنه میزد که یعنی به بتی چیزی را نداده بود که میخواست؟ خم شد و شیر سفارشی ویکاکس را برداشت و گذاشت روی پایش، سرمای ظرف شیر را روی ران حس کرد. چند دقیقه دیگر هم در همان خیابان رفتند تا برسند به خانهی ویکاکس. قشنگتر از خانهی لارس بود، محله خلوتتر بود. لارس رفت تو فکر و یادش آمد که دوازده سیزدهسال پیش با بتی این خانه را دیده بودند و تصمیم داشتند که آن را بخرند. یادش میآمد که بتی عاشق آشپزخانه شده بود و لارس را عصبانی کرده بود که جلو معاملات ملکی کلی از خانه تعریف کرده بود. بخاطر همین خانه هم بود که همیشه بتی میگفت از آشپزخانهی خانهاشان بدش میآید.
لارس از پشت شبکه مشبک دید کسی از راه پله پایین میآید، و بلافاصله هوس دوباره دیدن آن آشپزخانه، حالا که ازدواجش به این سرنوشت دچار شده بود، به جانش افتاد. برای همین بجای در زدن، دوید پشت خانه به طرف حیاط خلوت.
آشپزخانه از آن در دو لنگههای هلندی داشت، که با اینکه بارانی و سرد بود، لنگهی بالایی را باز گذاشته بودند.
لارس گفت:
«سلام. کسی خانه است؟» و دو تا ظرف شیر بیچربی نیمگالنی را با دست بالا گرفت.
مردی پرسید:
«این پشت چه کار میکنی؟»
سری از کنج پنجره آشپزخانه ظاهر شد و بعد آقای کاکس آمد طرف در.
لارس گفت:
«شیرفروشم. اول در جلویی را زدم، گمانم نشنیدید.»
چرا دروغ گفت، برای خودش هم روشن نبود.
آقای کاکس بلند گفت: «لورنا!»
لارس گفت: «دو تا شیر بیچربی نیمگالنی. خودتان سفارش دادید، همین دو تا ظرف لعنتی را هم برایتان آوردم.»
آقای کاکس مات و مبهوت نگاهش کرد و خانم کاکس که روبدوشامبر تنش بود آمد به آشپزخانه.
لارس گفت:
«ببینید، یک زمانی من و زنم داشتیم این خانه را میخریدیم. زنم عاشق آشپزخانه شده بود. پدرم شیرفروش است من دارم کمکش میکنم.»
تمام مدت روی صحبتش با خانم ویکاکس بود.
خانم ویکاکس گفت:
«من هم بخاطر آشپرخانه اینجا را خریدم. بخاطر اینکه خیلی روشن است.»
خانم ویکاکس لنگهی پایینی در را باز کرد و پرسید:
«حال پدر خوب است؟»
لارس گفت: «حالش خوب است. الان توی وانت جلو در منتظر است و احتمالاً دارد جوش میآورد که من چقدر معطل کردم.»
برای اولینبار در زندگیاش بود که کلمه "جوش میآورد" را بکار میبرد.
با اینکه اینجا بیشتر از آشپزخانهی لارس پنجره نداشت، اما غرق در نوری بود که شادی، پرندهها و نغمهی موسیقی را به یاد لارس میآورد. نمیدانست که چطور توانسته دوازده سیزدهسال از همهی اینها دور باشد.
گرانیت خاکستری میز روی کابینت دانهدانههای طلایی داشت و رنگ زرد دیوار مثل پیراهن دخترکان کولی میدرخشید. حتی قهوهساز، که خیلی معمولی بود، به نظر میآمد آخرین قطرهی قهوه را با طنینی مثل آواز گروهی قورباغه توی فنجان سرازیر میکند.
لارس پرسید:
«شما که تصمیم فروش ندارید؟»
آقای کاکس گفت: «راستش چرا. امروز خانه ماندهام و منتظر بنگاهی هستم. ماه دیگر میرویم پورتلند.»
لورنا ویلکاکس گفت:
«جای خودت حرف بزن جانآلدن.»
لارس صدای خودش را شنید:
«قرارتان را بهم بزنید. من این خانه را میخرم.»
شرکت لارسلارسونموتور همان چیزی نشد که لارس در جوانی تصورش را داشت، اما به هر حال زندگی خوبی برایش به ارمغان آورده بود. پرسید:
«چقدر قیمت گذاشتید؟ میتوانیم درصدی را که به بنگاه میدهید نصف کنیم.»
آقای ویلکاکس گفت:
«هفت درصد. اگر حرف ما را باور میکنید... قیمت هم چهارصد و بیست هزار تا... با این حساب پورسانت میشود... "
لارس گفت: «بیستونههزاروچهارصددلار. چهاردههزاروهفتصد برای هر کدام ما.»
لارس همیشه مالیات را ذهنی حساب میکرد.
آقای ویکاکس گفت: «جداً خانه را میخواهید؟ و لورنا رفت تا ماشینقهوه را وسط کارش خاموش کند.
لارس گفت: «جدیجدی خانه را میخواهم.»
آقای ویلکاکس کارت بنگاه معاملاتی را از زیر آهنربایی که به یخچال وصل بود برداشت و گفت: «نه قولنامهای نه هیچی، یک ضرب معامله؟ اگر من قرار امروزم را با بنگاه به هم بزنم، به این سادگیها نمیتوانم دوباره قرار بگذارم.»
لارس گفت: «چهارصدوپنجهزاروسیصددلار... اگر بیستوپنجدرصدش را من بدهم، میشود هشتادویکهزاروپنجاه چوب. به محض اینکه به بانک برسم چک بانکی برایتان میآورم.»
سرعت انتقال لارس، آقای ویلکاکس را تحت تاثیر قرار داد: «لورنا خانه را به شما نشان میدهد تا من بروم و فرم قرارداد بخرم.»
لارس گفت: «بهتر است که من هم بروم به پدرم خبر بدهم.»
وقتی به طرف در اصلی خانه میرفتند، خرابیهای خانه را دید. نشانههایی از نشت آب روی سقف هال، ترک مویی پنجره قدی که از بیرون خانه هم میشد دید، حتی از توی وانت شیرفروشی که کنار خیابان پارک بود.
خانم لورنا ویکاکس گفت:
«راستش ما فقط توی آشپرخانه زندگی میکردیم.»
باران تند شده بود ولی پدرش داشت کنار ماشین قدم میزد و به ساعتش نگاه میکرد. وقتی همهی آنها را دید که آمدهاند بیرون گفت: "«چی شده؟»
لارس گفت: «ببخشید، خیلی بیرون معطل شدی، ولی من میخواهم اینجا را بخرم.»
آقای ویلکاکس گفت: «من میروم تا از کیوسک یک فرم قرارداد بخرم.»
هر سه لبخندی به لب داشتند و هر چهارتا خیس شده بودند.
لارس گفت: «بابا، بقیه راه را باید تنها بروی.»
پشت وانت پدرش، ولوو 8۰پارک بود، همان مدلی که وقتی سال اول 1999 بیرون آمد. لارس اینها را میدانست چون دو تا از همین مدل توی ماشینفروشیاش داشت. یکیاش را از مردی خریده بود که میخواست فولکس واگن بخرد و یکی دیگر را از زنی که طالب جگوار بود.
یک فولکسواگن و یک جگوار ماشینهایی بودند که لارس فروخته بود.
گاهی عادت داشت پشت چراغ قرمز نوشته پشت ماشینها را بخواند که ماشینفروشیها به ماشین میچسباندند.
ماشین متناسب با هر درآمدی
پدرگفت: «خب، اگر فکرهایتان را کردید، تمامش کنید.»
پدر لارس عصبانی بود، هم از دست پسرش که در تمام طول زندگیاش با نسنجیدگی و شتابزدگی تصمیم میگرفت و هم از دست خودش که خوددار بود و اعتراضی به لارس نمیکرد.
آقای ویلکاکس در ولوو را باز کرد و پدر لارس رفت سوار وانت شد. لارس رفت طرف وانت و لیوان سنگین مسافرتی لارسلارسونموتور را برداشت و فنجان چینی گلدار را گذاشت.
پدر گفت:
«اگر بخاطر بتی این کار را میکنی، بیفایده است. او دیگر از دستت رفته.»
خانم لورنا ویلکاکس پرسید: «بتی کی هست؟»
بادی وزید و باران مثل شلاق نشست روی بدنشان. لارس جواب سئوال ویلکاکس را نداد چون باید میدویدند به طرف خانه. لورنا ویلکاکس دمپایی به پا داشت و نزدیک بود روی برگهای خیس سر بخورد، برای همین بازوی لارس را گرفت. «وای، از این سرمای زمهریر صبح هیچ خوشم نمیآید. راستش وقتی بروم دلم برایش تنگ نمیشود، گمان نمیکنم.»
لارس فکر میکرد که هوای پورتلند هم خیلی با اینجا فرقی نمیکند، اما چیزی نگفت. فیلمی به یادش آمد که زنی روبدوشامبرپوش و دمپایی به پا، مردی را که در میزند تا آدرس بپرسد اغوا میکند.
گفت:
«بتی همسرم است، یا باید بگویم همسرم بود، سه ماه پیش رفت.»
در فیلم، زن چند تا نقشه بیرون میآورد و جلو مرد غریبه میگیرد. لورنا ویلکاکس چنان به لارس خیره شده بود که لارس میترسید مبادا فکرش را خوانده. زن زیبایی بود، خیلی از بتی زیباتر.
فکر کرد صدای لورنا را شنیده: «میخواهی اتاق خواب را ببینی؟»
لارس پرسید: «چی؟»
«میخواهی اتاق خوابها را ببینی؟ بالا اتاق نشیمن هم هست.»
لارس لیوان مسافرتی را بلند کرد و گفت:«ممکن اول یک لیوان قهوه به من بدهی؟»
در فیلم مرد نقشهها را از روی میز پس میزند و چنان محکم زن را میخواباند روی میز که میز میشکند. دنبال لورنا راه افتاد تا آشپزخانه. روبدوشامبرش معمولی بود، ولی فوقالعاده با سلیقه انتخاب شده بود.
لارس پرسید:«چند وقت است که با هم ازدواج کردید؟ منظورم ... این اولین خانهی شما است؟»
توی آشپزخانه، لورنا آهی کشید و برگشت به طرف لارس و گفت: «نیت تنهایی میرود به پورتلند، لارس. ما هم مثل تو و بتی داریم جدا میشویم.»
لارس گفت: «قصد کنجکاوی نداشتم.» اما توی آشپزخانهای به این بزرگی کنجکاوی خیلی طبیعی به نظر میرسید.
لارس گفت: «نمیدانم چرا به آقای ویلکاکس نگفتم، کیوسکها هنوز باز نیستند. و تا آنجایی هم که میدانم هنوز به بنگاه تلفن نکردید.»
لورنا گفت: «نیت میداند چی کار میکند. منظورت از این حرفها چی است؟ نظرت عوض شد؟ نمیخواهی خانه را بخری؟»
بجز صدای باران که میخورد به پنجره، آشپزخانه ساکت بود و از اول صبح، کمی تاریکتر. لارس احساس شرمندگی میکرد که تنها چیزی که از فکرش میگذشت فقط داستان همان فیلم بود.
گفت:
«معلوم است که میخواهم بخرمش. چرا فکر کردی زیر حرفم میزنم؟ اگر روی حرفت نایستی نمیتوانی خیلی جگوار بفروشی، فولکسواگن هم نمیتوانی خیلی بفروشی.»
لورنا توی لیوان سنگین لارسلارسونموتور قهوه ریخت و گفت:
«اتاق نشیمن کار دارد. باید بگویم سقف هم همینطور. ما حتی یکی را هم آوردیم و گفت هیجدههزارتا خرج دارد.»
لارس گفت:
«تو کار ماشینفروشی قانونی داریم که به بهش میگوییم قانون لیمو. ماشین بد را باید پس بگیریم.»
لورنا ویلکاکس گفت: «برای ازدواج هم باید قانون لیمو میگذاشتند.»
نشستند پشت میز، اما آسمان تاریک شد و لارس دیگر نمیتوانست صورت لورنا را ببیند.
لارس گفت: «سقف برایم مهم نیست. من خودم فنیام، خیلی کارها را خودم میتوانم انجام بدهم.»
وقتی لورنا لبخند زد، لارس احساس کرد باید دستش را، که گذاشته بود لب میز، بگیرد. بعد به بیرون نگاه کرد، به ناودانی که آب داشت از آن نشست میکرد. هیجدههزاردلار. میخواست بپرسد که میتواند بیاید و ناودانی را تمیز کند پیش از اینکه فرم فروش را امضا کند. حتی میتوانست سقف خانه را هم در این مدت عوض کند.
لورنا گفت: «اگر نیت فکر میکند که در پورتلند، نیواورلئان زندگی خوبی...»
اما تلفن زنگ زد و لورنا دست دراز کرد تا گوشی را که به دیوار وصل بود بردارد. هنوز سلام نکرده بود که گفت:
«هر کی هست، بهتر است کار ضروری داشته باشد.»
لارس لبخند زند و دستش را گذاشت جایی که دست لورنا بود و گرمای روی میز را حس کرد.
لورنا گفت:
«میدانم مامان. کی است که این چیزها را نداند؟ تو فکر میکنی من کی هستم؟ دستمال کاغذی نیت؟»
لارس به حرفی که پدرش قبل از رفتن زده بود فکر کرد. و خودش را تجسم کرد که میگوید: «تو فکر کردی من کی هستم؟ دستمال کاغذی بتی؟»
لورنا تلفن را از دست چپ داد به دست راستش و وقتی روی صندلی جابجا شد دید که دست لارس جای دست خودش است و با انگشت دارد روی میز ضرب میزند. لورنا دستش را گذاشت روی دست لارس و از حرکت نگهشان داشت. لارس حالا به آب نگاه میکرد که مثل شیشهی شفافی از ناودان سرازیر بود. خندید.
مردم وقتی صحبت خانواده میشود، کاملاً خل و دیوانهاند، تمام روزشان را میزنند که زن و شوهر را آشتی بدهند و برگردانند سر خانه و زندگی.
لورنا گفت: «بله مادر. حتماً. اما حالا من مهمان دارم. نیت هم نیست و خودم باید پذیرایی کنم.»
حالا لارس کاری را که میخواست کرد. دست دیگر را گذاشت روی دست لورنا که هنوز روی دستش، لبهی میز، بود. چشمش را بست و منتظر بود که لورنا دستش را پس بکشد. حس کرد دست لورنا تکانی خورد، اما به طور معجزهآسایی، بیحرکت شد و میان دستانش آرام گرفت. ناودانیها هم باید عوض بشود، مگر اینکه کسی زود به دادشان برسد و تمیزشان کند. دست لورنا برایش آشنا بود. متوجه شد هم قد و قواره ی بتی است به اندازه او هم مهربان .
وقتی بالاخره چشم چرخاند طرف لورنا، دید که نگاهش میکند. «تو کار میکنی و کار میکنی... آشپزخانه زیبا، حیاط قشنگ... » دست دیگرش را هم گذاشت روی دست لارس، انگار داشتند بازی میکردند.
مدتی همینطور نشستند، کمی حرف زدند اما در واقع منتظر نیت بودند. وقتی باران کمتر شد، رفتند به حیاط پشتی تا نگاهی به سقف و ناودان بکنند. وقتی لارس دید که نردبانی کنار حصار دور خانه است، برش داشت و برد به دیوار کنج آشپزخانه تکیهاش داد:
«یک نگاهی میاندازم. بیلچه و سطل دارید؟ همین بالا که هستم یککمی این آتوآشغالها را در بیاورم.»
لارس با احتیاط از نردهبان بالا میرفت، هنوز آب از ناودان سر ریز میکرد. لورنا برگشت توی خانه. لارس لیوان مسافرتی را که هنوز دستش بود گذاشت روی سقف و دستش را فرو کرد توی ناودان تا ببیند که چقدر آسیب دیده. انگشتانش حسابی در لجن فرو رفت. سری تکان داد و از نردهبان آمد پایین و منتظر لورنا شد. ماه مارچ از اپریل بیرحمتر بود. وقتی به آسمان نگاه کرد دید ابری در راه است که خیلی از ابر بالای سرش سیاهتر است. باران بیشتری میبارید، طوفان واقعی در راه بود.
لورنا با دو تا بیلچه و دو تا سطل و یک کیسه زباله برگشت. بالاخره هم ربدوشامبرش را عوض کرده بود و لباس کار مثل لباس لارس پوشیده بود:
«حالا شدیم گروه آبحوضکشی!»
لارس به یاد آورد که اینها هم مثل خودش سفارش داده بودند، دو تا شیر نیمگالنی بیچربی. باز هم یادش آمد که جعبهی شیر نگهدار روی ایوان ندارند و برای همین تصمیم گرفت تا زمانی که خانه را تعمیر میکنند مال خودش را بیاورد. و میگفت که این شیرینی معاملهایست که کردهاند و آنها نباید دستش را رد کنند.
نگاهی به لورنا ویلکاکس کرد و بعد نگاهی به نردبان و بعد به سقف نگاه کرد که لیوان مسافرتی سنگین لارسلارسونموتور روی آن بود و زهوار و آردوازهای زبر سقف نمیگذاشتند پرت بشود روی زمین.
لارس گفت:
«برویم سر کار.»

